چالش تمرین نویسندگی[15]

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع ایراندخت
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
«بسمه رب الجنوب»
.
.
.
با استفاده از استعداد نویسندگیتون
چطور میتونین بگین « سرد بود »
بدون اینکه مستقیما بگین « سرد بود »؟​
مجبور شدم لوراتادین بخورم. (به سرما آلرژی دارم)
 
لرزش بدنم از محیط اطراف، دیگر حتی با لباس گرم هم آرام نگرفت!
 
دیر شده بود؛ سریع پالتوی کرمی‌ام را پوشیدم. کلاهم را بر سر گذاشتم. دستکش‌هایم… آنجاست! روی میز مطالعه‌ام گذاشته بودم‌شان. با سرعت به سمت میز رفتم. چشمم با ساعت دیواری تلاقی کرد. لعنتی! خیلی دیر شده بود. تازه منظره‌ی خیابان را از پنجره‌ی روبروی میزم دیدم. چه کولاکی به پا شده! باید لباس‌های گرم‌تری می‌پوشیدم؛ دستکش‌هایم را برداشتم. با سرعت به سمت کمدم رفتم. یک شال گردن کرمی هم به استایلم اضافه کردم. لحظه آخر جهت تایید نهایی تیپ و قیافه‌ام حتی به آینه هم نگاه نکردم چون مطمئناً زمان زیادی را از دست می‌دادم. موبایلم را در جیب پالتو گذاشتم و از خانه بیرون زدم. با اولین بادی که به صورتم خورد، لرزیدم. آن روی تنبلم اصرار می‌کرد که برگردم و کنار شومینه‌ی گرم همان لحظات تکراریم را ادامه دهم و خودم را از این کولاک وحشتناک نجات دهم. ولی خب این‌ها همه فکر و خیال بودند و روی دیگرم که به سرش زده بود تغییر و تحولاتی در من ایجاد کند، پیروز معرکه شد و به سرعت قدم‌هایم افزود. نمی‌توانستم به خاطر لجبازی زمان و آب و هوا و افکارم این قرار مهم را از دست بدهم. شال گردنم را کمی بالاتر کشیدم. دعا می‌کردم که لپ‌هایم از سرما سرخ نشوند چون بی‌شک با موهای آجری رنگم منظره‌ی مضحکی می‌ساختند و هیچ نمی‌خواستم در اولین دیدار شبیه یک چوب کبریت به نظر برسم.
 
آخرین ویرایش:
آفتاب مایل می‌تابید و زورش به بخار‌های یخ زده‌ی روی شیشه نمی‌رسید. ناخنم را بر سطح شیشه کشیدم و زیر آن، دانه‌هایی شبیه به برف‌های ریزی جمع شد.
 
عقب
بالا پایین