من میدانم و کاملاً هم مطمئنم که شما مرا دوست دارید؛ اما واقعاً نیازی نیست با این هدیهها به من یادآوری کنید؛ برای من پذیرفتن این هدیهها از شما دشوار است؛ چون میدانم چهقدر برای شما آب میخورد. یکبار برای همیشه و کامل گوش میکنید؟ خواهش میکنم، التماس میکنم. ماکار آلکسیویچ از من میخواهید ادامهی یادداشتهایم را برایتان بفرستم، میخواهید تمامشان کنم. اما من اکنون حتی نمیدانم آن یادداشتها را چهطور نوشتهام! راستش هیچ توانی برای یادآوری و حرف زدن دربارهی گذشته ندارم؛ حتی نمیخواهم دربارهاش فکر کنم. این خاطرات برایم ترسناکاند.
_بیچارگان