چالش [ تمرین نویسندگی ]1️⃣8️⃣

دوست داشتم دوستت داشته باشم؛ اما بعد از آن دوست داشته نشدن نتوانستم. بلد نبودم، من آدم دوست نداشتن بودم و تو عکس من...
 
محمد عاشق من بود و این را به وضوح در چشم‌هایش میشد دید ولی وقتی در گیت خروجی فرودگاه لندن و بعد از رد شدن من از گیت ماموران امنیتی دستگیرش کردند هم باز نمیدانست که مقصر دستگیر شدنش من هستم. در چشم‌هایش هنگام بازداشت چیزی بغیر از ناامیدی نبود. پروژه دو ساله من برای خروج از کشور با هزینه شوهرم با موفقیت انجام شد و فقط یک قربانی داشت آن هم محمد بود که فکر می‌کرد من عاشقش هستم.
 
دوست دارم کسی عشق را برایم معنا کند، عشق به راستی چیست؟ اصلاً چرا عاشق می‌شویم؟
آیا خوشبختی و عشق با هم در یک کفه‌ی ترازو قرار می‌گیرند، و یا بدون عشق هم می‌توان خوشبخت بود؟
من منطق را به تمامی چیزها ارجح دانستم و خوشبخت بودم. نمی‌دانستم بعضی‌ها چه‌گونه می‌گفتند که بدون عشق، زندگی کردن هم ناممکن است!
 
من همان کتابی بودم که به خواست خودم نوشته نشدم و من را کسی نوشت که برق چشمانش را تنها یک نفر در اطرافم داشت، مادرم!
 
مرا روزنه‌ای نور در دل تاریکی‌هایش می‌دید.
یک هاله‌ی گرم در مقابل سردی روزگار.
یا یک شبنم ملایم بر کویر دلش.
خب… کاش همان‌طور بودم.
 
او گفت که همیشه دوستم خواهد داشت. آنقدر آرام گفت که انگار داشت حقیقتی ساده را بیان می‌کرد؛ مثل گفتنِ این‌که فردا خورشید دوباره طلوع می‌کند. من هم فقط لبخند زدم، همان لبخندی که آدم‌ها وقتی نمی‌دانند چه باید بگویند می‌زنند؛ در نهایت او با تمام قلبش ماند و من با بی‌تفاوتی تمام رفتم.
عجیب است! گاهی نبودنِ حس، خودش دردی‌ سهمگن‌تر از عشق است.
 
ورود برای عموم آزاد است.


همراه شما هستیم با سری هجدهم چالشهای نویسندگی.
اگر داستانی می‌نوشتید در مورد عشق یکطرفه، از دید فردی که عاشق نبود داستان رو با چه جمله‌ای( یا چه پاراگرافی ) تموم میکردید؟

دلم برایش می سوخت او‌ برای خواسته اش تلاش می کرد.. اما من نمی توانستم جواب تلاش هایش را انطور که می خواست بدهم . او دنیایی دیگر در ذهن و قلبش داشت و من دنیایی دیگر که هیچگاه به هم نمی پیوست .. گویی شکافی عظیم بین ان دو دنیا بود
 
عقب
بالا پایین