در حال ویرایش رمان در ریسمان اقیانوس | سیده نرگس مرادی خانقاه

وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
خنده‌ام را جمع نمودم و از جای خود برخاستم و بدون هیچ ذره‌‌ای که توجه نمایم، به‌سوی حیاطِ دلنواز عمارت حرکت کردم. شب پرستاره را دوست داشتم و این محبوب‌ترین چیزی بود که تا به حال نداشته بودم. به یاد خنده‌های آرمان می‌افتم که با خنده شوخی با نرجس‌بانو حرف می‌زد. چرا عاشق چنین فرد شده بود قسمت من؟ چرا سبحان از درگاهم به‌سمت خدا پذیرفته نگشت؟ یعنی سرنوشت من، با سرنوشت آرمان نگاشته شده بود؟
با صدای پایی، از فکر بیرون آمدم و نگاهم را از آن ستاره‌ای که درحین چشمک‌زدن بود، گرفتم و به فردی که به سویم آمده بود، خیره شدم. فرهاد بود! موهایش را بالا داده بود و یک طره از آن موهای مشکی‌اش بر پیشانی تخت و صاف‌شده‌‌اش افتاده بود.
«ببخشید که مزاحم افکارتون شدم زن‌داداش!»
فرهاد فردی مهربان، با غیرت و آرامی بود و این مرا متعجب و حیرت‌زده کرده بود. با آن‌که هیچ شناختی از او نداشتم، اما از رفتارش چنین چیزی مشهود بود.
«نه! اشکالی نداره آقا فرهاد!»

بر روی تاب نشستم و او با اندکی فاصله، در کنارم نشست.
«یک سؤال ازتون بپرسم هیماخانم؟»
برگشتم و به نیم‌رخش نگاه کردم.
«بفرمایید!»
لبخندی زد و گفت:
«شما چرا از آرمان نفرت دارین؟»
به این‌جای حرفش که رسید، آن‌هم مانند خودم به‌سوی نیم‌رخم بازگشت تا بلکه پاسخش را بدهم. از آرمان همانند گذشته نفرت داشتم؛ اما حالا حاصلش از چیز دیگری پر گردیده بود. عشقی که سرتاسرش پر از محبت و مهربانی و چالش برانگیز بود.
نفس عمیقی سر دادم و پاسخش را دادم:
«راستش آقا فرهاد، کلاً بگم علاقه‌ای به گفتن این حرف ندارم، ولی همیشه میگن کرم از خود درخته!»
متعجب نگاهم کرد.
«چی؟»
لبخند تلخی زدم.
«آدم‌ها همیشه باعث خراب شدن حال ما میشن!»
بازهم با همان نگاه متعجب‌اش به من نگاه می‌کرد و من او را درک می‌کردم که چنین تعجبی بکند.
«منظورتون چیه؟!»
لبخند تلخم در همان موعود، باری‌دیگر رنگین گشت‌.
«عشق همیشه در خونه‌ی دل هرکسی رو می‌زنه آقا فرهاد! متعجبم که شما هنوز ازدواجی نکردین!»
پلکی زد و با کمی مکث گفت:
«من برای ازدواج کردن، خیلی وقته که آب از سرم گذشته هیماخانم!»
ابروهایم به بالا پرید. خیلی وقت است که به فکر ازدواج نبود؟ آن‌هم در این سن؟

«چرا آقا فرهاد؟»
سرش را پایین فکند و من کنجکاو شدم که چگونه و چرا در این سن قدمی به ازدواج نگذاشته است!
به‌خاطر عشق!
این حس‌وحال مغلوب بودنش، چیزی فراتر از سختی و گذشته‌ی پردردش را بازگو می‌کرد. تا به حال روی فرهاد را آن‌طور ندیده بودم که دیدم!
 
صدایش را شنیدم که گفت:
«گذشته‌ی پردردم رو فقط آرمان می‌دونه. تنها کسی‌که هم‌درد شب‌های من بود، آرمان بود و با این‌که بچه بود، بیشتر از سنش می‌فهمید! آرمان هیچ‌وقت پشتم رو خالی نکرد و من و خودش یک رفیق صمیمی که البته فراتر از صمیمی بود، کرد! عشق من... یعنی کسی‌که دوستش داشتم به من خیانت کرد و رفت و چه روزهایی که آرمان تکیه‌گاه من شد و به‌خاطر من، حتی اگر سنگ هم به پاهام می‌خورد، اون سنگ رو از جلوی پاهام برمی‌داشت!»
