-
Vitrin konusu
- #71
شهر نیمهویران. آسمان مهآلود از طلسم، دود و تاریکی پر شده است. مردم یکی پس از دیگری به میدان شهر آمدند. با حالی زار و دردمند. آنها از شدت رنج طلسم مرگبار در حال تبدیل شدن به سایههایی از خودشان هستند. و کول رو به رویم قرار دارد. در حالی که درخشش سردی دورش حلقه زده است. برعکس همه این مدت که او را دوست خود میپنداشتم، او حالا مانند خدایی مصنوعی شده که در لباس سفید؛ اما چشمانی سیاهتر از شب، مقابلم قد علم کرده است.
این امکان ندارد که کول از دار و دستهی مادرم و الهاندرو باشد، نه! این ناممکن است؛ ولی نگاه تاریکش چیز دیگری را به من هشدار میداد.
- بالآخره مقابل هم قرار گرفتیم اِل آندریا تایلر!
نه نمیتوانستم باور کنم؛ ولی گویا دیگر چارهای نداشتم.
- امروز من جهان رو از ضعف پاک میکنم.
صدایش دو رگه و غیرانسانی بود.
- وقتی تو نابود بشی، دیگه هیچ سایهای روی نور نمیافته!
نابودی مرا میخواست؟ اما من که فقط برای کمکش آمده بودم. چشمهایش برق شیطانی داشت؛ اما در نگاهش هیچ ترسی نبود، هیچ تردیدی.
او برای اولین بار آشکارا نشان داد که تمام مسیرش حساب شده و برنامهریزی شده بود.
هر قدمش، هر حرکتش، حتی لبخندش، سلاحی بود.
این بار نیازی نبود به ذهنش نفوذ کنم، بلکه در نگاهش حقیقت را دیدم. نه نفرت، نه جنایت، بلکه باوری کور به خیر، بدون فهمیدن معنایش!
صدایش رعدگون بود وقتی غرید:
- من دنیا رو از شر تو نجات میدم اِل تایلر!
او خودش را نجاتدهنده میدانست؛ اما فقط به خودش ایمان داشت. چقدر آشنا بود این غرور...
من هم زمانی فکر میکردم میتوانم همه چیز را نجات دهم. قبیلهام. پدرم. خودم و همه را از دست دادم. اشک در چشمانم حلقه زد. من کول هریسون را دوست انسانیِ خود میپنداشتم و برای کمکش آمده بودم.
با لحن محکم و پر غروری که هیچگاه از او ندیده بودم، گفت:
- میدونی اِل! تو نماد شر و بدی هستی، حتی اگه کارهای خوبی انجام بدی!
قدمی به جلو برداشت و اضافه کرد:
- من طلسم رو در قالب یه ویروس پخش کردم تا تو رو از دنیات بکشم بیرون و به همه همنوعهای خودم که همیشه وقتی به مشکل برمیخورن، منتظرن معجزهای رخ بده و اونا رو نجات بده، بفهمونم که یه موجود غیرانسانی هیچوقت منجی نمیشه!
در چشمان شعلهور و اشکآلودم خیره شد و بی هیچ هراسی ادامه داد:
- که انسانها بفهمن که فقط و فقط خود انسانها حق نجات خودشون رو دارن!
باورم نمیشود، باورم نمیشود کول هریسون آنقدر پست باشد که برای پایین کشیدن من، با مردم بی گناه خودش اینچنین کند. صدای عذاب مردم گوشم را میخراشید. مردم سرزمین تریلند، یکصدا از شدت درد روحی و جسمی فریاد میکشیدند، طلسم به لحظه انفجار رسیده بود.
این امکان ندارد که کول از دار و دستهی مادرم و الهاندرو باشد، نه! این ناممکن است؛ ولی نگاه تاریکش چیز دیگری را به من هشدار میداد.
- بالآخره مقابل هم قرار گرفتیم اِل آندریا تایلر!
نه نمیتوانستم باور کنم؛ ولی گویا دیگر چارهای نداشتم.
- امروز من جهان رو از ضعف پاک میکنم.
صدایش دو رگه و غیرانسانی بود.
- وقتی تو نابود بشی، دیگه هیچ سایهای روی نور نمیافته!
نابودی مرا میخواست؟ اما من که فقط برای کمکش آمده بودم. چشمهایش برق شیطانی داشت؛ اما در نگاهش هیچ ترسی نبود، هیچ تردیدی.
او برای اولین بار آشکارا نشان داد که تمام مسیرش حساب شده و برنامهریزی شده بود.
هر قدمش، هر حرکتش، حتی لبخندش، سلاحی بود.
این بار نیازی نبود به ذهنش نفوذ کنم، بلکه در نگاهش حقیقت را دیدم. نه نفرت، نه جنایت، بلکه باوری کور به خیر، بدون فهمیدن معنایش!
صدایش رعدگون بود وقتی غرید:
- من دنیا رو از شر تو نجات میدم اِل تایلر!
او خودش را نجاتدهنده میدانست؛ اما فقط به خودش ایمان داشت. چقدر آشنا بود این غرور...
من هم زمانی فکر میکردم میتوانم همه چیز را نجات دهم. قبیلهام. پدرم. خودم و همه را از دست دادم. اشک در چشمانم حلقه زد. من کول هریسون را دوست انسانیِ خود میپنداشتم و برای کمکش آمده بودم.
با لحن محکم و پر غروری که هیچگاه از او ندیده بودم، گفت:
- میدونی اِل! تو نماد شر و بدی هستی، حتی اگه کارهای خوبی انجام بدی!
قدمی به جلو برداشت و اضافه کرد:
- من طلسم رو در قالب یه ویروس پخش کردم تا تو رو از دنیات بکشم بیرون و به همه همنوعهای خودم که همیشه وقتی به مشکل برمیخورن، منتظرن معجزهای رخ بده و اونا رو نجات بده، بفهمونم که یه موجود غیرانسانی هیچوقت منجی نمیشه!
در چشمان شعلهور و اشکآلودم خیره شد و بی هیچ هراسی ادامه داد:
- که انسانها بفهمن که فقط و فقط خود انسانها حق نجات خودشون رو دارن!
باورم نمیشود، باورم نمیشود کول هریسون آنقدر پست باشد که برای پایین کشیدن من، با مردم بی گناه خودش اینچنین کند. صدای عذاب مردم گوشم را میخراشید. مردم سرزمین تریلند، یکصدا از شدت درد روحی و جسمی فریاد میکشیدند، طلسم به لحظه انفجار رسیده بود.