داستان کوتاه جنایت در کتابخانه | حدیثه ادهم

حدیثه خانم

مدیرتالار‌ هنر‌،‌جامعه‌‌‌و‌ مذهب+ نویسنده نوقلم
پرسنل مدیریت
مدیر رسـمی تالار
ناظر همراه
ژورنالیست
ویراستار
رمان‌خـور
نویسنده نوقلـم
نوشته‌ها
نوشته‌ها
2,239
پسندها
پسندها
43,192
امتیازها
امتیازها
1,048
سکه
3,911
عنوان : جنایت در کتابخانه
ژانر : جنایی - معمایی
نویسنده : حدیثه ادهم
ناظر: @blue lady

خلاصه: شاید قفل یک پرونده جنایی بعد از سال‌ها باز بشود. همیشه پرونده‌ها از جایی که شروع شده‌اند به پایان می‌رسند.

do.php
 
آخرین ویرایش:

نویسنده‌ی عزیز؛
ضمن خوش‌آمد گویی و سپاس از انتخاب انجمن کافه نویسندگان برای انتشار داستان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ داستان، قوانین تایپ داستان کوتاه را مطالعه فرمایید:
[قوانین جامع تایپ داستان]

برای رفع ابهامات و اشکالات در را*بطه با تایپ داستان، به این تاپیک مراجعه کنید:
[اتاق پرسش و پاسخ رمان‌نویسی]

برای سفارش جلد داستان، بعد از ۱۰ پست در این تاپیک درخواست دهید:
[تاپیک جامع درخواست جلد]

بعد از گذاشتن ۲۵ پست ابتدایی از داستان خود، با توجه به شراط نوشته شده در تاپیک، درخواست تگ دهید:
[درخواست تگ داستان]

برای سنجیدن سطح کیفیت و بهتر شدن داستان شما، در تالار نقد، درخواست نقد مورد نظرتان را دهید:
[تالار نقد]

پس از پایان یافتن داستان، در این تاپیک با توجه به شرایط نوشته شده، پایان داستان خود را اعلام کنید:
[اعلام پایان تایپ داستان]

جهت انتقال داستان به متروکه و یا بازگردانی آن، وارد تاپیک زیر شوید:
[درخواست انتقال به متروکه و بازگردانی]

و برای آموزش‌های بیشتر درباره‌ی نوشتن و نویسندگی، به آموزشکده سر بزنید:
[آموزشکده]


با آرزوی موفقیت شما

کادر مدیریت تالار رمان انجمن کافه نویسندگان
 
بسم الله الرحمن الرحیم

(به گمانم بی‌خوابی‌های شبانه برای درس و امتحان تشکیل دهنده خط به خط این داستان باشد.)

***

مثل هر روز برای درس خواندن به کتابخانه رفتم.
گوشه سالن مطالعه، میزی بود که همیشه پسری با موهای خرمایی فر و عینک گرد نیم‌فریم پشت آن می‌نشست.
آن‌ روز، دومین روزی بود که آن پسر به کتابخانه‌ نیامده بود. از فرصت پیش آمده استفاده کردم و وسایلم را روی آن میز گذاشتم. کتابم را باز کردم و مشغول درس خواندن شدم.
از این‌که جای آن پسر نشسته بودم، حس بدی داشتم. از جایم بلند شدم تا میزم را عوض کنم. همه میز و صندلی‌ها پر شده بود. ناچار روی همان میز و صندلی نشستم.
هربار که می‌خواستم درس خواندن را شروع کنم، حواسم پرت می‌شد.
از جایم بلند شدم و به سرویس بهداشتی رفتم، روبه‌روی آینه ایستادم. عینکم را درآوردم و آبی به سروصورت کک‌و مکی‌ام زدم. وقتی از سرویس بیرون می‌آمدم تنه‌ام به تنه یک پسر برخورد کرد، نگاهم پشت سرش دوید. خیلی شبیه آن پسر، نیما بود. برگشتم و داخل را نگاه کردم تا مطمئن شوم؛ اما او نبود.
 