کمی سکوت جایگزین شد و در ادامه، حرفش را زد:
«این حرف‌ها رو نزدم که ازش تعریفی بکنم! رسیدن به عشق، سختی می‌خواد و خودتون هم اینو می‌دونین! شما عشق رو چشیدین، ولی ندیدین که آرمان چه شب و روزها بهم‌ریخته بود، از این‌که شما رو از دست بده! چه شب‌هایی که هرشب وقتی‌که می‌خواست بخوابه، عکس‌تون رو می‌دید و اونو می‌بوسید! آیا از این عشق‌ها هست که برای هرکسی تب کنه هیماخانم؟»
حالا معنی عشق را می‌فهمیدم. عشق یعنی سختی و رنج! عشق یعنی تلاش کردن و یک عمر امیدوار شدن و خواستن!
حالات رفتاری آرمان را دیگر فهمیده بودم! نقطه‌ضعفش را یافته بودم. بایستی عمیق‌تر و پررنگ‌تر این قضیه را جدی و پیدا می‌کردم.
لبخندی زدم و به فرهادی که حالا برخاسته بود، خیره شدم. این فرد مرا از خواب بیدار کرده بود و به این جهان آورده بود. از او متشکر بودم که مرا به خود آورده بود!
نفس عمیقی کشید.
«این نفس عمیق کشیدن‌های من، یک حرفی رو مخفی کرده و اونم اینه که کاش روزهای خوش زندگیم از میونم نمی‌رفت! ای کاش!»
نگاه ماتم‌زده‌اش را در سیمایم چرخاند و نیز لبخندی زد.
«از آرمان نفرت نداشته باش هیماخانم! آرمان اون‌قدر زخم خورده و سرسخت شده که توی اون ۲۳سال قبلش که نگاه می‌کنه، خاطراتش رو مرور می‌کنه، زجر و درد رو با همدیگه جلوی چشم‌هایش می‌بینه! این از آسیب‌های زندگیش نیست! این از تنهایی ما آدم‌هاست که وقتی می‌بینیم میدون ما خالیه و هیچ‌کس برای کار یا فداکاری نمی‌کنه، خودمون تمام گذشته و الان رو به دوش می‌کشیم! قصه‌ی آرمان قصه‌ی آموزنده‌ای هست که هر فرد نویسنده‌ای اون رو می‌نویسه و از اون درس عبرت می‌گیره!»
پلکی زدم و آهسته و طمأنینه می‌گویم:
«می‌دونی، وقتی با خودم فکر می‌کنم که اون مقصر همه‌چیز نیست، دلم می‌خواد برم و ازش معذرت‌خواهی کنم!»
نیم‌نگاهی بر من انداخت و گفت:
«قبول کن که رفتار هردوتون قابل درست‌شدن نبوده و هرکس اینو غیر معقول می‌دونه! زمان، همه‌چیز رو درست می‌کنه زن‌داداش!»
 
سپس از من دور شد و من تنها ماندم. حرف‌هایش برایم گران تمام شده بود و به راستی که آن حرف‌هایش، مرا به خود آورد که یک‌بار دیگر به خودم و آرمان شانس دوباره‌‌ای بدهم! شانسی که برایم به ارمغان بیاورد!
***
«یک‌ماه بعد»
نگاهم به باران بهاری بود و داشتم تمام قطره‌قطره‌های آن را لحظه به لحظه حس می‌کردم. در پنجره را که گشودم، بوی خاک باران‌خورده، بینی‌ام را نوازش نمود. خاطرات کودکی‌ام در ذهنم تداعی گشت. خاطراتی که همیشه با پدرم می‌نشستم و بازی کلاغ‌پر را می‌کردم یا آن‌که بازی گردوبشکن را با تقلب فراوان از او جلو می‌زدم و او به هیچ‌گونه متوجه نشده بود که من داشتم با تقلب از او جلو می‌زدم.
بغض کردم. اکنون دلم برای او بسیار فراوان تنگ شده بود. این بغض وامانده‌ام، چه چیزی داشت که دم به دقیقه، سر باز می‌کرد و دست‌بردار نبود. بس نبود این همه رنج؟ شکنجه و درد چه؟!
نگاهم به لباس عروسم که شبیه به یک لباس نامزدی بیش نبود افتاد.
