در حال ویرایش رمان در ریسمان اقیانوس | سیده نرگس مرادی خانقاه

وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
آن موقع عاشق سبحان نبودم و بسیار فراوان مغرور بازی در می‌آوردم و مدام آن را با حرف‌هایم ناامید و به ستوه می‌آوردم. او در اَزَل هم به خودش می‌قبولاند که مهندس یک شرکت کاشی‌کاری خواهد شد و این من بودم که به او می‌گفتم:
- تو هیچ‌وقت با این درس خوندن‌های شاهانه‌ات به هیچ‌ جایی نمی‌رسی.
خب آن موقع درس‌هایش بسیار فراوان ضعیف بود که هرچه او می‌گفت، دیگران به او می‌گفتند که تو با این نمرات هفت و هشتت، می‌خوای مهندس کاشی‌کاری یک شرکت بشی؟
ولی هم‌اکنون در آن نجاح و فردی معروف گشته است. او به من می‌گفت که خودش تصمیم گرفته به طور جازِم درس بخواند تا به آن هدفی که در سر دارد، پیروز گردد.
همان‌طور ایستاده بودم که با طعنه‌ای که مهشید بر من زد به خود آمدم.
- خانم مربی، آیا توی این دنیا هستید؟
نگاهش کردم با لحنی حزین گفتم:
- هستم؛ ولی در ظاهر هستم. چی می‌خواستی بگی؟
مهشید لبخندی زد که انگار شباهت شدیدی به ماتم‌زده‌ها بود.
- هیما بیا بریم داخل که عمه زری گفت قراره این عاقد بیاد و خطبه رو بخونه.
با رخساری برافروخته از اندوه، به آسمان کدر خیره شدم. چانه‌ام داشت می‌لرزید؛ حس می‌کردم گلویم را یک بوته سنگ گرفتار کرده است.
مهشید دستانش را روی شانه‌ام نهاد و سپس لب بر سخن گشود:
- هیما، احساست رو در برابر عشق به سبحان کنترل کن. ببین، نمی‌خوام ناامیدت کنم؛ ولی وقتشه که اونو از ذهنت پاک کنی؛ چون سبحان قسمت تو نیست که باهاش خوشبخت بشی. کسی خوشبخت هست که از گذشته و آینده‌ی خودش درس عبرتی بگیره که هم برای خودش و هم برای دیگران باشه! سرنوشتت این بوده که از این عشق و عاشقی یه درسی رو بگیری!
از این حرف‌هایش، مرا ناامید نکرد و باعث شد که به ستوه نیایم و او را آغوش کشیدم. دخترعمویم تنها فردی بود که تاکنون داشتم و آن بهترین دخترعمویم بود. دیگر بس بود که هرچه که عشق و رنج کشیده‌ام؛ آن هم از کسی که قرار است مزدوج شود.
 
آخرین ویرایش:
با هم‌دیگر وارد خانه شدیم و روی مبل نشستیم. عمه زری تا چشمش به من خورد نیشخندی زد و سپس رویش را از من گرداند.
نفس عمیقی کشیدم تا بلکه بر اعصاب خود مسلط شوم.
حیف که عمه‌ام بود! حیف!
با صدای یالا گفتن عاقد، نگاه عصبی‌ام را از عمه می‌گیرم و به پیرمردی مسن چشم می‌دوزم.
سوفیا باید خودش تصمیم می‌گرفت که چه راهی را انتخاب نماید؟! آیا می‌توانست چنین راهی را مورد خطا و آزمایش خداوند برود؟
سوفیا را نگاه کردم چهره‌اش مغموم و ماتم‌زده بود. همانا از روی مبل برخاست و خطاب به عاقد گفت:
- جناب! آیا شما حاضرید به فردی که اصلاً راضی به ازدواج یک همکار و یک دوست نیست، خطبه رو بخونید؟
این لحنش را به طور قاطعانه گفته بود و همه در حیران و بهت بودن به غیر از من!
