از پس اين روزهاي تلخ، روزي هست.
روزي که نميداني چگونه فرا ميرسد!
از کجا ميآيد،
چگونه تو را ميیابد
در ظلماتي چنين بيروزن
که نامت حتي
وانهاده تو را رفته است!
((شمس لنگرودي))
در كوچه، خيابان، مترو
صداي تو را ميشنوم!
در خانه، سكوت، روياها...
ميگويند ديوانهام!
ميگويم ديوانه اگر بودم،
كه صداي شما را ميشنيدم!
((شمس لنگرودی))
صبح،
سوار بر قطار ستارگان سحرگاهي از راه رسيد
تو نيامدي!
گنجشکهاي منتظر،
دور خانهي من نشستند.
و به هر سايه، به خود لرزيدند
تو نيامدي!
شعر از دلم به دهانم
از لبهايم به دلم پر کشيد!
تو نيامدي!
آفتاب،
از سر سروها، به انتهاي خيابان سر کشيد!
تو نيامدي!
مه ميداند که بايد برخيزد
و به خانه!ي خود بيايد...
در سينهي من!
((شمس لنگرودی))
در انتظار توام...
در چنان هوايي بيا
که گريز از تو ممکن نباشد
تو
تمام تنهاييهايم را
از من گرفتهاي
خيابانها
بيحضور تو
راههاي آشکار جهنماند
((شمس لنگرودي))
تنهاییها عمیقاند
عمیق
مثل صورت مردگان
حلزونها چهقدر تنهایند
به جز آشیانهی خود همراهی ندارند
تنهاییها عمیقاند ، آشیانهی کوچکم
و تو در خاموشیهایم میدرخشی
در آتش و روشنی میدرخشی
و من آنقدر دوستت دارم
که فراموش میکنم
زندگی
با بلعیدن زندگان است تنها که ادامه دارد