بغض کردم و اشک در چشمانم جاری شد؛ اما قبلش جلوی ریختن آن‌ها را گرفتم. ترسیدم که آرایش چشمانم خراب گردد و آرایشگر بر سرم داد و فریاد بزند.
با کشیده شدن موهایم توسط آرایشگر، داد و هوارم به راه افتاد:
«هوی! چته؟ آروم‌تر لطفاً!»
آرایشگر، محکم‌تر موهایم را کشید و پر حرص گفت:
«من هر طور که دلم بخواد موهاتو می‌کشم!»
سپس اسپری را بر موهایم فشاند و به کارش رسید. بغض کردم و به دختر بچه‌ای چشم دوختم که همانند من گریه کرده بود و آرایش صورتش خراب شده بود تا آن‌که جلو آمد و گفت:
«بغض نکن، اون همیشه اخلاقش گنده؛ببین باهام چیکار کرده؟! خدا لعنتش کنه!»
لبخندی زدم و دستش را گرفتم.
«مرسی که به من امید میدی عزیز دل من امید میدی عزیز دل من!»
پس از آن‌که کار آرایشگر تمام شد، صدای گوشی‌ام آمد و هنگامی که نگاه به گوشی‌ام افتاد عکس آرمان در آن نقش بست. بدون هیچ مکثی پاسخش را دادم:
«الو سلام!»
اما او با رویی باز و خوشرویی تمام گفت:
«سلام عزیزم، می‌خواستم ببینم آماده‌ای یا نه که بیام دنبالت!»
نگاهم به خودم و وضعیتم انداختم.
«آره آماده‌م، بیا!»
احساس کردم لبخند زده است.
«باشه عزیزم، مراقب خودت باش؛ فعلاً!»
پلکی زدم و آرام گفتم
«فعلاً!»
چرا آنقدر با من مهربان بود؟
از این حرف شگرفم بغض کردم. چرا وقتی او هست همیشه خوب است؟
دستم را که می‌مالم انگشتر تک نگینم را حس می‌کنم. نگاهش که می‌کنم، آرامشی در دلم میسر می‌شود. لبخندی می‌زنم و آهسته می‌گویم:
«نگران نباش هیما کم کم بهش عادت می‌کنی.»
سپس آهی می‌کشم و نگاهم به آینه روبرویم می‌افتد فردی را می‌دیدم که هرگز او را نمی‌شناخت. انگار آن سایه‌ی چشمان زیتونی‌ام، هارمونی زیبایی در آرایش صورتم داشت.
 
من اصلاً خودم را نمی‌شناختم. من فقط درون خودم را می‌شناختم!
نمی‌توانستم انکار نمایم که هیمای روبه‌رو، دیگر آن هیمای هشت‌سال پیش نیست!
بیست‌سال قبلی که دخترکی شاد و زنده، عاشق گیاهان و طبیعت بود که حاضر بود که تبدیل به باغبان شود تا گل‌‌ و گیاه در حیاط‌شان بکارد؛ اما نمی‌توانستم. عشق سبحان، مرا ایجاب نمی‌کرد و اکنون که دیگر اثری از عشق‌اش پابرجا نبود، دیگر آن دخترک شاد و زنده نبودم که بخواهم آن کارها را بکنم؛ بایستی در حیاط عمارت آرمان، گل بکارم و زنده شوم! آری! این چیزی‌ست که دلم می‌گفت و من نیز باید به حرف آن گوش کنم.
با صدای همان دختر بچه به خودم آمدم:
«دخترخانم، فکر کنم که همسرت اومد ها!»
روبه او گفتم:
«شنلمو بهم میدی گلم؟»
شنلمو را بر سرم نهادم که دستی به کمکم آمد و خواست بند شنلم ببندد که هم‌زمان دستم را بر دستان او گذاشتم. تعجب کردم و به دستان مردانه‌ی او خیره شدم. کلاه شنل بر سرم بود و نمی‌شد که آن مرد را ببینم.
صدایش را در ریشه‌ی گوش‌هایم شنیدم ضربان قلبم بالا رفت و نفس‌هایم به‌شمار رفت.
«آروم باش، منم!»
بغض کردم و حیرت‌زده به دستان خودم و خودش نگاه کردم. اصلاً آرمان چگونه خود را به این‌جا رسانده بود؟ چگونه که به عنوان جت پرسرعت که می‌خواستم بند شنلم را ببندم و او زود خود را رسانده بود؟!