عاقد تک سرفه‌ای کرد و گفت:
- یعنی شما جواب‌تون از ابتدا منفی بوده و حالا دارید اجباری ازدواج می‌کنید؟
سوفیا با گلویی از شدت بغض، بله‌ای گفت که عمه زری با چهره‌ای برافروخته از خشم بر من چشم دوخت.
پوزخندی زدم. فکر می‌کرد که من سوفیا را متقاعد کردم که سر سفره‌ی عقد این‌گونه جوابی را بده؛ اما عمه هرگز نمی‌فهمید که چگونه خانواده‌ام را قضاوت و مورد جنگ و جدال خواند.
عاقد می‌گوید:
- طبق مقررات اسلامی، رضایت کامل دختر و پسر برای ازدواج ضروریه و اگر عقدی به اجبار و دروغ انجام بگیره، عقد باطله و مشروعیت نداره!
به سبحان نگاه کردم نفسی تازه کرد و سپس به مهشید نگاه کرد. مهشید حتی نیم نگاهی به او نینداخت و سعی می‌نمود که او را نگاه نکند. نمی‌دانم بین‌شان چه اتفاقی رخ داده بود که مرا مورد شکاکی نهاده بود؛ هرچند من که قضاوتی در این‌باره نخواهم کرد!
سوفیا لبخندی زد و رو به عمه زری گفت:
- زری خانم، بنده من جواب ازدواجم نسبت به آقا سبحان منفی هست و تا ابد هم یک دوست در کنارشون باقی می‌مونم. مشکلی اگر هست به من بگید که با هم‌دیگه رفعش کنیم!
 
سپس لبخندی زد و کیف خود را از روی همان مبلی که در کرانه‌ی سبحان نشسته بود برداشت و با سرعت فراوان از خانه‌ی منحوس عمه خارج گشت.
عمه زری نفسی عمیق و عصبی کشید و با خشمی که تازه به آن سرایت کرده بود، به طرف من آمد و خطاب به من گفت:
- هیما! تو از اول به سوفیا کمک کرده بودی، درسته؟
آن‌که من به سوفیا کمکی رسانیده بودم، شکی مورد عنایت نبود؛ اما باید به او کمک می‌کردم تا بلکه همانند من مورد اشتباه واقع نگردد.
نفس عمیقی سر دادم و سرم را پایین افکندم.
- درست فهمیدید! خودم به شخصه به اون کمک کردم؛ چون به هیچ‌وجه راضی به این ازدواج نحس و شوم نمی‌شد. می‌گفت شما اونو به همراه آقا سبحان ایجاب به ازدواج کردین که من بازهم بهش کمک کردم.
به طور قاطعانه سرم را بالا آوردم و به چشم‌های قهوه‌ای پررنگ عمه زری خیره شدم. از چشمانش خشم و عصبانیت مشهود بود و از سرش مانند آتش، دود برپا بود.
من همان‌گونه خونسرد و قاطعانه به او خیره شده بودم. خواست کلمه‌ای بگوید که از سخنی که می‌خواست بگوید، پشیمان گشت و لبخند تصنعی بر لبانش جاخوش کرد.
- باشه، حرفات تموم شد؟
می‌خواست جمله‌ای که بر زبان خود بیاورد را مخفی نماید تا بلکه جلوی خویشان آبرویش نرود؟
هه! عمه، چرا خودت را فریب می‌دهی؟ همه‌ی جمع فهمیدند که تو سوفیا را به همراه سبحان، به اجبار سر سفره‌ی عقد نهادی!
نگاهم به سبحان افتاد که با نگاهی سرشار از قدردانی بر من خیره شده بود. نباید به او نگاه می‌کردم تا بلکه به او فکر کنم؛ اما دست خودم نیست که این کار را انجام ندهم.
لبخندی به او زدم و نگاهم را از او دریغ کردم. عمه زری رویش را از من گرداند و با کنایه لب بر سخن گشود:
- باید بغضی که در گلوت داری رو بشکنی و به یکی دیگه فکر کنی خانم دانشمند!
پوزخندی زد و نیز ادامه داد:
- موفق باشی!
 
با چهره‌ای که از آن حیران می‌بارید، به قد و قامتش خیره شدم.
یعنی آن‌که عمه می‌دانست که من عاشق سبحان هستم و او داشت با این حرف و کنایه‌هایش از من انتقام می‌گرفت.
دستانم مشت گردید و لب‌هایم را با دندان جلویم گاز گرفتم. این زن، هنگامی که در کودکی به سر می‌بردم، پنهانی که کسی نفهمد مرا نیشگون می‌گرفت و یا محکم بر سرم می‌زد و من بلند گریه می‌کردم، به کل خانواده می‌گفت که سرش به دیوار خورده و برای همان گریه سر می‌دهد.
از گذشته‌ی دردناکم بیرون می‌آیم و چشم‌هایم را با استوار می‌بندم. عمه مرا فراوان آزار می‌داد؛ حتی مواقعی که می‌خواستم به خانه‌شان بروم، مرا با سیخ کباب به نشیمن‌گاهم می‌زد.
خوشبختی، این نیست که فقط بخوری و بخوابی. خوشبختی این است که باید در آن آرامش و با لذت فراوان قرار گیری؛ حتی اگر به تو سخت بگذرد، باید بی‌خیال باشی.
من هیچ‌وقت دوست نداشتم که کسی از زندگی درد آلوده‌ام باخبر شود. من فقط به درد کشیدن خودم تمایل داشتم و دوست داشتم در خودم باشم و کسی کار بر من نگیرد.
بغضی در گلویم می‌نشیند. اگر به خاطر سبحان نبود، من تاکنون باید خودزنی می‌کردم.
با صدای مهشید از دنیای درونی‌ام بیرون آمدم و به او چشم دوختم. مهشید با غمی که از آن می‌بارید، به من خیره شده بود.
شاید دلش برایم سوخته که دارد آن‌طوری نگاهم می‌کند.
در حین بغض، پوزخندی زدم و سرم را بالا و پایین تکان دادم. آری! زندگی من این‌گونه است. غم و رنج!
مهشید سعی می‌نمود که مرا آرام نماید؛ اما نه، نمی‌شد و باید این فضای خفقان‌آور را ترک نمایم!
از سرجای خود برمی‌خیزم و به طرف در حرکت می‌کنم. خوش نداشتم که با عمه زری جنگ و جدالی داشته باشم.
از همه‌ی خویشان خداحافظی کردم و برای طعنه زدن به عمه زری، اندکی جلو آمدم و سپس با نیشخند گفتم:
- هر که بامش بیش برفش بیشتر!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
و سپس از سرای عمه بیرون آمدم و پاهایم را روی اولین پله که خواستم بگذارم، مهشید و ماندانا خودشان را بر من رساندند که ماندانا گفت:
- کجا داری میری هیما؟
لبخند تلخی در لبانم شکل می‌گیرد. به سمت او برمی‌گردم و می‌گویم:
- میرم خونه‌مون تا بلکه آرامشی در اون‌جا داشته باشم؛ حتی خستم و دیگه نمی‌کشم.
مهشید خندید و مشتی حواله‌ی بازویم کرد.
- صبر کن منم بیام.
دستم را بالا آوردم و گفتم:
- نمی‌خواد! خودم باید یکمی استراحت کنم که فردا با کلی بچه قراره سر و کله بزنم!
مهشید لبخندی زد.
- باشه، من که نمی‌تونم در برابر توی زورگو مقاومت کنم؛ پس برو.
خنده‌ی شیرینی تحویلش دادم و سپس از هر دو خداحافظی نمودم و سوار ماشین ۲۰۶ سفیدمانند خود شدم.
***
دست شایان را گرفتم و لبخندی به بچه‌های بی‌سرپرست و بی‌خانمان زدم.
