دلنوشته مَحآق | اثری از آشوب

جان به تدریج تهی شد با سکوتی موذی و خزنده، همچون روزنهٔ فروغی که بی‌هیچ غوغا در وزش نسیم خاموش گردد.
اندیشه‌ها به اوراق کرم‌خورده شباهت یافتند که در تندباد زوال پراکنده شوند و یادها، بی‌جنازه در لحد فراموشی دفن گردند. نه امیدی بر گام‌ها سایه می‌افکند و نه اندوهی رمقی برای ضجه برجای می‌نهاد.
آنچه ماند، خلایی لزج و ثقیل بود که درون را انباشت؛ خلایی که چون مردابی بی‌کران، هر تپش را در ژرفای خویش بلعید و هیچ ندایی به بیرون بازنفرستاد.
تهی‌شدگی، دهشتی است فزون‌تر از مرگ؛ چه مرگ فرجامی دارد لیک این نیستی آغازی است بر بی‌کران فنا.
 
چهره در آیینه، غریبه‌ای بی‌نام گشته بود؛ خطوط محو و درهم، همچون نقشی بر آب که هر دم از هم می‌گسیخت.
نام، دیگر معنایی نداشت؛ واژه‌ای بی‌صاحب بود که بر زبان‌ها می‌گشت اما در جان، طنین نمی‌یافت.
خاطرات، همانند اشباح بی‌چهره از پس پرده‌ای غبارآلود می‌گذشتند بی‌آنکه به خود تعلقی داشته باشند.
روح‌ در این بی‌تعینی، چونان سفالی شکسته بود که هیچ بند و وصالی آن را به هیأت نخست بازنمی‌آورد.
همانا هویت، چونان قلعه‌ای است که اگر فرو ریزد، نه دیواری برجای می‌گذارد و نه مأمنی برای بازگشت؛ تنها ویرانه‌ای است که باد در آن زوزه می‌کشد.
 
دیگر مرزی میان بیداری و خواب برجا نمانده بود؛ هر لحظه چون نقابی بر نقاب دیگر می‌افتاد و جهان در هزارتوی سایه‌ها گم می‌شد.
گام‌ها بر زمینی نهاده می‌شد که هر آن فرو می‌رفت و هر نگاهی به دیواری می‌خورد که در دم به غبار می‌پاشید.
وهم، زنجیری نامرئی شد که روان را در گردابی بی‌قرار فرو می‌برد؛ زنجیری که نه دیده می‌شد و نه شکسته می‌گشت.
آدمی در این حصار، خود را چونان مسافری می‌یافت که بر راهی بی‌نشان ره می‌سپارد؛ راهی که هرچه می‌رود، بیشتر به آغاز بازمی‌گردد.
وهم، محبس بی‌کلید است؛ زندانی که در آن دیوارها از جنس خیال‌اند اما زخمشان از هر سنگی جان‌سوزتر است.
 
در ژرفنای سینه، طوفانی خاموش می‌غرید؛ طوفانی بی‌آسمان و بی‌زمین که هیچ ساحلی برای آرامش نمی‌شناخت. اندیشه‌ها، چونان ماران سر به هم ساییده، در تاریکی به جان یکدیگر افتاده بودند و هر دم نیشی تازه بر روان می‌نشاندند.
هیچ صوتی از بیرون توان خاموش کردن این غوغا نداشت؛ چرا که آشوب، از مغاک درون زاده می‌شد و در همان مغاک نیز می‌بالید.
روح در میان این تلاطم همچون کشتی بی‌سکان، بر دریایی خون‌فام می‌غلتید؛ هر موج، جرعه‌ای از امید را می‌بلعید و هر گرداب، تکه‌ای از هستی را در کام می‌کشید.
آشوب درون، ویرانگرتر از هر شمشیر بیرونی است؛ چه آنکه دشمن آشکار را می‌توان دید اما هنگامی که دشمن در بطن جان برخیزد، هیچ حرزی برای رهایی باقی نمی‌ماند.
 
پس از غوغای طوفان، سکونی مسموم بر جان چیره شد که از سنخ خاموشی گور بود.
پلک‌های روان به سنگینی گراییدند و اندیشه، همچون شمع نیم‌سوخته در خویش فرو نشست.
نه خوابی شیرین بود و نه بیداری هوشیار؛ که میان‌راهی هولناک بود، جایی که هر نفس به آهی کشدار تبدیل می‌شد و هر تپش قلب، آوای محتضری خاموش را می‌نواخت.
در این خواب مرگ‌آلود، خاطره‌ها چون اجساد بی‌نام در مه فراموشی شناور بودند و هیچ رویایی بر آن‌ها پرده‌ای از حیات نمی‌افکند.
بی‌تردید، این استراحت نبود؛ بل تمهیدی از سوی فنا بود تا پیش از فرارسیدن پایان، جان را در شرابی از رخوت و بی‌حسی به خلسه کشاند.
 
