میدانستم در این بازیگر خانه بزرگ دنیا هر کسی یک جور بازی میکند تا هنگام مرگش برسد.
 
به مرده هایی که تن آنها زیر خاک از هم پاشیده شده بود، رشک میبردم.
 
دنیا دیدی و هرچه دیدی هیچ است
و آن نیز که گفتی و شنیدی هیچ است

سرتاسر آفاق دویدی هیچ است
و آن نیز که در خانه خزیدی هیچ است.
 
هرچه قضاوت آنها درباره من سخت بوده باشد، نمیدانند که من بیشتر خودم را سخت تر قضاوت کرده ام.
 
یک جایی بروم که کسی مرا نشناسد، کسی زبان مرا نداند.
 
اشتباهی به دنیا آمده ام، مثل چوب دوسرگهی، از اینجا مانده و از آنجا رانده.
 
من دیگر نمیخواهم نه ببخشم و نه بخشیده شوم، نه به چپ بروم و نه به راست، میخواهم چشمهایم را به آینده ببندم و گذشته را فراموش بکنم.
 
عقب
بالا پایین