دلنوشته مَحآق | اثری از آشوب

نوشته‌ها
نوشته‌ها
751
پسندها
پسندها
5,736
امتیازها
امتیازها
348
سکه
4,135
«بنام شاعر زندگی»

img_f02bd122_1776595126.jpeg

*********************************************************

نام اثر: مَحآق
نام دلنویس: سحر راد(ملقب به آشوب)
ژانر: تراژدی، اجتماعی، فلسفی


دیباچه:
چو شب رخت عزا بر تن کشید و فلک در دامان ظلمت اسیر گشت، ماه فرو خفت و سپیده دم ننمود.

روانی که روزگاری در جوشش عطوفت و فروغ می‌زیست،
به دست مردمان جفاکار، بدان مسلخ خاموشان کشانده شد؛ آن‌جا که فریاد در غیاب نور، در نهانگاه سکوت انحطاط پذیرد و اشک پیش از فرو ریختن، به تباهی گراید.
اکنون آن کالبد خسته در واپسین دم‌ها به سر می‌برد؛
هر نفسی چون برگ پژمرده که در حصار وزش نسیم،
رمقی برای لرزیدن ندارد.
این مرثیه، مقالی است برای آنانی که در میانه‌ی زندگانی،
به خاموشی و محاق سپرده شدند؛
در قلب آزرم شمشیر نتاختند،
بلکه در محنت مذاب تنهایی و تعرض، جان از پای درآمدند.
ای تو که بر خستوهای حزینم مجال خوانش یافته‌ای،
در این سوگ فرود آی و هر واژه را همچو گوهر جان خود بشمار؛

که این دلنوشته، گورستانی است بر پاره‌های پنهان جان تو.



پ.ن: محاق در لغت به معنی «خاموشی کامل نور ماه» هست؛ یعنی وقتی که ماه به کلی ناپدید می‌شود و هیچ نوری از آن دیده نمی‌شود. در اینجا منظور بنده نمادی‌ است از حال و روز روحی که زیر تعرض و فشار آدم‌ها به تاریکی و خاموشی مطلق کشیده شده است.

 
آخرین ویرایش:
•○°●‌| به نام خالق واژگان ‌|●°○•°

do.php


نویسندگان گرامی صمیمانه از انتخاب انجمن کافه نویسندگان برای ارائه آثار ارزشمندتان متشکریم!

پیش از شروع تایپ آثار ادبی خود، قوانین و نحوه ی تایپ آثار ادبی در"انجمن کافه نویسندگان" با دقت مطالعه کنید.


شما می‌توانید پس از 10 پست درخواست جلد بدهید.


پس از گذشت حداقل 15 پست از دل‌نوشته، می‌توانید در تاپیک زیر درخواست نقد دل‌نوشته بدهید. توجه داشته باشید که دل‌نوشته‌های تگ‌دار نقد نخواهند شد و در صورت تمایل به درخواست نقد، قبل از درخواست تگ این کار را انجام بدهید.


پس از 15 پست میتوانید برای تعیین سطح اثر ادبی خود درخواست تگ بدهید.


همچنین پس از ارسال 20 پست پایان اثر ادبی خود را اعلام کنید تا رسیدگی های لازم نیز انجام شود..


اگر بنا به هر دلیلی قصد ادامه دادن اثر ادبی خود را ندارید می توانید درخواست انتقال به متروکه بدهید تا منتقل شود..




‌‌
○● قلمتان سبز و ماندگار●○

«مدیریت تالار ادبیات»
 