نفس‌نفس می‌زدم و زمان دستانم در رفته بود. چرا این حالات باید زمان از دستانم خارج گردد؟ باید به خودم بازگردم! باید! دست‌هایم را از دوطرف دور کردم و گذاشتم او بند شنلم را ببندد. هنگامی که شنل را بست، دستم را گرفت و جلوی لب‌هایش نزدیک کرد و آن‌ها را بوسید. بازهم ضربان قلبم را حس کردم. چرا این مرد، زندگی مرا به آتش کشانده بود؟ چرا دیگر از این مرد نفرت ندارم؟
سوار ماشین که شدیم، صدای ضبط را روشن کرد و گفت:
«هیما، میگم که فردا قراره با نرجس‌بانو و پدر و مادرت بریم مسافرت! اگر دلت می‌خواد، دوست‌هات رو بیار و باهاشون خوش بگذرونی!»
به نیم‌رخش چشم دوختم. جذاب و خوشتیپ!
تعجب کردم. من چرا داشتم از او تعریف و تمجید می‌کردم؟
دختر، تو چه مرگت شده؟ خودت را گم کردی یا داری توهم می‌زنی؟
«مرسی، اما من کلی کار دارم!»
اخمی کرد و به چشم‌های سبزم خیره شد.
«کار و بار رو بذار کنار! فردا رو بچسب که کلی قراره عشق و حال بکنی!»
پلکی زدم و به روبه‌رو چشم دوختم. آرمان، چرا با من این کار را می‌کرد؟ چرا به من خوبی می‌کرد؟ چرا دست‌بردار من نبود؟ چرا داشت مرا عاشق... .
از این فکر حیران ماندم. من چه گفتم؟ عاشق؟ من..‌‌‌‌. من باری‌دیگر عاشق شدم؟ دل بستم؟ سبحان را فراموش کرده بودم و حالا دل داده بودم به فردی که روزی از او نفرت داشتم؟!
 
نفس عمیقی کشیدم و آرمان شروع به حرف زدن کرد:
«حالا موافقی یا نه؟!»
می‌خواستم بیشتر حرف بزند. صدایش برایم جذاب بود. چشم‌هایم گشاد شد. صدایش برایم جذاب بود؟
هیما، چرا داری چرت و پرت از خودت می‌بافی؟ چه عشقی؟
آرمان: با توئم هیما، میگم که موافقی یا نه؟!»
سپس صدای ضبط را کم کرد تا صدایم به گوش‌هایش برسد.
گفتم:
«باشه، قبول!»
خوشحال شد و صدای ضبط را بیشتر کرد. عصبی شدم و صدای آن را کم کردم و بلند که خودش بفهمد گفتم:
«آخه دینامیت آوردی بابا؟!»
از این حرفم خندید و بوقی زد و کنار کشید و با لحن شیطنت گفت:
«خانم هنرمند، رسیدیم ها!»
از این حرفش لبخندی زدم و درب ماشینش را گشودم. خودش از ماشین پیاده شد و بعد کمکم کرد که از ماشین پیاده شوم. با کمک یک‌دیگر، به‌سوی مجلس عروسی یا بهتر بگویم مجلس عقدمان به راه افتادیم و دست در دست یک‌دیگر وارد شدیم که همه برایمان کل و سوت کشیدند؛ البته مجلس خانه‌ی ما برگزار شده بود و خیلی جمعیت از سوی ما بود تا خود آرمان!
به خود آرمان آهسته گفتم:
«این همه جمعیت؟!»
از جلوی این همه مرد گذشتیم و رسیدیم به مجلس زنانه! خانه گرم بود و از آن بوی نامطبوعی ساطع شده بود.
کلافه شدم و به آرمان گفتم:
«میشه شنلم رو در بیاری؟ آخه گرمه!»
لرزیدن دستانش را حس کردم. چرا دست‌هایش لرزید؟ نکند استرس گرفته است؟
جلو آمد و با همان دستان مرتعشش بند شنل را گشود. ابتدا مرا نادیده گرفت؛ اما بعد که کامل نگاهم کرد، حیرت کرد. کمی جلو آمد و بعد به چهره‌ام دقیق شد.
