دلنوشته ♥ دلنـوشـتـه هـای حسـيــن پنـاهـی ♥

دم به کله میکوبد و
شقیقه اش دو شقه میشود
بی آنکه بداند
حلقه آتش را خواب دیده است
عقرب عاشق.....
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
دیواره ها برای کوبیدن سر ناز کند

گریزی نیست

اندوه به دل ما گیر سه پیچ داده است

باید سر به بیابانها گذاشت!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
به خانه میرفت

با کیف

و با کلاهی که بر هوا بود...

چيزي دزديدي؟

مادرش پرسید..

دعوا کردی باز؟...

پدرش پرسید...

و برادرش کیفش را زیر و رو میکرد...

به دنبال آن چیز،

که در دل پنهان کرده بود

تنها مادر بزرگش دید

گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش و خندیده بود...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Darcy
در

سلام ،

خداحافظ !

چیزی تازه اگر یافتید

بر این دو اضافه کنید

تا بل

بازشود این در گم شده بر دیوار...


سالهاست که مرده ام
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Darcy
بی تو


نه بوی خاک نجاتم داد،


نه شمارش ستاره*ها تسکینم...

چرا صدایم کردی ؟

چرا ؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Darcy
لنگه های چوبی درب حیاطمان گرچه کهنه اند و جیرجیر می کنند


ولی خوش به حالشان که لنگه ی همند...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Darcy
بــی شــــکـــــ . . .

جهــــان را بـــه عشــــق کســی آفـــریـــده اند

چـــون مـــن کـــه آفـــریـــده ام از عشـــــق

جهـــانی بـــرای تـــــو. . .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Darcy
چرا نمی شناسی ام ...؟
چرا نمی شناسمت ...؟
می دانم مرا نمی شنوی و من این را از سیبی که از دستت افتاد فهمیدم
دیگر به غربت چشم هایت خو کرده ام و به درد های باد کرده روحم
که از قاب تنم بیرون زده اند ....
با توأم بی حضور تو بی منی با حضور من
می بینی تا کجا به انتحار وفادار مانده ام تا دل نازک پروانه نشکند
همه سهم من از خود دلی بود که به تو دادم ...
و هر شب بغض گلویت را در تابوت سیاهی که برایم ساخته بودی گریستم
و تو هرگز ندانستی که زخم هایت ، زخم های مکررم بودند
نخ های آبی ام تمام شده اند
و گل های بقچه چهل تیکه دلم ناتمام مانده اند
باید بیش از بند آمدن باران بمیرم
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Darcy
گر می کنم خیابان های چشم بسته از بهر را

میان مردمی که حدودا می خرند و حدودا می فروشند

در بازار چشم ها

و غبار چهره ام حیرت هیچ کس را بر نمی انگیزد...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Darcy
و اما تو! ای مادر!

ای مادر!

هوا

همان چیزی ست که به دور سرت می چرخد

و هنگامی تو می خندی

صاف تر می شود...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Darcy
کی این تاپیک رو خونده (کل خوانندگان: 0)
هیچ کاربر ثبت نام شده ای این تاپیک را مشاهده نمی کند.
عقب
بالا پایین