آغاز تعرض…
در سکوت مرگبار، انزوای نفس چون خنجر نامرئی رخنه کرد که آهسته در پردهٔ تاریکی فرو می‌رود و هیچ ندایی جز فغانی خموش، بر جای نمی‌گذارد.
آدمی غافل از حقهٔ گیتی، طعمهٔ زهرهای بی‌رنگ و بو گشت؛ آوازی که نه به ریسمان استماع می‌پیوست و نه به دیده سوق می‌یافت؛ اما هر بار به گام، شعلهٔ وجود را به خاموشی می‌کشاند.
آغاز تعرض، زادهٔ انزجار مکتوم در دل تبسم‌ها و قصه‌های لبریز از تزویر است؛ جایی که ایمان به آرامی چون برگ زرد بر بستر باد پوسید و هر تردید چون خاری زخم بر عمق هستی حک کرد.
روح، در حصار ناگفته‌ها و شکوه‌های خفه به بند کشیده شد؛ بندهایی از جنس سکوت و ابهام، شکننده و سخت که نفس را در زنجیر زبح می‌کنند.
و اینچنین، تعرض آغاز شد. با خشونت آشکار نه بل با سوزشی که از درون پوست را می‌سوزاند و از میان سایه‌ها، روح را به ترک می‌راند.
 
همچو جام سیمین که موذیانه مویی سیاه بر سیمایش نشیند، روان نیز شکاف برداشت از نگاه بی‌مروتی که در گذر نامکشوف خویش، خنجری بی‌صدا از شیار هستی فرو برد.
آنگاه که اصوات همچون انعکاس محتضر در دهلیز متروک دل طنین‌افکن شد و الوان به پژمردگی خزانی بر بستر دیدهٔ محتضر نشست.
این افگار نخستین بود؛ جراحت بی‌سرخی که در اعماق مغاک جان صومعه‌ای از مویه و زهراب برپا نمود.
از همان دم، ارکان وثوق به لغزش افتاد و هر تبسم به زهر شک و غبار تردید آلوده گشت.
آری… .
ترک آغازین، منادی اضمحلال است که هیچ حصاری پس از رخنهٔ نخست دیگر به صلابت پیشین باز نگردد.
 
از پس نخستین ترک، زهر بی‌چهره آغاز به خروشید همچون نسیمی که در خفا بر رخسار گلبرگ نشیند و بی‌آنکه دیده شود، جان لطافت را به خمودگی کشاند.
خلسه‌وار زمزمه‌ای پنهان در گوش جان پیچید؛ نغمه‌ای که از ظلمت نهان می‌جوشید، نوایی زهرآگین که هر تپش دل را به لرزه می‌کشاند و هر اندیشه را به تیرگی درمی‌آمیخت.
زهر در عروق روان خزید عاری از رنگ و صوت؛ لیک هر دم شریان امید را به تباهی می‌کشاند.
کلام‌ها به ظاهر لبریز از مهر، گرچه در ژرفاب خود تیغی آغشته به سم در بستر دل فرو می‌بردند.
و من در میان آن زمزمه‌های مسموم، خویشتن را در حصاری یافتم که دیوار نداشت و تنها از سکوت و سم ساخته شده بود.
آنجا بود که دانستم تعرض، پیش از آنکه فریاد آورد با زمزمه‌ای نرم جان را به تاراج می‌برد.
 
در میانهٔ ظلمت، نوری کاذب هویدا شد که همچون فروغ رهایی مشعلی از سراب، لرزان و فریبنده نبود.
دل خسته از زهراب سکوت به آن فروغ موهوم چنگ زد؛ لیک پرتو آن نه گرما بخشید و نه روشنی که به سان آتشی برف‌گون در لحظهٔ لمس به خاموشی گرایید.
آنجا بود که دانستم امید هرگاه از دهان جفاکاران برآید، جز نقابی بر چهرهٔ تباهی نیست.
کلام‌های شیرین در قدحی مینایی نهاده بودند لیک در ژرفای آن جرعه‌ای از زهر مستور نهفته بود.
هر بار که دست به سوی آن فروغ دراز شد، غل‌ و زنجیر نهانی بر جان پیچید و بند اسارت را استوارتر ساخت.
آری…چه بسا مرگ روح نه در تاریکی مطلق که در دام نور فریبنده آغاز گردد.
 