خندیدم و گفتم:
«چرا این‌جوری نگاهم می‌کنی؟»
دست از نگاه کردن برداشت و خیره در چشم‌هایم گفت:
«واقعاً خودتی؟»
با همان خنده گفتم:
«مگه غیر از من، فرد دیگه‌ای هم باهاته؟»
لبخندی زد و دستم را گرفت.
«نه گفتم تغییر کردی که ان‌قدر خوشگل شدی!»
خندیدم و او با تعجب رویش را به سمتم پرواز داد. از خودش پرسیده بود که چقدر تغییر کرده‌ام؟
نگاهم به روبه‌رو بود و او نگاهش به من! چه لذتی در این لحظه از جانب سبحان داشتم؛ ولی الان همه‌چی فرق داشت. حالا من قرار بود این لحظات ناب را از باب آرمان بچشم. اویی که در یک‌لحظه شیفته‌ی او شده بودم.
«چیزی شده؟»
پلکی زد و نگاهش را از من دریغ کرد.
«نه فقط از تغییرهای یهوییت تعجب کردم، همین!»
لبخندی زدم. نمی‌دانم چرا، اما خوب می‌دانم که خدا، دعای بندگانش را می‌شنید و آن‌ها را مستجاب می‌کرد.
«شاید همه‌چیز یهویی عوض بشه و اون آدم به‌خاطر یک آدم دیگه‌ای تغییر بکنه، البته با گذر زمان!»
«البته با گذر زمان» را تاکیداً گفتم که بفهمد زمان، آدم‌ها را عوض می‌کرد.
به جایگاه عروس و داماد رسیدیم و نشستیم که گفت:
«میشه بدونم اون آدم کیه؟»
لبخندم پررنگ شد و نگاهش کردم.
«نمی‌تونم بگم؛ البته شاید اون آدم تو باشی!»
خواست چیزی بگوید که مهشید سررسید و گفت:
«هیما!»
 
با خوشحالی فراوان بلند شدم و او را در آغوش خود کشیدم.
«مهشید! چطوری؟»
خندید و آرام در گوشم گفت:
«عالی هستم، تو چطوری دخترعمو؟!»
منظورش را فهمیدم و آهسته گفتم:
«بعداً برات تعریف می‌کنم، الان وقتش نیست!»
لبخندی زد و به آرمان سلامی داد و رو به من آرام گفت:
«دیشب ماندانا رو برای که خواستگاری کردن!»
خوشحال شدم بر روی صندلی عروس نشستم و گفتم:
«خوب کی هست حالا؟!»
پلک زد و گفت:
«محمد، پسر هم دانشگاهی‌شون بود که خیلی عاشقش بود!»
لبخندی زدم و گفتم:
«بذار ببینمش، حتماً بهش تبریک می‌گم!»
خنده بامزه‌ای کرد و خواست چیز دیگری بگوید که یادش آمد که نباید آن را بگوید. اخمی از مشکوکی زدم و خود را به بی‌خیالی زدم. صدای دی‌جی آمد که گفت:
«خوب نوبتی هم که باشه، نوبت عروس و داماد خوشبخت‌مون هست که قراره یک رقص دو نفره داشته باشن!»
من و آرمان همزمان لبخندی زدیم. عروس و داماد خوشبخت!
از جای خود برخاستیم و من با خجالت تمام رو به آرمان گفتم:
«نمیشه من نرقصم؟»
با تعجب به سمتم بازگشت و گفت:
«چرا؟»
لبخند خجالت‌زده‌ای زدم و گفتم:
«چون خجالت می‌کشم!»
خندید و دستم را گرفت.
«بیا بریم، الکی بهونه نیار!»
با تعجب نگاهش کردم.
«دارم بهت میگم من خجالت می‌کشم!»
دستم را گرفت و روبه دی‌جی گفت:
«خانم آهنگ درخواستی هم بذار که عاشقانه باشه!»
دی‌جی که زنی فقط کلاه گذاشته بود بر روی سرش و نیمی از موهای کوتاه بسته‌اش بیرون بود، رو به آرمان گفت:
«چشم آقا داماد!»
مهشید بلند فریاد زد:
«آقا داماد اگر اینو رقصیدی باید بری بیرون ها!»
با این حرفش، دی‌جی زن ابروانش بالا افتاد.
«جدی؟ ما تازه کارمون با آقاداماد و عروس‌خانم شروع شده!»
با دهانی باز به آرمان خیره شدم.
«آرمان!»
نگاهم کرد و سپس لبخند اهریمنی زد و نگاهش را به دی‌جی داد.
