دوست دارم برگردم ب بچگیم
همون روزایی که بابا پشت دوچرخه مو می گرفت و میگفت : برو ، خیالت راحت ، گرفتمت ..... بی تعادل شدن رو دوچرخه، گاهی به عمد که ببینم بابا حواسش هست بهم یا نه .... همیشه حواسش بود حتی وقتی وِلم میکرد .... زودی میدووید، پشت دوچرخه رو می گرفت تا نیوفتم
تا کم کم راه افتادم .... تنهای تنها
چند وقتیه بی تعادلم .... اما نیست
هرچی به عقب نگاه میکنم ، نیست .... :بابا دارم میوفتماا ، نیستی ، خیلی وقته نیستی ...