در را که باز کردم، فقط یک جمله روی کاغذ بود: میدونستم برمیگردی…
نفس کشیدن سخت شد. انگار تمام آن روزهایی که فکر میکردم از اینجا عبور کردهام،
یکباره برگشتند و دورم حلقه زدند.
چشمهایم را بستم؛ میدانستم هیچکس منتظرم نبود،
اما همین جمله… بوی آشنایی میداد،
بوی کسی که سالهاست دیگر وجود ندارد،
یا شاید… فقط در من زندگی میکند.
پا گذاشتم داخل اتاقی که دیگر خانه نبود؛
موزهای از خاطراتی که تا امروز فکر میکردم خاکشان کردهام.
کاغذ را دوباره خواندم؛
نه صدایی، نه قدمی، نه نشانی از زندگی…
اما عجیب بود؛
انگار اتاق، خودش داشت نگاهم میکرد.
فهمیدم برگشتن همیشه به سمت آدمها نیست…
گاهی برمیگردی به جایی از خودت
که سالها پیش رهایش کرده بودی.