دلنوشته ✪✦─ محمد شمس لنگرودی ─✦✪

نوشته‌ها
نوشته‌ها
1,518
پسندها
پسندها
3,021
امتیازها
امتیازها
453
سکه
2,895
آرام باش عزيز من، آرام باش
حکايت درياست زندگي
گاهي درخشش آفتاب، برق و بوي نمک، ترشح شادماني
گاهي هم فرو مي‌رويم، چشم‌هاي مان را مي‌بنديم، همه جا تاريکي است
آرام باش عزيز من
آرام باش
دوباره سر از آب بيرون مي‌آوريم
و تلالو آفتاب را مي‌بينيم
زير بوته‌ای از برف
که اين دفعه
درست از جايي که تو دوست داري، طالع مي‌شود
((شمس لنگرودی))
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
برای ستایش تو
همین کلمات روزمره کافی ست
همین که کجا می روی،
دلتنگم …
برای ستایش تو
همین گل و سنگ کافی ست
تا از تو بتی بسازم

شمس لنگرودی
 
باد

بر کلمات من می چرخد

غبار حروف را پاک می کند

می بیند نیستی.

این گونه که او پرسه زنان دور می شود

بر می گردد


برف در دهانم خواهد ریخت.
 
از گلی که نچیده ام
عطری به سرانگشتم نیست
خاری در دل است!
 
سپاسگزارم خدای من
خنده را
برای دهان او
او را
به خاطر من
و مرا
به نیت گم شدن آفریدی

 
  • تو را سالهاست که در هوای بارانی شمال گم کرده‌ام و هنوز هر صبح به امید پیداکردنت از خواب برمی‌خیزم ──◠


 
  • دلم می‌خواست جهان یک بار از شتاب بایستد تا من فرصت کنم نامت را آهسته بر باد بخوانم ──◡


 
  • هر بار که تو را به یاد می‌آورم انگار جوانه‌ای بی‌پروا در ویرانه‌های دلم قد می‌کشد ──◠


 
  • در نبودت جهان کوچک‌تر نشده اما تاریک‌تر چرا ──◡


 
  • تو آن شگفتی خاموشی هستی که از پس هر شکست مرا دوباره به ایستادن وامی‌دارد ──◠


 
عقب
بالا پایین