پدرش از این حرف طهورا کلافه شد و چشمهایش را بست.
- طهورا، به من گوش بده!
طهورا چیزی نگفت و به ادامهی حرفهای پدرش گوش سپرد.
- خودت نظرت رو بگو! نظر تو برای من خیلی مهمه طهورا!
طهورا نفسش را بیرون فرستاد و در حینیکه به تخته نرد خیره میشد، گفت:
- اصلاً مثبت نیست بابا!
لبخندی در کنج لبان آقا محمود پدیدار گشت.
- خوشحالم که دخترم، انتخابش رو خوب کرده.
از این حرف پدرش، تبسمی در بین لبانش جاخوش میکند. چهقدر این پدر در حقاش خوبی کرده بود؛ ولی مادرش به پدرش خیانت کرد و او و علیرضا را به همراه پدرشان رها نموده بود، او را خشمگین کرده بود.
با صدای در به خود آمد و نیز گفت:
- بیا تو!
در اتاق...