آخرین ویرایش:
فکر و ذهنم حسابی مشغول آن پسر شده بود، طوری که یک لحظه هم تمرکز نداشتم.
مدام پاهایم را تکان می‌دادم و حوصله کاری نداشتم، ناچار وسایلم را جمع کردم و از سالن مطالعه‌ خارج شدم.
سوار آسانسور شدم، مثل همیشه جلوی آینه حاشیه‌دار آسانسور قیافه گرفتم. حس‌وحال عجیبی داشتم. موزیک ملایمی در حال پخش بود. دستم خورد و اشتباهی به جای دکمه همکف، دکمه طبقه چهار را زدم.
از دست خودم عصبانی شدم و پشت آن دکمه همکف را فشردم.
طبقه چهارم در آسانسور که باز شد یک آن احساس کردم دوباره آن را پسر دیده‌ام. در آسانسور بسته شد و طبقه همکف را مقصد خود قرار داد. نمی‌دانم چرا ولی دوباره دکمه طبقه چهار را زدم و در چهارمین طبقه کتابخانه از آسانسور خارج شدم.
کوله‌ام را روی زمین گذاشتم و صدا زدم:
- هی پسر اینجایی!
در تمامی اتاق‌ها بسته بود. برق طبقه کاملاً خاموش بود. باخودم گفتم بعید است که نیما این‌جا باشد.
راهم را به سمت آسانسور کج کردم. ناگهان باد شدیدی وزید و در یکی از اتاق‌ها با صدای تق باز شد.
 
آخرین ویرایش:
ناخواسته‌ به سمت اتاق کشیده شدم، پاورچین‌پاورچین جلو رفتم و در اتاق را به آرامی باز کردم و سرک کشیدم. اتاقی سه در دو متر با یک پنجره نیمه باز که پر از کمد و طبقه بود، شبیه اتاق بایگانی.
با ملایم‌تری وزید و پرده آبی کم‌جان اتاق را به رقص درآورد، داخل شدم و پنجره را بستم.
سرم را داخل اتاق چرخاندن.
درون یکی از طبقه‌ها پرونده‌هایی قرار داشت. بالای طبقه یا خطی قرمز و درشت نوشته شده بود: اعضای مفقود شده کتابخانه در چند سال اخیر.
تا خواستم یکی از پرونده‌ها را بردارم احساس کردم کسی پشت در است.
استرس بر من قالب شده بود. به‌ناچار درون یکی از کمدها قائم شدم، حضور کارتن‌ها جایم را تنگ کرده بود.
صدای پا نزدیک شد. از لای در کمد، بیرون را نگاه کردم. مردی با موهای کم‌پشت سفید، پرونده‌ای را به طبقه اضافه کرد و از دیدرَسم خارج شد.
با صدای باز و بسته شدن در متوجه شدم که آن مرد از اتاق خارج شده است، از کمد بیرون آمدم.
صدای قفل شدن در را شنیدم و فهمیدم که درون اتاق ماندگارم. از بد روزگار، کوله‌ام بیرون اتاق مانده بود و من داخل اتاق زندانی شده بودم.
نگاهی به طبقه و پرونده اضافه شده انداختم.
از اول شروع به خواندن پرونده‌ها کردم.
 
آخرین ویرایش:
اولین پرونده که آبی رنگ بود؛ مربوط می‌شد به سال ۱۳۸۶.
«امین معتمدی، هفده ساله، دانش‌آموز دبیرستان علامه حلی در آبان سال ۱۳۸۶ پس از ورود به کتابخانه دیگر به خانه بازنگشته و مفقود شده است.
پرونده دوم را برداشتم.
«ساراطاهرپور، هجده ساله، دانش‌آموز دبیرستان فرزانگان در فروردین ۱۳۸۸ پس از ورود به کتابخانه گم شده و اثری از یافت او نشده است.
سومین پرونده را ورق زدم.
«مونا مطهری، ۲۱ ساله، دانشجوی دانشگاه ایران.
در مهرماه ۱۳۹۰، به گفته دوستش به کتابخانه رفته و پس از آن دیگر پیدا نشده است.»
بادی زد. با حرکت پرده سرم را بلند کردم. احساس سرما کردم. پرونده آخر را برداشتم و باز کردم.
«نیما مومنی، هجده ساله، دانش‌آموز دبیرستان علامه حلی در شش خرداد ۱۴۰۲ دیده شده که به کتابخانه رفته و پس از آن خبری از او نیست.
دومین روز مفقودی: هیچ اثری از این پسر نیست. هیچ کس نمی‌داند چه اتفاقی برای او افتاده است. این پسر نهمین گمشده تا امروز است.
پایان گزارشات، هشت خرداد ۱۴۰۲
 
