مت از جایش برخاست و آهی کشید و پرسید:
- مواقعی هست که تعداد نگهبانهای زندان کم بشن؟ مثلا جشنی توی زندون برگزار بشه و اینا!
مارتین با نیش خندی گفت:
- آره پسرجون! البته هر سال یکبار، فقط روز تولد رئیس زندون میتونم بگم حدود نصف نگهبانها یا شاید هم بیشتر میرن به اتاقش و حدود یک یا دو ساعت جشن میگیرن.
دستش را زیر چانهاش قرار داد و پشت سرش را خاراند و ادامه داد:
- نمیگن ممکنه یه زندونی فرار کنه و اینا!
مارتین با خندهی کوچک و ابروان ترش گفت:
- فرار کردن تقریبا غیرممکنه. اصلا فرض کن بیرون رفتی. چهجوری میخوای کل خلیج رو شنا کنی؟
سرش را پایین انداخت و دستانش را در جیبانش فرو برد و گفت:
- بیخیال رفیق، یکم کنجکاو شدم. راستی تولد رئیس زندون چه روزیه؟
غبار چشمش را پاک کرد و خمیازهای کشید و گفت:
- بیست و پنجم ژانویه که میشه حدود یه ماه دیگه.
لحظهای در فکر فرو رفت و لبهای ترک خوردهاش را با زبانش تر کرد و ادامه داد:
- باشه ممنون. خوشحال شدم حرف زدیم.
- منم همینطور. مراقب باش.
بدون گفتن حرفی قدم برداشت و به راهش ادامه داد و او که میدانست قرار است تمام عمرش را در حبس بگذراند و گویی در جهنم حبس شده بود، زیر لب با خودش زمزمه کرد:
- زود باش مت! شاید ترسو باشی ولی اونقدرا هم نادون نیستی. تو مثلا توی یکی از بزرگترین شرکت ها کار میکردی. یعنی میتونی اون روز از این جهنم بیرون بری؟
سردش بود و نمیدانست که این سرمای واپسین روزهای پاییز بود یا رنجهای زیادی که هنگام انتقال به زندان تحمل کرده بود؟
دردی در قفسهی سینهاش پیچیده بود و چشمانش تار میدید. دلش میخواست به عنوان آخرین شانس زندگیاش، تمام ترسهایش را پشت سر بگذارد و در آن روز فرار کند امّا احتیاج به نقشههای زیادی داشت که همین باعث سوزش پیشانیاش و در هم رفتن ابروانش شد. قدم برداشت و به سمت سلولش رفت تا رابرت را ببیند. دانههای عرق سرد از پیشانیاش سر میخوردند. بیتوجه به نگاه جیمی از کنارش رد شد؛ دستی به شلوارش کشید و وارد زندان شد و با بیحالی سرش را بالا آورد. هوای ابری دسامبر انگار خیال باریدن داشت. در میانهی راه، ضجهی یک زندانی، توجهش را جلب کرد که پشت سرش او را صدا زد و بیتوجه و با گیجی رویش را برگرداند و نگاهش را به او دوخت. با یک سبد پر از لباس کهنه به سمتش آمد و مت بر خود لرزید و عرق سردی تا ستون فقراتش را فرا گرفت. فرد با زخم روی چشمش و کبودی گردنش به او نزدیک شد و با چشمانی به خون نشسته و صورتی که از درد منقبض شده بود نالید:
- هی جونور! این لباسهارو بگیر و برو رخت شویخونه تا تیکهتیکهات نکردم. برو بشور و کارت تموم شد برگرد وگرنه اگه سعی کنی زیر بار بری میام و دندههات رو خرد میکنم و از ستون فقراتت واسه خودم پشت خارون میسازم. حالا گمشو!
مت سرش را کمی عقب کشید و زمزمه کرد:
- باشه، انجامش میدم.
نیشخندی زد و ادامه داد:
- آفرین حیوون!
سیاهچالهای در چشمانش درخشید. بوی خون عجیبی به مشامش میرسید و یکی از لباسها را جابجا کرد و یکباره نفسش حبس شد. لباس خونین یکی از زندانیها را مجبور بود بشوید. بیاختیار با تنی لرزان به راهش ادامه داد و نور کمرنگ لامپ سفید، تنها روشنایی راهروی چندمتری بود که مدام چشمک میزد. آرام به سمت در فلزی رخت شویخانه قدم برداشت و دری که زنگزده و پنجرهاش شکسته بود را باز کرد و وارد شد. بیاختیار چشمش به ساعت کهنهی فندقی رنگ دیوار افتاد که یازده شده بود. اتاق پر از دستگاهها و وسایل برای شستن لباس بود. پر از لباس های مختلف که درقفسهای در روبهرویش قرار داشتند. دلش میخواست برود و دربارهی فرار با رابرت حرف بزند امّا محبوس بود. بیتوجه به بوی عرق لباسها به سمت ماشین لباسشویی رفت و لباسها را یکییکی درون آن گذاشت. دیگر از غبار درشت بیرون خبری نبود. پس از شروع کار به طرف صندلی فرسودهی زردرنگ لبهی اتاق قدم برمیداشت که یکباره برقی چشمانش را زد. در زیر لباس های پاره شده که در گوشهی اتاق افتاده بودند، شیءی او را جذب خود کرد. به طرفش رفت و نشست و دید که یک گلولهی طلایی بود. یک کالیبر ۴۵ایسیپی زرین، مشخص نیست که چرا آنجا بود. بیتوجه آن را برداشت و از جایش برخاست.