چو مرغی در قفس بی‌پنجره، دل در کشاکش امید و انکار به تپش افتاد؛ نه راه گریز هویدا بود و نه مأوای آرامش.
اندیشه چونان شمشیری دو دم هر سو که چرخید، رگی از جان را برید و روان را در خونابهٔ تزلزل شست.
از سویی، زمزمهٔ فریب وعدهٔ رهایی در گوش می‌نشاند و از دیگر سو، صدای پنهان وجدان پرده از تباهی برمی‌افکند.
هر دم که به سوی نور گام برداشته شد، سایه‌ای سهمگین‌تر در پس آن دهان گشود و هرگاه به ظلمت پناه برد، سرمای بی‌رحمش استخوان را به ناله وامی‌داشت.
آری، تردید شقی‌ترین شکنجهٔ جان است؛ برزخی است که روح را در زنجیر بلاتکلیفی می‌آویزد تا هر لحظه مرگی نوین بچشد.
 
هیچ تیغی هولناک‌تر از مهلت آهستگی نیست؛ ضربتی که ریزاب‌وار، ذره‌ذره تار و پود جان را بفرساید تا روان بی‌آنکه خویش بداند در گور روزگار مکرر به خاک شود.
آنجا که واقعه‌ای رخ ننماید و بانگی برنخیزد، ملال ممتد طنابی ناپیدا گردد و بر گردن جان پیچد، هر لحظه فشرده‌تر از پیش.
روح طاقت صاعقهٔ ناگهانی را دارد؛ لیک در برابر چکیدن بی‌پایان فرسودگی، ناچار سر تسلیم فرود آرد.
فرسایش مرگی است بی‌سودا و بی‌مراسم؛ مرگی که به کندی در اوراق زیستن بی‌تابو و بی‌سوگ نگاشته می‌شود گرچه در پردهٔ خنده‌های روزمره، قامت آدمی را تهی می‌سازد تا جز سایه‌ای بی‌نفس بر خاک نماند.
 
در قعر این خلا مطلق، سکوت چون منجنیقی آهنین بر شریان‌های جان نشست؛ سمی زهرآلود که ذره‌ذره در مغاک روح فرو می‌خورد و استخوان امید را خرد می‌کرد.
صدای روزگار که روزی گذرگاه تابش و پل عبور امید بود، اکنون به خاطره‌ای پاره و پراکنده بدل گشته و پژواک‌های آن همانند تیرهای مسموم، بارها و بارها بر تار و پود هستی فرود می‌آیند.
تنفس چون خفقان سنگین در مجاری جان پیچید و ضربان‌های دل نغمه‌ای از نیستی سرودند که فاصله میان هستی و زوال را هر دم تنگ‌تر می‌نمود. آدمی در حصار این خاموشی از سخن گفتن محروم و از یاری تهی شد و سکوت خود چون موجی هولناک، همه چیز را در کام خود فرو برد تا جز سایه‌ای لرزان از هراس و انتظار، هیچ بر جای نماند.
سکوت، هنگامی که با تمامی جوهر وجود فرود آید جان‌سوزتر از هر فریاد است؛ مرگی تدریجی و بی‌نام و نشان که در ژرفای قلب نگاشته می‌شود و روح را در حلقه‌ای از مویه و خموشی محبوس می‌سازد.
 
شباهنگام جان، آنگاه که فروغ هر چراغی به خاموشی گراییده بود، سایه‌ای سترگ بر ساحت درون گسترده شد. سایه‌ای که از ژرفای روان زاده می‌گشت.
اندیشه‌ها همچون پرندگان بال‌شکسته بر سنگفرش وهم افتاده بودند و هر کوششی برای پرواز جز خراش خونین و شکستن بیشتر نداشت.
در این هبوط پیاپی، هر خاطره به تازیانه‌ای تبدیل شد که بر پیکر جان فرود می‌آمد و هر یادآوری زنجیری نو بر دست و پای روح می‌افکند.
آدمی در این وادی، خویشتن را نه زندانی و نه آزاد می‌یافت؛ بلکه تبعیدی خاموش بود در اقلیمی که هیچ مفرری جز فرو رفتن عمیق‌تر در غبار نداشت.
این است تبعید درونی؛ سفری بی‌منزلگاه که راهش از هیچ مبدای آغاز نمی‌شود و به هیچ مقصدی نیز پایان نمی‌گیرد.
 
عقب
بالا پایین