آخرین ویرایش:
عرق ترس از پیشانیم می‌چکید. پرونده‌ها را وسط اتاق رها کردم و به سمت در دویدم. در تلاش برای باز کردن در بودم، دستگیره در را تکان می‌دادم و به در فشار می‌آوردم. مردی از آن‌طرف در را باز کرد، در که باز شد کمی به عقب پرتاب شدم، کوله‌ام را دست آن مرد دیدم.
کوله را از دستش کشیدم و به سمت راه‌پله دویدم. در کنار آسانسور را باز کردم و از پله‌ها پایین رفتم. روی آخرین پله‌ها ایستادم، زیپ کوله‌ام را که باز شده بود؛ بستم. با حالتی که انگار اتفاقی نیفتاده از راه‌پله خارج شدم و از کنار اتاق نگهبانی رد شدم. در شیشه‌ای کتابخانه باز شد، درباره وقت دویدن بود.
دیگر نفسی برایم نمانده بود. روی نیمکتی در پارک نزدیک کتابخانه نشستم. روبه‌رویم بچه‌ها در حال بازی کردن بودند.
نمی‌خواستم آن چیزهایی را که خوانده بودم باور کنم.گ، آخر مگر می‌شد!
هر لحظه که چشمانم را می‌بستم؛ نیما را جلوی چشمانم می‌دیدم.

بی‌حال و خسته خودم را به خانه رساندم. بی‌هیچ حرفی وارد اتاقم شدم. روی تختم رفتم و زیر پتوی ستاره‌ایم خوابیدم. چشمانم از خود بی‌خود شده بودند و می‌گریستند؛ هر چه اشک‌هایم را آستین لباسم پاک می‌کردم تمامی نداشتند.
با خودم می‌گفتم:
- پسر مگه چیشده که داری گریه می‌کنی؟ الکی فکرهای مزخرف نکن، چیزایی که تو دیدی واقعیت نداره. آروم باش! به این فکر کن که فردا تو کتابخونه نیما رو می‌بینی.
 
آخرین ویرایش:
شب تا از فکر و خیال و استرس خوابم نبرد.
کم‌کم چشمانم داشت گرم می‌شدکه با صدای تیک‌تیک ساعت از جایم بلند شدم. ساعت هفت صبح بود، قطرات اشک گوشه چشمم کریستال بسته بودند. هوای پاییز کمی سرد و خشک بود. صورت آسمان داد می‌زد که شاید باران ببارد. صبحانه را خورده نخورده از خانه بیرون زدم.
نزدیک ساعت هشت و نیم به کتابخانه رسیدم. نفس عمیقی کشیدم و وارد کتابخانه شدم. داخل که شدم، نگهبان کتابخانه مثل هر روز برایم دست تکان داد. خاک گلدان‌های کتابخانه نمناک بود. جلوی آبخوری منتظر آسانسور ایستاده بودم. آسانسور که ایستاد پیرمرد دیروزی از آسانسور پیاده شد. نگاهی به من انداخت.گ، گلویم خشک شد، بی‌هیچ حرفی از کنارم رد شد. سوار آسانسور شدم. چشمانم روی دکمه طبقه چهار گیر کرده بود. پسری همراه من سوار من آسانسور شد.
به شوخی مشتی به من زد و گفت:
- چرا دکمه رو نمی‌زنی؟ هنوز خوابی نه امید!
نگاهش که کردم دیدم هم‌کلاسیم، علی است. بعد از چند ثانیه به خودم آمدم و سلام کردم. در جوابم سلامی داد و با آن قد بلندش از آن سر آسانسور به این سر آسانسور دراز شد تا دکمه را فشار بدهد.
ناگهان دستش را کشیدم و گفتم:
- نزن!
متعجب شد. نگاهم کرد و گفت:
- چرا نزنم؟
من که تازه متوجه شده بودم چه گندی زدم؛ دو بار به دستش زدم و با خنده گفتم:
- هیچی خودم می‌خواستم بزنم.
دکمه را فشردم. در آسانسور بسته شد. موزیک ملایمی در حال پخش بود.
در طبقه دوم از آسانسور پیاده شدیم و به سمت سالن مطالعه رفتیم.
به‌محض باز شدن در سالن، سرم به سمت جایی که همیشه نیما می‌نشست چرخید.
 
