قفسه کتاب [قفسه کتاب اختصاصی ~نازلی~]

زن‌ها کلیسای جامع‌اند، پسرها!
در اولین فرصتی که یافتید، یکی از اون‌ها رو برای عبادت انتخاب کنید.

•انجمن شاعران مرده•
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Alirix
حیوان‌ها، حیوان‌ها!
اما نه، نه.
حیف نام حیوان که روی شما بگذارند!

•آدم خواران•
 
تمامِ بعدازظهر مشغول کشتن کسی بودند که حتی نمی‌دانستند کیست.

•آدم خواران•
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Alirix
مردم امسال، به‌رغم خنده‌هاشان، انگار فقط وانمود می‌کنند که خوشحال‌اند.

•آدم خواران•
 
«مادرم شام را از قبل درست می‌کرد، ولی بااین‌حال باید تا می‌شد سریع به پدر و مادرش سر می‌زد و برمی‌گشت، حتی کوتاه‌ترین غیبتش هم تهدیدی برای خانه به حساب می‌آمد، برای همین بود که وقتی آن شب گفتم چرا باید بساط کنسرت رفتن را جمع کرد، ما به اوج سرکشی و خیره‌سری خود رسیده بودیم؛ تازه راحت می‌توانستم بگویم اصلاً باید بساط کار خانه و خانه‌داری را جمع کرد، هر چند جفت این حرف‌ها یک جورهایی عین یک حرف بود؛ این‌که نبودن مادرم حتی برای یک دقیقه چهار ستون خانه و خانواده را از هم می‌پاشید. یک‌بار که مادرم در بیمارستان بستری بود، پدرم یک هفته نگذشته افتاده بود دنبال این‌که برش گرداند خانه؛ دکتر می‌گفت حرفش را هم نزنید، شما نمی‌توانید مسئول عواقب این کار باشید، بااین‌حال پدرم می‌گفت خانواده دارد از هم می‌پاشد و خودش مسئولیتش را قبول می‌کند؛ دکتر هم یکهو درآمده بود که می‌فهمد و خودش هم خانواده دارد و قبول کرده بود مادرم را مرخص کند که برگردد خانه. در آن یک هفته آن‌قدر کارِ خانه و رخت چرک روی هم جمع شده بود که مادرم نمی‌رسید همهٔ رخت شستن‌ها و اتو کردن‌ها و رفت‌وروب‌ها را تمام کند، بااین‌حال دندان به جگر گذاشت و افتاد به کار.»
•خوراک صدف•
 
او در سکوت اتاق ایستاده بود و به دیوار روبرو خیره شده بود. دیواری که هیچ چیز خاصی روی آن نبود، جز لکه‌هایی که انگار از خاطرات کهنه ساخته شده بودند. هر لکه، داستانی داشت؛ داستانی ناگفته از سال‌هایی که رفته بودند و او حالا در میان بقایای آن‌ها نفس می‌کشید. احساس می‌کرد که خود نیز به بخشی از این دیوار تبدیل شده است، بی‌حرکت و بی‌صدا، در انتظار کسی یا چیزی که او را از این انزوای سرد برهاند
•خوراک صدف•
 
عشق، گاهی چون صدف، صدفی سخت و درخشان در ساحل تنهایی است. از بیرون، شکوه و جلایش خیره‌کننده است، اما وقتی آن را باز می‌کنی، شاید فقط پژواک دریا را در آن بیابی، یا شاید هیچ. گاهی نیز دردناک است، همچون تیغی که در گوشت فرو می‌رود، زخمی که به مرور زمان عمیق‌تر می‌شود و یادگاری تلخ از نزدیکی‌ای که می‌توانست آرامش‌بخش باشد، اما نشد. او نمی‌دانست کدام‌یک از این‌ها در انتظارش بود؛ صدفِ باشکوه یا تیغِ گزنده.
•خوراک صدف•
 
آدم‌ها حصاری به دور خود کشیده‌اند، اما نزدیکشان که بشوی سفرهٔ دلشان را برایت باز می‌کنند.

•مرگ به وقت بهار•
 
آدم‌ها می‌توانند خوب باشند؛ مسئله فقط این بود که یاد بگیری چطور با آنها بسازی و در این بده‌وبستان تعادل برقرار کنی، طوری که بتوانی هم با دیگران هم با خودت کنار بیایی.

•چیزهای کوچکی مثل اینها•
 
من هرگز علاقه‌ای به زندگی نداشته‌ام و دنیا آن‌طور که هست، جز ملالی عمیق، حسِ دیگری در من برنینگیخته است.

•اتاق قرمز•
 
عقب
بالا پایین