بعد از اعلام مسابقه، همهچیز تغییر کرده بود. تمرینها سنگینتر شده بودند، نگاهها محتاطتر،(حذف ویرگول) و سکوتها طولانیتر. هرکس در دلش چیزی پنهان داشت؛ ترس، امید، یا شاید خیانت. اما آن شب، در خوابگاه، وقتی همه دور هم جمع شدیم، فضا رنگ دیگری داشت. نه ترس، نه رقابت... (حذف سه نقطه، عزیزم فقط وقتی که جمله ادامه داشته باشه و ما عمداً ادامه ندیم سه نقطه میگذاریم)یک جور تصمیم در هوا معلق بود.
آنا، نیوت، جولیا و تامس همگی کنارهم نشسته بودیم. حلقهای کوچک تشکیل دادیم؛ دایرهای از اعتماد در دل تاریکی. هیچکس حرف نمیزد، اما همه منتظر بودیم.
نیوت از جا بلند شد، دستهایش را در جیب فرو کرد، نگاهش جدی بود شاید برای اولین بار: ( این قسمت لطفاً یک اینتر بخوره و بره خط بعدی) - خب... (حذف سه نقطه، به دلیل بالا) حالا که فقط یه نفر میتونه بره، باید تصمیم بگیریم. ما نمیتونیم همدیگه رو له کنیم برای آزادی.( بهتره فعل آخر جمله بیاد عزیزم)
جولیا با بغض، صدایش لرزید:
- ولی اگه هیچکدوممون نریم، هیچکس نجات پیدا نمیکنه.
تامس با صدای محکم و آرام گفت:
- پس باید یکی بره. یکی که بتونه برگرده... ( حذف سه نقطه) برای نجات بقیه.
همه به هم نگاه کردیم. سکوتی سنگین بینمان افتاد. آنا آرام زمزمه کرد:
- کسی که قوی باشه، باهوش باشه، و مهمتر از همه... (حذف سه نقطه) وفادار باشه.
نگاهها آرامآرام به سمت من برگشتند. قلبم فشرده شد. خشکم زده بود؛ نه از ترس، بلکه از مسئولیت.
با صدایی مضطرب و خندهای مسخره گفتم:
- چیه...(حذف سه نقطه)؟ چرا دارین به من نگاه میکنین؟! هوی! حتی فکرش رو هم نکنین ها! امکان نداره من انجامش بدم.
جولیا آرام، اما محکم گفت:
- مایا، تو از دل جنگل برگشتی. تنها و زخمی، ولی زنده. هرکدوم از ما بود شاید حتی زنده هم برنمیگشت. تو ثابت کردی که میتونی دوام بیاری.
نیوت ادامه داد، نگاهش پر از اطمینان بود:
- و اگه کسی بتونه از این مسابقه جون سالم به در ببره و برگرده برای نجاتمون... فقط تویی، مایا.
اشک در چشمهایم جمع شد. نه از ناراحتی، بلکه از اعتماد. از اینکه در این دنیای بیرحم، هنوز کسانی هستند که به من باور دارند.
پس این بود سرنوشت من...(حذف سه نقطه) نه فقط برای آزادی خودم، بلکه برای آزادی همه؛ باید میجنگیدم.
با صدایی محکم و آرام گفتم:
- باشه...(حذف سه نقطه) من تلاشم رو میکنم و قول میدم...(حذف سه نقطه) اگه برنده شدم، برمیگردم، برای همهتون.
همه ساکت شدند. اما در آن سکوت، چیزی واضح بود؛ ما هنوز یک خانوادهایم.
و حالا، یک امید داریم.