آخرین ویرایش:
کیف چرمی قهوه‌ای رنگی روی میز بود. سمت میز رفتم. داشتم به کتاب‌های روی میز نگاه می‌کردم که دستی روی شانه‌ام نشست.
صدایی آمد:
- داداش کاری داری؟
چرخیدم و تعجب زده گفتم:
- نیما!
چشمانم اشتباه می‌دید یا عقلم نمی‌خواست باور کند.
پسر عینکش را به چشمانش نزدیک کرد و گفت:
- نیما نیستم؛ ولی مهرادم.
لبخند مصنوعی زدم و‌ گفتم:
- خوشبختم!
و از سالن مطالعه خارج شدم.
در طبقه سالن نشسته بودم، به دیوار تکیه داده بودم و زانوهایم را بغل کرده بودم. به تابلوهای سکوت داخل طبقه خیره شده بودم. صدای پایی نزدیک شد. یکی از کتابدارهای کتابخانه روبه‌رویم آمد. با رویی باز صدا زد:
- آقای امید نجفی!
از جایم بلند شدم و گفتم:
- بفرمایید.
دستش را به سمت آسانسور گرفت:
- بفرمایید بریم پایین کارتون دارن.
استرسی که وجودم را فراگرفته بود بیشتر شد. لباسم را تکاندم، کوله‌ام را برداشتم و رفتم. دوباره همان آسانسور روبه‌رویم بود.
 
آخرین ویرایش:
داخل اتاق معاونت، روی صندلی چرمی مهمانان نشسته بودم و بی‌وقفه پایم را تکان می‌دادم.
در اتاق باز شد. پیرمردی که آن روز در اتاق دیده بودم همراه با مردی که مرا صدا زد و مرد هیکلی دیگری که نمی‌شناختمش وارد اتاق شدند.
مردی که صدایم زده بود مرا به مردی که نمی‌شناختمش نشان داد و گفت:
- آقای نجفی یکی از پسرهای فعال و درس‌خون هستند که پاتوقشون کتابخونه‌ست.
مردی که نمی‌شناختمش روی صندلی پشت میز نشست. دو مرد دیگر روبه‌روی من نشستند. مرد پشت میز شروع کرد به صحبت کردن:
- سلام، احمدی هستم معاونت کتابخونه. ایشون که شما دیروز در اتاق بایگانی طبقه چهار دیدید آقای مسلمی، یکی از کتابدارهای اینجا هستن که کمتر دیده شدن.
سلام نکرده میان حرفش دویدم:
- من که اولین باره ایشون رو می‌بینم.
آقای احمدی لبخند کنایه داری زد:
- نمی‌خواد هاشا کنی پسر! همه ما تو این اتاق می‌دونیم چخبره و تو چی دیدی؛ اما من می‌خوام از خود ما هم بشنوی تا همینجوری قضاوت نکنی! البته اومدنت به کتابخونه یعنی قضاوتی در کار نیست. می‌دونم چیزی که تو دیدی چیز ساده‌ای نیست.
 
آخرین ویرایش:
کی این تاپیک رو خونده (کل خوانندگان: 51)
عقب
بالا پایین