«ببخشید خانم، نظرم عوض شد. لطفاً یک آهنگ مخصوص رقص تانگو بذارین!»
هینی کشیدم و با دهانی باز گفتم:
«چیکار داری می‌کنی؟»
خندید و مرا به سمت وسط سالن برد.
«قرار نیست که همیشه خجالت بکشی هیما! این خجالت باید از سرت بپره!»
با بغض نگاهش کردم. من چنین آرزوهایی را از جانب سبحان داشتم، الان دارم بر روی آرمان حس می‌کنم!
نگرانی بر او پیش‌قدم شد و گفت:
«چی‌شد می‌خوای... .»
حرفش را قطع کردم و گفتم:
«ولش کن، یاد یه چیز مزخرفی افتادم!»
از حرفم متعجب گشتم. من سبحان را مزخرف دانستم؟ با خود عهد بسته بودم که دیگر عاشق و شیفته سبحان نشوم!
پلکی زدم و به چشمان سیاه‌رنگ آرمان خیره شدم. منتظر به من خیره شده بود و آهسته گفت:
«اگر می‌خوای نریم؟!»
کمی نگاهش کردم و سرم را به طرفین تکان دادم و دست‌های منجمدش را در دست‌هایم گرفتم و آهسته گفتم:
«نه، بریم که همه منتظرمونن!»
ضربان قلبم از هیجان این رقص به تپش درآمده بود. چشم‌هایم را بستم و آهسته گفتم:
«میشه تمومش کنی؟!»
ارتجالاً، ابروانش را بالا انداخت و گفت:
«نخیر سرکار خانم!»
پوفی کشیدم و با سری تأسف، با او همراه شدم.
***
 
(دو ساعت بعد)
ماندانا با شوق گفت:
«وای فکرش رو بکن، من و محمد! خودش اومد خواستگاریم و حالا قراره ازدواج هم بکنیم! وای!»
«وای» را با ذوق و خوشحالی گفت که با خودم گفتم که آرمان مردتر از سبحان بود. سبحان حتی مرا به چشم خواهر بودن می‌دید. به راستی، سبحان عاشق چه کسی است؟
پلکی زدم و جواب خودم را به خود دادم:
«خب به من چه که عاشق چه کسیه؟!»
من خودم عاشق فردی که روزی از او نفرت داشتم، شده بودم. حالا او نیست و مجلس بدون داماد است.
ماندانا به حرف آمد:
«راستی، چطوری با آقا آرمان خوب برخورد می‌کنی؟ تو که می‌گفتی ازش نفرت داری که!»
کمی نگاهش کردم و بی‌درنگ گفتم:
«عاشقش شدم!»
با تعجب نگاهم کرد.
«منظورت چیه؟ به این زودی؟ یکم بهم توضیح بده هیما!»
چشم‌هایم را بستم. می‌خواستم همه‌چیز را برای ماندانا شرح دهم.
«من امروز فهمیدم که عاشقش شدم. من... من سبحان رو فراموش کردم!»
ماندانا با دهانی بازشده گفت:
«خدای من! باور نمی‌کنم، یعنی تو... .»
سرم را «تأیید» تکان دادم که با خوشحالی، جیغی کشید و مرا در آغوش کشید.
«دختر، خدایا شکرت! آقا آرمان خیلی مرد خوبیه هیما!»
بغض کردم و با نجوا گفتم:
«تازه می‌فهمم که آرمان از سبحان هم مردتره!»
حس کردم که لبخندی زده است.
«اما کار خوبی کردی هیما جان! سبحان لیاقت تو رو نداشت و منجر به طلاق و دعوا می‌شد! تازه عمه صنم با اون اخم‌های گره کرده‌اش جوری بهت خیره شده که انگار ارث بابابزرگ خدابیامرزش رو خوردی! اما نگران هیچی نباش و هر مشکلی پیش اومد به خودم بگو تا حلش کنم!»
از این مهربانی‌اش، لبخندی مهمان لب‌هایم شد.
«مرسی ازت که هستی! راستی، این مهشید نمی‌خواد ازدواجی بکنه؟»
خندید و با لحن ابهامی گفت:
«مهشید خیلی وقته که دلش رو به یکی باخته و هرگز دمی نزده!»
کنجکاو شدم و پرسیدم:
«کیه؟»
با تردید نگاهم کرد و نگاهش را به مهشید سوق داد.
