یه جمع بندی کوتاه در مورد اینکه چطور میتونید غیر مستقیم احساسات رو توصیف کنید.


1. نشون دادن:
به جای گفتن "ناامیدم" میتونید با رفتار، نگاه، سکوت یا تصویر توصیفش کنید.
مثل متن برتر خانوم مرتضوی که به صورت تصویری و رفتاری روایتش کرده. تصویر زبان بدنی که استفاده کردن خیلی خوبه و زیر متن خوبی رو ساخته.

2. ایجاز: یعنی کم بگید ولی درست بگید. هر چی کلمات کمتر و دقیق‌تر باشن، اثرگذاری بیشتره.

3. تصویر سازی: از استعاره و تصویر استفاده کنید اما نه زیاد. یعنی با رعایت تعادل.

4. ریتم: برای حس خستگی و بریدگی از جمله‌های کوتاه استفاده کنید. برای حس غرق شدن و بی‌پایانی از جمله‌های بلند.

5. زیر متن: چیزی رو مستقیم نگی ولی خواننده خودش بفهمه. اونجاست که متن عمیق میشه.



⭕ کاربران عزیز همچنان میتونید از این تاپیک برای تمرین استفاده کنید. ⭕​
 
ریسمان صبر و تحمل و اعتمادم را با خنجر بی‌لیاقتی و بی‌تفاوتی در طی این سالها به آرامی بریدی
 
ورود برای عموم آزاد است.



همراه شما هستیم با سری پانزدهم چالشهای نویسندگی.

چطور میتونین بگین "دیگه بهش امید ندارم" بدون اینکه مستقیما بگید ؟


⭕به برترین متن 50 پسند اهدا میشود.⭕
قلبم درد میکند اما میدانم که دیگر مُسکنم کار ساز نیست🙂
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: FOROZESH
رابطه‌م با او همچون ریسمان پوسیده بود که بارها با دستان زخمی‌ام آن را گره زدم ولی او ثابت کرد که ریسمان پوسیده همانند اسمش پوسیده است!
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: FOROZESH
سردرد که گرفتم، پرده را کنار بزن. خانه که آمدی، با همان کفش‌های گلی، روی فرش موردعلاقه‌ام قدم بزن. دلگیر که بودی، غیب شو و تا دو هفته تلفن‌هایت را جواب نده. دعوا که کردیم، در خانه را ببند و با خودت بگو سکوت همه‌چیز را حل می‌کند. بعد من، یک شب کیفم را از کنار فنجان قهوه برمی‌دارم و می‌روم. بعد من، یک شب که اتوبان شلوغ بود، تنهایی شام را می‌خورم و ظرف‌هایش را جمع می‌کنم. بعد من، یک بار که غیب شدی، دیگر دنبالت نمی‌گردم.
 
طوری حرف میزد که انگار مشتاق شنیدن حرف‌هایش هستم. به ساعت مچی‌ام نگاه کردم نه برای اینکه قصدم چک کردن زمان باشد و بعد نگاهم را از پنجره به منظره‌ی بارانی بیرون کافه دوختم. سکوت کرد. بالاخره نگاهش کردم. مطمئنم که چشم‌هایم هم مرا لو دادند چون بلافاصله مردمک‌هایش لرزید. بله؛ دیگر چیزی به نام تعلق و خواستن بین ما نبود. حداقل من این‌طور حس می‌کردم. بی‌ هیچ حرفی برخاستم و از کافه بیرون زدم. باران شدت بیشتری می‌گیرد. تندتر قدم برمی‌دارم. افکارم شکل واضح‌تری می‌گیرند؛ اگر همان آدم قبل باشد پس هم اکنون دارد در ذهنش تمام اتفاقات چند لحظه قبل را انکار می‌کند. سپس دست‌هایش خواهند لرزید و بعد بغضش قوت خواهد گرفت و حقیقت بر سرش آوار خواهد شد. امشب شام نخواهد خورد و با چشم‌های بارانی تا نیمی از شب خواهد گریست. صبح با سردرد بیدار خواهد شد و بالاخره تا چند روز بعد واقعیت را خواهد پذیرفت. قبل‌ترها من نقش مُسکن داشتم. مُسکن بغض و سردردهایش. اما من‌بعد غریبه‌ای خواهم بود که در باران آمد و رفت. به چهارراه می‌رسم. چراغ عبور پیاده قرمز است. میان جمعیتِ منتظر می‌ایستم. به خطوط سفید عابر خیابان خیره می‌شوم. زیر باران براق‌تر شده‌اند. می‌دانستم که این‌روز فرا می‌رسد. نگرانش نیستم؛ حتی ذره‌ای. نبودنش شاید کمی مرا بیآزارد. اما هرگز از تصمیمم پشیمان نخواهم شد. مرا حسی وادار به این‌کار کرد که هنوز هم باور نمی‌کنم نامش “ناامیدی”ست. چراغ سبز می‌شود. جلوتر از همه حرکت می‌کنم. دیگر در افکارم هم حضورش حس نمی‌شود. تمام شد.
 
عقب
بالا پایین