فرید، پسری کله فرفری که بسیار فراوان ساکت و مظلوم بود، گفت:
- هیما خانم، شما که ۲۸سال‌تونه، چرا ازدواج نمی‌کنید؟
لبخندی که بر لب‌هایم زده بودم به یک‌باره از هم فرو پاشید. عشق من نسبت به سبحان به هیچ عنوان نمی‌گذاشت که ازدواج نمایم؛ مگر آن‌که پدرم با زور و اجبار سر سفره‌ی عقد بنشاند تا بلکه در برابر او پایداری‌ام را مغلوب گردم.
این پسر چه می‌دانست که در زندگی‌ام چه اقبالی شومی دارم؟
پاسخ خود را دادم:
- عزیز دلم، هر شخصی که می‌خواد ازدواج بکنه، به خودش مربوطه و نباید به زندگی شخصی دیگران دخالتی بکنی، باشه؟
فرید که انگار از این حرفم ناراحت و دلخور گشته بود،، با یک «باشه» به سمت پوریا رفیقش، قدم‌هایش را برداشت.
دست بچه‌ها را گرفتم و نیز بازی عمو زنجیرباف را سراییدم.
***
(آرمان)
بهادرخان، کمی اخم در ابروانش سر و سامان داد و نیز گفت:
- امروز چه‌قدر گرمه!
لبخندی زدم.
- آره، اونم چه جورش.
بهادرخان از این حرفم خوشش آمد و گفت:
- ای بابا! راستی آرمان، موضوع نادر چی‌شد؟ می‌خوای با شرکت ورشکسته‌اش چی‌کار کنی؟
خشمگین شدم و دست‌هایم را گره دادم.
- بهش گفتم که اگه می‌خواد پول من رو بده یا دخترش رو به من بده یا این‌که می‌فرستمش زندون تا بلکه آب خنک بخوره!
بهادرخان خنده‌ای سر داد.
- آفرین! کار خوبی رو می‌کنی. راستی، اسم دخترش چی بود؟
از تصور رخسار هیما، لبخندی زدم و گفتم:
- هیما!
پوزخندی در لب‌هایش شکل گرفت.
- چه اسم مزخرفی!
از آن‌که عزیزترین کس زندگی‌ام را به سخره گرفته بود، اخمی کردم و گفتم:
- اسمش مزخرف نیست؛ معنیش هم که خیلی خاصه، هیما یعنی بانوی عشق!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
سری تأسف تکان داد.
- عشق باهات چی‌کار کرده بدبخت؟!
دستم را بر روی میز کارم کوبیدم و سپس همانند شیر، غرش‌کنان گفتم:
- به تو ربطی نداره! اون دختر هرچیزی که هست از تو و دخترت بهتره!
لبخندی از جنس دلسوزی زد و گفت:
- باشه؛ اما دختر من که پولدارترین مد و لباس جهانه! اون چیه که یک پاپاسی هم نمی‌ارزه که تو بخوای براش بمیری!
قلبم از این حرف کثیفش کدر می‌گردد. او داشت دخترش را با هیما مقایسه می‌کرد. طعم فقر را من چشیده بودم و حسرت پول و ثروت را من کشیده بودم؛ اما نباید به فردی که در خانواده‌ای و معمولی مهتر گشته است، توهین نماید.
کسی‌که شاید پول داشته باشد؛ اما در فقر و گدایی به سر ببرد و روزی خود را با حلال در بیاورد او آن کار را کرده است و بهترین فرد در جهان است.
پدر هیما در زندگی‌اش سعی و تلاش کرده بود که نان آور خوبی برای خانواده‌اش باشد و حالا او دارد با یک کارگری که به دشواری خود تنها در عرض چندسال یک شرکت را تأسیس نموده است را به سخره می‌گرفت و به روی خودش هم نمی‌آورد که این کارگر چه‌گونه با تلاش و زحمت‌های خود یک‌شبه مدیر یک کارخانه نساجی شده است.
به طور جازِم گفتم:
- درسته که شریک نادر منم، اما نباید بهش توهین کنی! دیگه هم این کارو تکرار نکن که سهامم رو از تو جدا می‌کنم!
