محفل ادبی [ ملت عشق ]

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع -Taraneh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
حالا سالهاست که دیگر هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد، حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری، آن همه صبوری، من دیدم از همان سرِ‌ صبحِ آسوده هی بوی بال کبوتر و نایِ تازه‌ی نعنای نورسیده می‌آید. پس بگو قرار بود که تو بیایی و من نمی‌دانستم. دردت به جان بی‌قرار پر گریه‌ام
پس این همه سال و ماه ساکت من کجا بودی؟
حالا که آمدی حرف ما بسیار، وقت ما اندک، آسمان هم که بارانی‌ست...



-یادداشت ها، سیدعلی صالحی
 
و چون تو مرا دوست داری، دنیا بزرگ‌تر آسمان وسیع‌تر، دریا آبی‌تر، گنجشک‌ها آزادتر و من هزار بار زیباتر شده‌ام...



-نامه ها، سعاد الصباح
 
من نمی‌دانم چرا هر کسی را صدا کردم، هر کس را دوست داشتم ناگهان در خم کوچه گم شد...



-یادداشت ها، احمدرضا احمدی
 
عزیزِ مهربانِ بداخلاقِ صبورِ تندجوش!
امید بخشِ یأس آورِ، پرحرفِ حرف نشنو،بدترین بدِ خوب‌ترین خوبِ با وِی نتوان زیستن، بی وِی نتوان بودن!
یک جورِ درهم برهمِ شلوغ پلوغِ قرو قاطی عزیزی که تورا نمی‌توانم تحمل کنم و دنیا هم بی تو تحمل ناپذیر است...



-نامه علی شریعتی به عشقش
 
از خانه که می‌آیی یک دستمال سفید، پاکتی سیگار، گزینه شعر فروغ و تحملی طولانی بیاور
احتمالِ گریستنِ ما بسیار است!



-نامه ها، سید علی صالحی
 
دلم می‌خواهد آنقدر کوچک بشوم که به قدرِ یک
پرنده باشم آن‌وقت پر بزنم و بیایم پیشِ تو.



-نامه فروغ فرخزاد به پرویز شاپور
 
دلم برای تو تنگ شده است اما نمی دانم چکار کنم.
مثل پرنده ای لالم که می خواهد آواز بخواند ولی نمی تواند!



-نامه ها، رسول یونان
 
‌اگر نیایی طاقت خواهم آورد؛ اما چه طاقتی؟ در بطن اندوه، در برهوت دل.



-نامه آلبر کامو به ماریا کاسارس
 
و اما چیزی که برای رفع تنهایی‌ام قول داده‌ای بفرستی، چیست؟ عروسک است؟ عکس است؟ چیست؟ من که نفهمیدم. شاید همین دسته کوچک مویت بود که در کاغذهایت چیزی از آن ننوشته بودی، ولی لای کاغذهایت بود. فعلا که برای رفع تنهایی حقیر همین یک دسته کوچک مو کافی است. تا به حال بیست بار آن را بوییده‌ام. آنها را دانه دانه مرتب کرده‌ام و وسط آن را با یک نوار کوچک چسب روی یکی از عکس‌هایت چسبانده‌ام و بو می‌کنم. و راستی چه خوب بوی تو را دارد. بوی موهایت را. ته بوی آن هم چیزی از عطر هست.



-نامه جلال آل احمد به سیمین دانشور، ۱۲ بهمن ۱۳۳۱
 
این نامه فقط به رسم استقبال از تو است، برای این‌که به تو بگوید یک روز بدون تو روزی‌ست که تمام نمی‌شود، شهری‌ست بدون باغ، زمینی‌ست بی‌آسمان...
و برای این‌که به تو بگوید هرگز هیچ‌چیز ما را از هم جدا نخواهد کرد؛ در این دنیا، به هم گره خورده‌ایم.
شب‌خوش، قلبت را می‌بوسم.



-نامه آلبر کامو به ماریا کاسارس
 
عقب
بالا پایین