AlirixAlirix عضو تأیید شده است.

مدیر تالار نویسندگان + مدیر آزمایشی تالار موسیقی
پرسنل مدیریت
مدیر رسـمی تالار
مدیر آزمایـشی تالار
نوشته‌ها
نوشته‌ها
671
پسندها
پسندها
2,942
امتیازها
امتیازها
203
سکه
4,042
ورود برای عموم آزاد است.



همراه شما هستیم با سری پانزدهم چالشهای نویسندگی.

چطور میتونین بگین "دیگه بهش امید ندارم" بدون اینکه مستقیما بگید ؟


⭕به برترین متن 50 پسند اهدا میشود.⭕
 
تمام عمر دویدن و نرسیدن...
تلاش‌های بیهوده...
درس‌خواندن‌هایی که به جایی نرسید...
کارکردن‌هایی که نتیجه نداشت...
و عمری که به بطالت گذشت...
دیگر توانی برای ادامه ندارم.
هرگونه میخواهد بگذرد و هرچه می‌خواهد بشود.
 
در میان تلاش‌های بیهوده؛
ناگهان به عمق تاریکی نفوذ کردم.
روشنایی را گم کردم، بی‌آنکه بدانم چگونه...
وجودم از تاریکی زاده شد و حالا رسیدن به نور دیگر خوشحالم نمی‌کند.
آنچه گم می‌شود، برای همیشه گم خواهد ماند،
و دیگر مهم نیست... .
 
یک عمر دویدنم بی‌فایده بود
هر چه که من پیش می‌رفتم او عقب می‌کشید و من...
من دیگر بریده بودم
از تلاش کردن‌ها
از دویدن و از جدال با سرنوشتی که هربار بد می‌نوشت برایم.
 
بدن صافه ولی یه جور خستگی پنهون توی عضلات معلومه. دست‌ها روی پا یا میز بی‌حرکت رها شدن فقط گاهی به‌طور ناخودآگاه به صورت یا پیشونی کشیده می‌شن و دوباره سنگین پایین می‌افتن. نگاه مستقیم نیست، بیشتر سر پایین یا به یه نقطه‌ی دور خیره می‌شه، مثل اینکه حتی تصور کردن تغییر هم بی‌معنیه. پلک زدن‌ها کند و کم‌تعدادن، لبخند خیلی کوتاه و تلخی روی ل*ب‌ها می‌شینه، بیشتر از هر حرفی نشون می‌ده که همه‌چی پذیرفته شده و چیزی برای انتظار کشیدن باقی نمونده.

این رفتاری☝️



یه جایی هست که آدم می‌فهمه ادامه دادن فقط وقت تلف کردنه. همه نشونه‌ها روشنه، هیچ تغییر تازه‌ای اتفاق نیفتاده و هرچی قرار بود درست بشه همون اول باید می‌شد. حالا فقط تکرار همون چرخه‌ بی‌نتیجه و خالیه. دیگه چیزی برای انتظار کشیدن باقی نمونده. همه چیز تموم شده، همه چیز.
 
چطور میتونین بگین "دیگه بهش امید ندارم" بدون اینکه مستقیما بگید ؟
من فکر نکنم هیچ وقت بتونم اون ۵۰ سکه رو بدست بیارم؛ برای همین دیگه شرکت نمی‌کنم. smilies
 
دیگر، نه شرری از شعله‌ی خیالی باقی؛ آن ققنوس آتشین‌پرِ امید، قرن‌هاست که در خاکسترِ جانم خفته.
سایه سارِ سروِ قامتت، نه دیگر بر دیدگان بی‌فروغم سایه می‌انداخت؛ هر چه بود، سرابی از عطشِ باطل بود در کویرِ بیدادِ بخت. بادِ سحرگاهیِ بشارت، سال‌هاست که از این وادی هجرت کرده؛ و زوزه‌ی گرگِ غم، تنها آوازِ آشنای این شب‌های تاریک است. نه دستی برای گرفتن، نه شانه‌ای برای گریستن؛ این تنهاییِ تلخ، نه همدمی می‌جوید و نه در پیِ مرهمی می‌گردد. آینه‌ی شکسته‌ی دلم، نه دیگر نقشِ روی تو را بازمی‌تابد؛ تنها پاره‌های بی‌شکلِ خاطرات را به سخره می‌گیرد.
آن درختِ سروِ آرزو که ریشه در خاکِ جانم داشت، اینک با خنده‌ی بی‌رحمِ خزان، بر برگ‌ریزِ بی‌تابی‌ام رقص مرگ می‌کوبد. دیگر، نه حتی نفسِ گرمِ نفرینی؛ که از این مردابِ سکوت، جز بوی تعفنِ پوچی به مشام نمی‌رسد.

پرده‌ی آخرِ این نمایشِ غم‌انگیز، با سقوطِ آخرین ستاره‌ی آسمانِ دلم فرود آمد؛ و من، تک‌سوارِ این دشتِ بی‌حاصل، به زانو درآمده‌ام در برابرِ هیچ.
 
آن عهدِ بسته‌ی دیروز، که همچون ریسمانی از جنسِ نور، مرا به آینده پیوند می‌داد؛ در هوایِ سنگینِ امروز، مانندِ حبابِ شیشه‌ایِ صداقتی، ترکید.
صدایش را نشنیدم، اما سقوطش را تا عمقِ وجودم حس کردم؛ تکه‌هایش پراکنده‌تر از خاطرات بود.
 
ورود برای عموم آزاد است.



همراه شما هستیم با سری پانزدهم چالشهای نویسندگی.

چطور میتونین بگین "دیگه بهش امید ندارم" بدون اینکه مستقیما بگید ؟


⭕به برترین متن 50 پسند اهدا میشود.⭕
خاکسترِ یاس‌‌های روحم را
امشب باد با خود بُرد.
هرقدر به این مغز گره خورده‌ی کور
که رجوع می‌کنم،
دیگر تصویری از مرگشان
باقی نمانده.
 
عقب
بالا پایین