جان به تدریج تهی شد با سکوتی موذی و خزنده، همچون روزنهٔ فروغی که بیهیچ غوغا در وزش نسیم خاموش گردد.
اندیشهها به اوراق کرمخورده شباهت یافتند که در تندباد زوال پراکنده شوند و یادها، بیجنازه در لحد فراموشی دفن گردند. نه امیدی بر گامها سایه میافکند و نه اندوهی رمقی برای ضجه برجای مینهاد.
آنچه ماند، خلایی لزج و ثقیل بود که درون را انباشت؛ خلایی که چون مردابی بیکران، هر تپش را در ژرفای خویش بلعید و هیچ ندایی به بیرون بازنفرستاد.
تهیشدگی، دهشتی است فزونتر از مرگ؛ چه مرگ فرجامی دارد لیک این نیستی آغازی است بر بیکران فنا.
اندیشهها به اوراق کرمخورده شباهت یافتند که در تندباد زوال پراکنده شوند و یادها، بیجنازه در لحد فراموشی دفن گردند. نه امیدی بر گامها سایه میافکند و نه اندوهی رمقی برای ضجه برجای مینهاد.
آنچه ماند، خلایی لزج و ثقیل بود که درون را انباشت؛ خلایی که چون مردابی بیکران، هر تپش را در ژرفای خویش بلعید و هیچ ندایی به بیرون بازنفرستاد.
تهیشدگی، دهشتی است فزونتر از مرگ؛ چه مرگ فرجامی دارد لیک این نیستی آغازی است بر بیکران فنا.