دورهمی • محفل سایه‌های هراس‌انگیز شب •

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع -SETAREH-
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
همچنین اتفاقی عادی نیست
حتی خرافات هم نیست واقعا هم اتفاق افتاده میگم c54c27_25ndke-hanghead
آدم هرچی بیشتر بهشون اعتقاد داشته باشه و دنبالشون بره نصیب خودش میشه
 
نباید زیاد دنبالشون کنی کنجکاوی کن اما کنجکاوی بیش از حد باعث میشه از خط مرزی اونا رد بشی و هی. اذیتت میکنن بیشتر تو خونه های متروکه هستن و روستا ها یه تئوری هست میگه اگه شب سه بار صدای ضربه به در بشندی یعنی یکی از اعضای خوانوادت گم میشه یا میمیره البته از نظر من چرته چون همچین اتفاقی نمیتونه بیوفته به روح و اینا اعتقاد دارم ولی به اینجور تئوری ها نه
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: HIIIS
خب ترسناک ترین خاطر من این بود که :
سال کرونا ما رفتیم سلیمانیه اپارتمان کرایه کرده بودیم و ما طبقه 7ام بودیم . پدرم اونجا مطب داره و همیشه کاراش طول میکشید نهایت تا 1 شب ولی اون شب گفت خیلی کارم طول میکشه و دیر تر میام .
من کلا از اون اپارتمان و منطقه وایب خوبی نمیگرفتم چون از همسایه ها شنیدم یه قتل اونجا رخ داده خیلی سال پیش و یه مرد رو کشتن
سر همین کل اون 2 ماه مسافرت رو من تا اذان صبح بیدار بودم. وضعیت برق عراق افتضاحه و خیلی زود زود برق میره اما ساختمان برق اضطراری داشت و زود وصل میشد و همیشه تا وصل شدن برق من حس سنگینی به اتاق داشتم.
معماری خونی جوری بود که از در ورودی خونه یه راهرو L مانند بود که اتاق من ته اون ال بود و اتاق برادرم سر گوشه ش و اتاق مامانم بین در ورودی و اتاق داداشم بود و یه بالکن بزرگ داشت . اشپز خونه هم درش رو به روی اتاق مامانم بود. زنگ در خونه هم از اون دست گیره ای تق تقیا بود و هم زنگ داشت( اکثر خونه های اونجا در ورودی اشپز خونه شون از پذیرایی جداست)(ببخشید بابت اینکه انقدر با جزییات میگم اما برای فهم ماجرا لازم بود)
اکثرا مامانم و داداشم خیلی زود میخوابن حدودا 11 واسه همین بابام بهم پیام داد و گفت که امشب دیر میام.
ساعت 3 شب بود و 3 بار پشت سر هم در خونه کوبیده شد تق تق تق خب همچین ادم با دل و جراتی نیستم اما بلند شدم و در طول مسیر داشتم قران رو ختم میکردم و همش میگفتم بابامه بابامه. تمام تن و بدنم میلرزید چون واقعا اون ساختمان عجیب بود.
از چشمی در نگاه کردم و دیدیم برق راهرو روشنه و هیچ کسی پشت در نیست هیچ کس.(برق راهرو سنسور دار بود) چشمتون روز بد نبینه چنان خودمو رنگی کردم که ایشاللا سر دشمنمم نیاد.
اون طبقه ای که ما توش بودیم 3 واحد داشت و اون دوتای دیگه یکی اسباب کشی کرده بود و اون یکیم کلا خالی بود
حقیقتا خواستم برم یه نگاه به راهرو بندازم که دیدم دور از عقل و منطقه پس پشیمون شدم .
امدم برگردم اتاقم دیدم یه سایه تو اشپز خونه ست نمی تونستم حدس بزنم سایه ت یا ادمه اما هرچی که بود واقعی بود. دقیقا هم قد و اندازه بابام.
جرات جلو رفتن نداشتم و نمیدونم رو چه منطقی میگفتم بابامه و واسه همین خیلی اروم صداش کردم: بابه بابه
همین که جوابی نشنیدم تمام قبلم امد تو دهنم و تنها کاری که به ذهنم رسید فرار کردن به اتاقم بود.
دویدم و تنها کاری که کردم این بود که یه نگاه به اتاق مامان و بابام انداختم و دیدم که بابام تو بالکن داره سیگار میکشه.
خوشحال شدم و گفتم که اوکی پس بابام قبلا امده و من خیالاتی شدم اخه بابام عادت نداره وقتی تو اتاقمم یهویی بیاد یا حتی بهم سر بزنه.
خلاصه که اون شب با هزار جور بدبختی و قران خوندن و صلوات فرستادن خوابم برد.
فردا بیدار شدم و رفتم پیش مامانم که صبحانه بخورم گفتم بابا کو
گفت بابا امشب تو مطب مونده و برنگشته خونه:))))
بچه ها همونجا سکته کردم و به رحمت خدا رفتم.
تموم ماجرا رو برای مامانم تعریف کردم و گفت به بابام نگم چون احتمالا میگه خیالاتی شدید ولی خودش هرشب رو آب سوره میخوند و آبپاشی میکرد به تمام درو دیوار خونه و رفتیم قرآن خریدیم اوردیم خونه.
بعد از شب اون من اون سنگینی رو از واحد روبرویی اتاقم حس میکردم . حس میکردم یکی نگاهم میکنه اما دیگه اتفاق اونجوری نیوفتاد برام
 
عقب
بالا پایین