به راستی که کلنگی بر خاک فرود نیآمد و حتی دستی گوری نکند.
با این همه در اعماق سینه، مدفنی گشوده شد که نشانی نداشت و هرچه در آن نهاده می‌شد، بی‌رد و اثر در تاریکی فرو می‌رفت.
یادها، استخوان‌هایی بی‌صاحب بودند؛ ترک‌خورده، بی‌تابوت، پراکنده در خلأ بی‌انتها.
هیچ کس از مرگ روح آگاه نشد؛ نه مویه‌ای، نه مشعلی، نه عزاداری. تنها خاک خاموشی بود که بی‌وقفه فرو می‌ریخت و لایه‌لایه، دهان جان را پر می‌کرد.
مرگ بی‌نشان، مرگی است بی‌گواه؛ فروپاشی‌ای که آغازش ناپیدا و انجامش محفوظ از دیدهاست؛ اما در سکوت، همه چیز را به کام ابدیت می‌برد.
 
ترک‌ها به‌سکوت آرام اما بی‌رحم، رخنه کردند.
سنگ‌ها نفس کشیدند و شکافتند، خاک به لرزش درآمد و تاریکی خود را گستراند.
صدای فروپاشی در شریان‌های زمان طنین افکند.
هر جنبش سایه‌ای از ویرانی بر تن زمین می‌نشاند؛
هر نگاه لکه‌ای تازه بر پرده‌ی هستی باقی می‌گذاشت.
و در پایان چیزی جز ویرانی و سنگینی مطلق بر جا نماند؛
سکوت نیز خنجری گشت که قلب زمین را در بر گرفت.
 
خاک و سنگ در سکوت به هم چسبیدند. خطوطی که هرگز خوانده نشدند، در خود شکستند و محو شدند.
هیچ دستی نبود که آن‌ها را نگه دارد، هیچ نوری نبود که مسیرشان را نورافشان کند.
یادها، استخوان‌هایی بی‌پناه، پراکنده در تاریکی شناور شدند.
هیچ پژواکی راه خود را به بیرون نیافت؛ خاموشی، تمام فضای میان زمین و آسمان را پر کرد.
جهان تماشاگر نبود؛
سایه‌ها خمیده و فروتن، در خلأیی که نامش را کسی نمی‌دانست، فرو رفتند.
 
آینه‌ای ظاهر شد که سطحش صاف اما درونش موج می‌زد.
هر تصویری که بازتاب می‌شد؛ تغییر یافته، ناقص و پر از سایه‌های نامعلوم بود.
نگاه کردن، خطری بود که هیچ پیشینه‌ای نداشت. چشمان کنجکاو در خودش گم می‌شدند و هر بار که می‌خواستند حقیقت را ببینند، دروغی تازه آشکار می‌شد.
سایه‌ها بازی می‌کردند، قلاب می‌زدند و تکه‌های واقعیت را می‌ربودند.
هیچ بازتابی به واقعیت وفادار نبود؛
حتی سکوت آینه، دروغی از جنس شکست بود که بر جان فرو می‌ریخت.
آینه‌ی دروغین، برنده‌ترین سلاح در دست هیچ کس نبود؛
بلکه روح را در توهمی بی‌پایان اسیر می‌کرد، جایی که حقیقت و خیال ناممکن بود از هم جدا شوند.
 
زمین زیر پا ترک برداشت. هوا سنگین و غلیظ شد و هر نفس، نهایتاً به مقاومت راه یافت.
جایی که دیروز هنوز اثری از هستی بود، امروز تنها یک روزنهٔ توخالی به نظر می‌آمد.
امید به دندان‌های سرد شب کشیده شد و هر بازماندهٔ اندیشه از هم فرو ریخت.
روح، همچون قطره‌ای در پرتگاه، بی‌پناه و بی‌صدا سقوط می‌کرد؛ هر لحظه فاصله با هیچ، کمتر و کمتر می‌شد.
زمین و آسمان در هم فرو ریختند، زمان خود را خالی کرد و همه چیز به تاریکی مطلق پیوست.
آری… سقوط، نه آغاز مرگ، بی‌شک پایان همه چیز بود؛
نقطه‌ای که در آن دیگر هیچ بازتاب، هیچ روشنایی، هیچ امیدی باقی نماند.
 
عقب
بالا پایین