- مواقعی هست که تعداد نگهبانهای زندان کم بشن؟ مثلا جشنی توی زندون برگزار بشه و اینا!
مارتین با نیش خندی گفت:
- آره پسرجون! البته هر سال یکبار، فقط روز تولد رئیس زندون میتونم بگم حدود نصف نگهبانها یا شاید هم بیشتر میرن به اتاقش و حدود یک یا دو ساعت جشن میگیرن.
دستش را زیر چانهاش قرار داد و پشت سرش را خاراند و ادامه داد:
- نمیگن ممکنه یه زندونی فرار کنه و اینا!
مارتین با خندهی کوچک و ابروان ترش گفت:
- فرار کردن تقریبا غیرممکنه. اصلا فرض کن بیرون رفتی. چهجوری میخوای کل خلیج رو شنا کنی؟
سرش را پایین انداخت و دستانش را در جیبانش فرو برد و گفت:
- بیخیال رفیق، یکم کنجکاو شدم. راستی تولد رئیس زندون چه روزیه؟
غبار چشمش را پاک کرد و خمیازهای کشید و گفت:
- بیست و پنجم ژانویه که میشه حدود یه ماه دیگه.
لحظهای در فکر فرو رفت و لبهای ترک خوردهاش را با زبانش تر کرد و ادامه داد:
- باشه ممنون. خوشحال شدم حرف زدیم.
- منم همینطور. مراقب باش.
بدون گفتن حرفی قدم برداشت و به راهش ادامه داد و او که میدانست قرار است تمام عمرش را در حبس بگذراند و گویی در جهنم حبس شده بود، زیر لب با خودش زمزمه کرد:
- زود باش مت! شاید ترسو باشی ولی اونقدرا هم نادون نیستی. تو مثلا توی یکی از بزرگترین شرکت ها کار میکردی. یعنی میتونی اون روز از این جهنم بیرون بری؟
سردش بود و نمیدانست که این سرمای واپسین روزهای پاییز بود یا رنجهای زیادی که هنگام انتقال به زندان تحمل کرده بود؟
دردی در قفسهی سینهاش پیچیده بود و چشمانش تار میدید. دلش میخواست به عنوان آخرین شانس زندگیاش، تمام ترسهایش را پشت سر بگذارد و در آن روز فرار کند امّا احتیاج به نقشههای زیادی داشت که همین باعث سوزش پیشانیاش و در هم رفتن ابروانش شد. قدم برداشت و به سمت سلولش رفت تا رابرت را ببیند. دانههای عرق سرد از پیشانیاش سر میخوردند. بیتوجه به نگاه جیمی از کنارش رد شد؛ دستی به شلوارش کشید و وارد زندان شد و با بیحالی سرش را بالا آورد. هوای ابری دسامبر انگار خیال باریدن داشت. در میانهی راه، ضجهی یک زندانی، توجهش را جلب کرد که پشت سرش او را صدا زد و بیتوجه و با گیجی رویش را برگرداند و نگاهش را به او دوخت. با یک سبد پر از لباس کهنه به سمتش آمد و مت بر خود لرزید و عرق سردی تا ستون فقراتش را فرا گرفت. فرد با زخم روی چشمش و کبودی گردنش به او نزدیک شد و با چشمانی به خون نشسته و صورتی که از درد منقبض شده بود نالید:
- هی جونور! این لباسهارو بگیر و برو رخت شویخونه تا تیکهتیکهات نکردم. برو بشور و کارت تموم شد برگرد وگرنه اگه سعی کنی زیر بار بری میام و دندههات رو خرد میکنم و از ستون فقراتت واسه خودم پشت خارون میسازم. حالا گمشو!
مت سرش را کمی عقب کشید و زمزمه کرد:
- باشه، انجامش میدم.
نیشخندی زد و ادامه داد:
- آفرین حیوون!
سیاهچالهای در چشمانش درخشید. بوی خون عجیبی به مشامش میرسید و یکی از لباسها را جابجا کرد و یکباره نفسش حبس شد. لباس خونین یکی از زندانیها را مجبور بود بشوید. بیاختیار با تنی لرزان به راهش ادامه داد و نور کمرنگ لامپ سفید، تنها روشنایی راهروی چندمتری بود که مدام چشمک میزد. آرام به سمت در فلزی رخت شویخانه قدم برداشت و دری که زنگزده و پنجرهاش شکسته بود را باز کرد و وارد شد. بیاختیار چشمش به ساعت کهنهی فندقی رنگ دیوار افتاد که یازده شده بود. اتاق پر از دستگاهها و وسایل برای شستن لباس بود. پر از لباس های مختلف که درقفسهای در روبهرویش قرار داشتند. دلش میخواست برود و دربارهی فرار با رابرت حرف بزند امّا محبوس بود. بیتوجه به بوی عرق لباسها به سمت ماشین لباسشویی رفت و لباسها را یکییکی درون آن گذاشت. دیگر از غبار درشت بیرون خبری نبود. پس از شروع کار به طرف صندلی فرسودهی زردرنگ لبهی اتاق قدم برمیداشت که یکباره برقی چشمانش را زد. در زیر لباس های پاره شده که در گوشهی اتاق افتاده بودند، شیءی او را جذب خود کرد. به طرفش رفت و نشست و دید که یک گلولهی طلایی بود. یک کالیبر ۴۵ایسیپی زرین، مشخص نیست که چرا آنجا بود. بیتوجه آن را برداشت و از جایش برخاست.
آخرین ویرایش توسط مدیر: