پست 23 معلوم بود کدخدا دل پری از این پسر ناخلف داشت که با آه سوزناکی ادامه داد: «باخودم فکر کردم بهترین راه اینه که مردم دیگه به شهر نرن و اگرم میرن بااجازه من باشه تا بتونم بفهمم.»
درحالیکه مغزم تازه جون گرفته بود، بیمقدمه پرسیدم:
- پس چرا تمام راههای ارتباطی رو قطع کردی؟ مثلا تلفن که بشه باهاش با شهر تماس گرفت.
کدخدا که ناتوانی تن نزارش رو بغل گرفته بود، تکونی به خودش داد.
- حبیب حتی تلفن خونه رو هم محل باجگیریش کرده بود. از ترس آبرو و آه مردم، مجبور شدم اینهمه سال سکوت کنم. اینبار هم که مخالفتهام شدت گرفت، من رو توی اون گودال زندانی کرد. هرگز فکرش رو...
پست 24 انتظار لبخند دندونمای پهنش رو نداشتم. فکر نمیکردم از یه غریبه اینجور استقبال کنن. از فرصت استفاده کردم و ادامه دادم:
- داخلشهر میری؟
به سمت در کمکراننده خم شد و با گرفتن دستگیرهش، بازش کرد. خودم رو عقب کشیدم و با تعلّل، منتظر حرکت بعدیش موندم که سرجاش برگشت.
- بشین، میرسونمت.
بااینکه هنوز دلیل حرکاتش رو توی ذهنم حلاجی میکردم، اما سوار شدم. در رو بستم و نفس عمیقی گرفتم. اتاقک ماشین بوی بنزین میداد؛ جوری که انگار تازه بنزین زده بود. ماشین به حرکت دراومد و نگاهم به آویز عروسک خرسقهوهای که مدام به شیشه میخورد بود. با نیمنگاهی به سمت عروسک اشاره زد.
-...
پست 25 واقعا دیدنش شانس بزرگی بود و اینکه انقدر به من محبت داشت، لحظهای باعث شد بخوام تمام ماجرا رو براش تعریف کنم؛ اما از طرفی ترسیدم که باور نکنه و نتونم ادامه بدم. کمی تعلّل کردم و سکوتم رو که دید، پرسشگر شد: «چرا پیاده نمیشی؟ تمام مسیر توی سکوت بودی و هرچی که پرسیدم جواب درستی ندادی. قاعدتاً نباید سوارت میکردم و مشکوک بودنت رو نادیده میگرفتم؛ اما حالا که به اینجا رسیدیم، منتظرم بشنوم.»
نگاهم رو از چشمهای درشتِ قهوهایش دزدیدم و انگار که دیگه چارهای جز تعریف کردن برام نمونده بود. من کسی رو میخواستم که کمکم کنه تا بتونم توی این شهر دووم بیارم و این کار...