خشمگین شد و با لحن عصبی گفت:
- خیلی به خودت نبال که چنین شریک همدمی رو داری! فقط صبر کن که چه‌طوری اونو به زمین می‌زنم! فقط منتظر یک فرصتی هستم که تو و اون نادر عوضی رو با هم‌دیگه نابود کنم!
و سپس در را با شتاب باز نمود و هنگامی که خواست از آن خارج گردد، در را با عصبانیت درونی‌اش بست.
نفسی کشیدم و بر روی صندلی چرم‌مانند نشستم. این مردک دیگر شورش را درآورده بود که تحمل این‌گونه اخلاقی را از جانب او نداشتم.
گوشی را از روی میز برداشتم و به فرهاد زنگ زدم.
به دو بوق برداشت
- الو جانم آرمان؟
 
تک سرفه‌ای کردم و گفتم:
- سلام فرهاد، خواستم بگم که به نرجس‌بانو بگی که شام امشب رو کوفته درست بکنه! دلم خیلی هوس کوفته‌هاش رو کرده!
فرهاد، از پشت تلفن خنده‌ای کرد و نیز گفت:
- از دست تو آرمان، باشه بهش میگم! چرا خودت بهش نمی‌گی؟
پوفی کشیدم و گفتم:
- من کارهای شرکت ریخته روی سرم، اگرچه یه تنبلم، ولی تو بهش بگو! تو پسرشی دیگه و به حرفت گوش میده!
یک‌بار دیگر خنده‌ای کرد و گفت:
- باشه بهش میگم! کار مهم‌تری از این با من نداشتی جناب مهندس یا جناب آقای مدلینگ کشور؟
این‌بار خندیدم.
- چرا، اما بیام خونه بهت میگم!
اوفی به کرد و گفت:
- آرمان، من از این حرفایی که میگی بیام خونه بهت میگم، اصلاً خوشم نمیاد! یاللّٰه سریع بهم بگو چه کارم داری؟
سپس با لحن موذی گفت:
- نکنه به آرزوت رسیدی کلک؟
چشم‌هایم را بستم و باری‌ دیگر به حرفش خندیدم.
- این‌که به آرزوم برسم، کار بهت دادم؟ کار من، فقط و فقط تمیز کردن عمارت و آب‌ دادن به گل‌های توی باغچه‌هاست! مگر غیر از این دیگه از تو چی می‌خوام؟ اینم یه کاره دیگه!
صدای دلخورش را به وضوح شنیدم.
- واقعاً که آرمان! این کارها برای زن‌هاست؛ نه برای مردها!
مابین خنده می‌گویم:
- می‌دونم برای زن‌هاست؛ ولی اینو بدون که داشتم شوخی می‌کردم به وللّٰه! تو زیاد جدی نگیر! البته بگم که آب‌دادن به باغچه و کمک به همسر جزئی از وظیفه‌ی مرد می‌باشد، جناب باغبان!
خندید و من از آن خوشحال گردیدم که فرهاد با آن‌که پسر نرجس‌بانو، پسری یتیم و فقیر است، اما بود که بسیار مهربان و با جنمی بود؛ حالا دارد از ته‌دل می‌خندد و شور و شعف، در درون او موج می‌زد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
با صدایش به خود می‌آیم.
- آرمان، میگم که اگر هیماخانم رو گرفتی، حتماً برای منم آستین بالا بزن داداش!
ناگهان پقی زیر خنده زدم.
- اونو که نرجس‌بانو باید بکنه، نه من!
فرهاد گفت:
- چی میگی برای من خودت؟ من از تو خواستم مادر!
بین خنده گفتم:
- حالا ببینم چی میشه؟!
صدایش را نازک نمود و گفت:
- خب مادر، یکی کنارم نشسته که مدام داره بهم دستور میده! اِ وا خاک به سرم!
خنده‌ام شدید گشت.
- کی کنارت نشسته مادر؟
صدای نرجس‌بانو که داشت موعظه و نصیحت می‌کرد، در گوش‌هایم به طنین انداخت.
