تــو را باید در شلوغی دید
تا به زیبایی چشمانت پی بُرد
آن زمان که نوارِ باریکی از نور
به وسعتِ پیشانی ات
فرصتِ جولان را
به چشمانت بدهد
وَ سربرگردانی
تا نیم رُخ ات
رُخ ات را معنا بخشد
باید مسیــر عبـــور ِ تو تَنگ باشد
تا تو به لبخندهایی شیرین
این دیوارهای کوتاهِ دست ها وُ شانه ها را کنار بزنی
"کنار بروید
کنار بروید
من دُردانه ی خــــدا هستم!"
در لحظه ی گذر تو از کنارِ آدم ها
آنکه نجار است
به کارگاه اش برمی گردد
وَ بهترین صندلیِ عمرش را می سازد
آنکه بُرج ساز
طرح خانه ای را در سرش ترسیم می کند
با دیوارهایی بلند
پنجره هایی به دریچه ی پلک هایت
وَ مــن
که معمــولی تــرینِ انســـان هام
دایره ی واژگانم را به هم می ریزم
تا تکه هایی از جهانِ زیبایی ات را
پیدا کنم
وَ کنار هم بگذارم.
اکنون ایستگاه
واحدِ زمان است
از آن زمان که پیاده شده ای
ده ها ایستگاه گذشته است
وَ جز ردی روشن از گذرِ براقِ چشمانت
چیزی از تو
در حافظه ی اتوبوس
باقی نمانده است.