«برو از خودش بپرس!»
اخمی کردم و این حس بد به تازگی در وجودم رخنه کرده بود.
«کیه؟ کیه که دل مهشید رو برده؟»
رویش را مخالف من گرداند و گفت:
«من نمی‌تونم بگم؛ چون این یک رازه!»
سپس با عجله از من دور شد و مرا که با تعجب نگاهش می‌کردم را تنها گذاشت. با صدای دی‌جی زن که گفت:
«خانم‌ها! لطفاً پوشش خودتون رو داشته باشین که آقا داماد می‌خوان وارد بشن!»
کل جمع با هرچه شتاب‌تر شروع به حجاب کردن شدند. لبخندی زدم. انتظار آرمان را می‌کشیدم. همسرم و همان‌طور تکیه‌گاه این روزهای سخت و پر ابهامم شده بود. دوستش داشتم و عاشقش بودم و این عجیب بغض در گلویم را تنگ‌تر نموده بود.
 
با وارد شدن آرمان، برخاستم و به‌سویش روانه شدم. لبخندی به رویش زدم و گفتم:
«خوش اومدی!»
آرمان با لبخند دستم را گرفت و گفت:
«به پدرت گفتن بیاد، ولی روش نشد که بیاد.»
با همان لبخند نگاه‌اش کردم و با شیطنت فراوان گفتم:
«موقع اومدن که اشهدت رو که نخوندی، نه؟»
سرش را به سویم فرستاد و لبخند زهرآگینی برایم زد.
«به جون تو آره!»
لبخندی زدم و به چهره‌اش خیره شدم.
«کاری که جلوی همه باهام کردی رو بی‌پاسخ نمی‌ذارم.»
خندید و دم گوش‌هایم گفت:
«شاید دوباره انجام دادم ها!»
لب‌هایم را برچیدم و با حرص، مشتی بر بازوانش نهادم.
«تو غلط می‌کنی!»
با همان خنده گفت:
«باشه-باشه، من تسلیمم! فقط این رو بگم ها! تو یک رقص تکی عروس رو نرقصیدی!»
چشمانم را ریز کردم و مانند زیور در سریال آوای باران بود، همانند دشمن خونی به او خیره شدم.
«کاری نکن که جلوی این همه آدم بزنمت ها!»
دستم را فشرد و باری‌دیگر با خنده گفت:
«غلط کردم؛ من و چه به اذیت کردن ها!»
چشم غره‌ی مصنوعی برایش زدم که به صندلی عروس و داماد رسیدیم. دی‌جی به سمت‌مان آمد و روبه من و آرمان گفت:
«این آخرین رقصیه که با آقا داماد می‌رقصین، بقیه‌ش با خانواده‌ی عروس خانم‌مونه و دیگه مراسم تمومه!»
با دهانی باز گفتم:
«رقص تانگو رو می‌گید؟»
دی‌جی کمی نگاهم کرد و سپس برایم خندید.
«نه عزیزم! شما باید آهنگ درخواستی به من بگین، اونم برای رقص‌تون، اما آقا داماد فقط باید نگاه‌تون کنه!»
با نیش باز، نیم‌نگاهی به آرمان و سپس زیر لب، خطاب به آرمان گفتم:
«من فقط حساب تو رو می‌رسم آقا آرمان!»
دی‌جی صدایم را شنید و گفت:
«عزیزم، مشکل کجاست؟ من الان هیچ مشکلی نمی‌بینم.»
لبخندی زد.
«از دست آقا داماد هم فرار نکنین؛ چون خودشون نخواستن و این همیشه در خانواده‌ها رایج بوده گلم. فرار بی‌فرار!»
لبانم را جمع نمودم.
«خب من... .»
آرمان میان حرفم پرید و گفت:
«خب و من نداره، بدو!»
چشم‌هایم را بستم و پر حرص گفتم:
«ولی من خجالت می‌کشم.»
خندید و گفت:
اونش رو که دیگه من تعیین نمی‌کنم!»
با قیافه‌ی خونسرد نگاهش می‌کنم و روبه دی‌جی می‌گویم:
«آهنگ «والامقام از یوسف زمانی» رو بذارین.»
دی‌جی لبخندی زد و گفت:
«چشم عزیزم!»
با خجالت پلکی زدم و نگاهی بر آرمان کردم که لبخندی برایم زد. نفس عمیقی کشیدم که آهنگ شروع شد. خنده‌ی خجالت‌زده‌ای زدم و رقص را آغاز کردم.