- چی‌کار می‌خوای بکنی ورپریده؟ من میگم زود باش مهمون داریم، هی تو با اون گوشی نمی‌دونم چی‌کار می‌کنی؟!
فرهاد برای مخفی نمودن حرفی که چند دقیقه پیش برایم زده بود، تک‌سرفه‌ای کرد و گفت:
- نه مامانی! گفتم آرمان برام یه زن خوشگل و جوون گیر بیاره تا بلکه از دستم راحت بشی!
صدای اعتراض و دلخوری نرجس‌بانو را شنیدم:
- فرهاد! یادت باشه که دیگه پسرم نیستی!
فرهاد جدی شد.
- مامان؟ داشتم شوخی می‌کردم، تو باز جدی گرفتی؟
نرجس‌بانو خندید.
- نه منم داشتم شوخی می‌کردم، این‌بار تو زیاد جدی گرفتی!
یعنی رسماً فرهاد کیش‌ و مات گشت.
- داشتی باهام شوخی می‌کردی مامان؟
همان‌طور که به حرف‌هایشان می‌خندیدم، تقه‌ای به در خورد که اجباراً تلفن را قطع نمودم و به «بفرماییدی» که گفتم، وارد شد و با دیدن آن فرد حیران ماندم. نادر این‌جا چی‌کار می‌کند؟
سرش را پایین فکند و با صدایی آرام سلامی داد و نیز ادامه داد:
- منو ببخش پسرم، از این‌که... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
(علی منتظری_دریا)

خواست ادامه‌ی حرفش را بزند که نگذاشتم و با لبخند گفتم:
- لازم نیست این پول رو به من بدین!
با تعجب سرش را بالا آورد.
- راست میگی پسرم؟
با همان لبخند گفتم:
- من این پول رو نمی‌خوام، اما به جاش دخترتون هیماخانم طبق قرارداددمون باید با هم ازدواج کنیم، یادتون که نرفته؟

چند لحظه در چشم‌هایم خیره ماند و گفت:
- دخترم راضی به ازدواج با تو نیست پسرم! چی‌کار کنم؟
نفس عصبی سر دادم. چرا چنین کابوسی باید بر من گنجانده گردد که هیما مرا نمی‌خواهد. او در کل مرا ندیده است که بخواهد مرا هم ببیند و نیز مرا بخواهد.
- البته اجباری برای ندادن پولم نیست! یا پول یا دخترتون؟ هرچند می‌دونم که شما پول کافی برای شرکت‌تون ندارین که بدین! پس به جاش دخترتون رو انتخاب می‌کنین و می‌گین که دخترم راضی به ازدواج، اون‌هم با من نیست!
از آن‌که هیما را از دست بدهم مرا عذاب می‌داد، بایستی کاری می‌کردم که به هیما برسم؛ وگرنه او را از دست می‌دادم‌.
- خودتون می‌دونین جناب مستوفی!
چشم‌هایش را به دشواری تمام می‌بندد. او را درک می‌کردم؛ اما من فقط هیما را می‌خواستم، حتی اگر او فرد دیگری دوست داشته باشد یا بخواهد مرا پس بزند و چه بسا اجبار بخواهد با من ازدواج نماید.
چشم‌هایش را می‌گشاید و لبخند محزونی در لب‌هایش می‌جوشاند.
- باشه؛ اما من باز هم سعی خودمو می‌کنم آرمان خان!
سرم را به عنوان تأیید تکان دادم.
- بهتره همین‌کار رو بکنین جناب!
سرش را پایین افکند و گفت:
- من دیگه برم، خدانگهدار!

- خداحافظ آقای مستوفی!
با رفتن نادر، حس ناراحتی پشیمانی به سراغم آمد. بلند شدم و به طرف پنجره به راه افتادم. شانه‌های خمیده‌اش را از نزدیک نیز میشد دید. کاش کاری می‌توانستم برایش بکنم!
