محفل ادبی [ ملت عشق ]

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع -Taraneh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
با هرکس حرف می‌زنم اولین کاری که می‌کنم این است که حلقه‌ام را طوری به رخش بکشم که او از من بپرسد که ازدواج کرده‌ای و من حرفم را به تو بکشانم و بعد عکس تو را نشان بدهم ...



-نامه جلال آل‌ احمد به سیمین دانشور
 
خوب سیمین جان، یک خریت کرده‌ام که ناچارم برایت بنویسم.۴ و سه ربع بعدازظهر از سر کاغذ بلند شدم لباس پوشیدم و رفتم شمیران. نزدیک پل رومی که رسیدم خود به خود گفتم که نگه داشت. دم غروب بود و هوا تاریک داشت می‌شد. از پل عبور کردم و یکمرتبه یادم به آن روزها افتاد که با هم از همین راه می‌آمدیم و می‌رفتیم و آخرین و تنها گردشگاهمان بود. روی هر سنگی که یک وقت نشسته بودیم اندکی نشستم و هوای تو را بو کردم و در جست‌وجوی تو زیر همه درخت‌ها را گشتم ... وسط‌های راه کم‌کم تاریک شد و کسی هم نبود و یکمرتبه گریه‌ام گرفت. اگر بدانی چقدر گریه کردم. از نزدیکی‌های آنجا که آن شب پایت پیچید و رگ‌به‌رگ شد گریه‌ام گرفت تا برسم به اول جاده اسفالته آن طرف. همین‌طور گریه می‌کردم و هق‌هق‌کنان می‌رفتم ... هیچ همچه قصدی نداشتم ولی اگر بدانی چقدر هوای تو را کرده بودم. آنقدر دلم گرفت که می‌دیدم در غیاب تو همان کوه و تپه، همان پستی و بلندی‌ها، همان درخت‌ها و جوی‌ها هستند، من هم هستم، ولی تو نیستی...



-نامه جلال آل احمد به سیمین دانشور
 
نپرسیم و با خود بمانیم و درون خویش را آب‌پاشی کنیم و در آسمان خود بتابیم. و خویشتن را پهنا دهیم. و اگر تنهایی، از⁩ نفس افتاد، در بگشاییم و یکدیگر را صدا بزنیم.



-نامه سهراب سپهری به مهری
 
کاش فردا دنیا به آخر می‌رسید، آن‌گاه شتابان سوار آخرین قطار می‌شدم و در خانه‌ات را می‌کوبیدم و بهت می‌گفتم:

با من بیا، دیگر می‌توانیم بدون ترس و احتیاط به یکدیگر عشق بورزیم، چون فردا دنیا به آخر می‌رسد.



-نامه فرانتس کافکا به ملینا
 
این نامه را در قطار بخوان

باز کردی اگر چمدانت را، دنبال خاطره هایی نگرد که هرگزنمی خواستی از تو جدا شوند.

آن ها را من برداشتم تا سنگین نشود بارِ تو و جا باشد برای خاطرات جدیدت...



-نامه ها، آ.کلوناریس
 
پلک بر پلک می‌فشاری و می‌دانی آنچه تمام می‌شود، تویی و نه اَندوه...



-یادداشت ها علیرضا روشن
 
مطمئن باش که این روزها هر کسی از مشکلی غیر قابل درک رنج می‌برد، زندگی تشکیل شده از بلاهایی پی‌در‌پی که به قلب انسان مشت می‌کوبد اما وظیفه در همین‌جاست: باید ادامه دهیم.



-نامه ژرژ ساند به گوستاو فلوبر
 
من، به جای تمام کلماتی که نتوانستم با تو حرف بزنم، گریه‌ کرده‌ام.



-نامه ها، دیدم ماداک
 
در من ترانه‌ای نبود، تو خواندی، در من آینه‌ای نبود، تو دیدی. ریشه‌ای بودم در خوابِ خاک‌های مُتبرک؛ بی‌باران، در نگاه‌ تو سبز شدم...



-نامه ها، محمد ابراهیم جعفری
 
پاداشِ هر بار در آغوش کشیدنِ تو انگار عذرخواهی دنیاست از من؛ منی که تمام دردها را تحمل کرده‌ام...



-نامه ها، جمال ثریا
 
عقب
بالا پایین