«چقدر امشب قشنگه، همه‌ش ماه و ستاره!
با تو قلب من و تو واسه هم بی‌قراره
چقدر خوبه رسیدیم، به روزهایی که خواستیم
من و تو غیر از اینم دیگه چیو می‌خواستیم؟!
آخرش همون شد، مال منی تموم شد...
تا ته این زندگی بمون کنارم!»
 
کلاس رقص را به خوبی رفته و یاد گرفته بودم؛ اما جلوی آرمان بسیار خجالت می‌کشیدم و این برایم غیرقابل تحمل بود. لبم را گزیدم و به اویی که با شیطنت فراوان مرا می‌نگریست، خیره شدم. سرش را به «چیه» تکان داد که با خجالت، سرم را پایین فکندم. چرا از او خجالت می‌کشیدم؟!
من نباید خراب می‌کردم. باید تا آخرش می‌رفتم. سرم را بالا آوردم و لبخندی گرمی برایش زدم و سپس رقص را شروع کردم. تصمیم گرفتم که خجالت را نیز کنار بگذارم.
***
نگاهم را به نیم‌رخ آرمان که با آن عینک دودی‌اش آن را جذاب نموده بود و به آسمان نَزه و منظم خیره شده بود، خیره شدم. نمی‌دانم در نگاه‌اش بود؛ اما می‌دانستم سخت در فکر کردن است؛ اما چه فکری؟ خدا می‌داند!
آب دهانم را بلعیدم و سر سخن را باز کردم:
«به چی فکر می‌کنی؟»
نفس عمیقی کشید و با یک ژست خاص، عینکش را از چشم‌های قهوه‌ای‌آلودش برداشت و گفت:
«به تو!»
با تعجب نگاهش کردم.
«به من؟ چرا؟»
لبخندی زد و مستقیم در چشم‌هایم خیره شد که ضربان قلبم را بالا آورد. به سویم آمد که یک‌قدم از او به‌سمت عقب حرکت کردم که دستش را دور کمرم حلقه کرد و آرام در گوشم نجوا کرد:
«شب به نرجس‌بانو گفتم که خودمون شام امشب رو حاضر کنیم، هستی؟!»
در حین نگاه به او، یا گیجی تمام گفتم:
«مگه نرجس‌بانو نیست؟»
خندید و گفت:
«از بس که گیجی! چیکارت کنم دیگه؟! نرجس‌بانو با فرهاد به شمال که شهرشون توی گیلانه، رفتن!»
ابروهایم را به فرستادن «آهانی» بسنده کردم و به سوی اتاق حرکت کردم و قبل از آن‌که در آن را ببندم، گفتم:
«آرمان؟!»
لبخندی زد و با مهربانی گفت:
«جانم؟!»
دلم از حرفی که زد، قنج رفت و سرم را پایین فکندم.
«بابت کارهایی که باهات کردم ببخش! می‌دونی، یک جورایی از حرف‌هایی که قبلاً زده بودم، پشیمونم!»
به طرفم آمد و انگشت اشاره‌اش را زیر چانه‌ام نهاد و سپس با لبخند نگاهم کرد و بعد گفت:
«خوشحالم که پشیمونی!»
کمی نگاهش کردم و با یک پلک‌زدن، گفتم:
«تو من رو تغییر دادی، ازت ممنونم!»
با همان لبخند گفت:
«کاری نکردم که! فقط خوشحالم که پشیمونی!»
می‌دانستم که آن‌قدر مهربان است که حتی نمی‌گذارد غمی را در وجودم حس نمایم. آرمان، این حس گنگ و مبهم را در درونم به وجود آورد و حالا روبه‌رویم ایستاده و با لبخند نگاهم می‌کرد. برایش لبخند محبوبم را زدم و در حین خارج شدن از در اتاق، گفتم:
«پس من منتظرم تا تو بیایی!»

«برو تا من برم یک دوش بگیرم و بیام.»
«باشه‌ای» گفتم و به سمت بالا حرکت کردم.
***
همان‌طور که دم‌کش را بر روی قابلمه‌ی برنج می‌گذاشتم، روبه آرمان که سر و صورتش پر از ماست بود، گفتم:
«دستت درد نکنه! تو برو، من این‌جا رو تمیز و مرتب می‌کنم.»
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا پایین