آب دهانم را بلعیدم و نفسی تازه کردم. دوباره نگاهش کردم که سوار ماشین 206 سفیدرنگی شد‌. خواست بنشیند که دستش را روی قلبش نهاد و بر روی زمین نشست. ناگهان در راننده ماشین باز شد و با دیدنش ضربان قلبم افزایش یافت. خودش بود، هیمای من!
 
بغض در گلویم رخنه می‌کند. دلتنگ آغوش او بودم و حالا دارم او را با چشم‌های خود، او را می‌نگرم. قلب اندوهناکم حاکی از آن دختر بود که داشت به پدرش یاری می‌رساند و چیزهایی می‌گفت.
در پنجره را گشودم و حرفش را شنیدم:
- بابا؟ بابا، حالت خوبه؟
نادر دستش را بالا آورد و گفت:
- حالم خوبه دخترم، فقط هیما، خواهش می‌کنم من رو اذیت نکن دخترم! منظورمو می‌فهمی؟
هیما، چند لحظه به او چشم دوخت و با چهره‌ی شوریده‌حال، گفت:
- باشه، بگو بیاد!
بغض در گلویش، مانع صحبت آن گردید.
- اما من سعی کردم که دختر خوبی براتون باشم بابا!
سپس دست‌های فرتوت نادر را گرفت و آن را از روی زمین بلند نمود. منظورش از این حرفش چه بود که خودم نمی‌پنداشتم؟!
نادر، بیماری قلبی داشت که تازه آن را عمل کرده‌بود و بهتر گردیده‌ بود.
با صدای ماشین هیما، به خود آمدم و در پنجره را بستم. چشم‌های خود را به هرگونه از سختی بستم. من باید او را به‌دست بیاورم، باید!
***
سرم را روی فرمان ماشین می‌گذارم چشم‌های خود را می‌بندم. همیشه همان آرمان پیشین نمی‌بودم اگر حالم را این‌گونه به خاطر یک دختر خراب کنم. من اگر روزی به او فکر نکنم، آن روز، روز موت من بود. حوصله‌ی عمارت‌رفتن نداشتم و برای همان به پشت‌بامی دور از باقیات، به این‌جا آمده‌بودم تا بلکه کمی با خود خلوت کنم؛ اما در این نزدیکی‌ها یک بیمارستان وجود داشت. به‌طور ناگهانی سرم را بالا آوردم و از ماشین خارج شدم. پیش از آن، صدای آهنگی را از ضبط ماشینم گذاشتم. آن‌طور بر من و تنهایی‌هایم خوش می‌گذشت. پوزخندی زدم. خوشی‌هایم؟ من خوشی داشتم؟ من بدون هیما هیچ خوشی نداشتم! به درون قلبم رجوع نمودم. به‌قول ترانه‌ای از آهنگ رضا بهرام که می‌گفت:
- عشق... دیدی خانه‌ات خراب است؟!
هم‌اکنون نیز داشتم بر این زمین می‌گریستم. تاکنون این‌گونه گریه‌ای برای هیچ دختری نکردم، اما هیما... هیما مرا تغییر داد. هق‌هقی کردم و فریاد دل‌خراشی سر دادم:
- خدایا، تمومش کن، همین الآن! دیگه تحمل هیچی رو ندارم، هیچی! قلبم دیگه تحمل دوری از اونو نداره! خواهش می‌کنم یک فرصت دیگه بهم بده تا بلکه تا ابد اونو برای خودم داشته باشم! این فرد، اونو می‌خواد، می‌فهمی؟ می‌خوادش!
گریه امانم را بریده بود و در تمام مدت، این حرف‌ها را بریده‌-بریده می‌گفتم. صدای آهنگ در ماشین، مرا به یاد هیما انداخت. «آهنگ دیوانه، از رضا بهرام» این آهنگ تمامی دل‌خوشی من بود که هنوز که هنوزه است، آن را گوش می‌دهم.
همان‌طور که داشتم از درد و غصه‌ی خود می‌نالیدم، صدای فردی را شنیدم که برایم حکم عشق را داشت.
- ببخشید آقا!
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا پایین