مشاوره‌ پایان‌یافته مشاوره رمان| NOGHRE

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع -Taraneh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
خب پس من دوباره ویرایشش می‌کنم
 
هوا، چون پتویی زمخت و سرد، تنِ مرا در بر گرفته بود. قدم‌هایم، سست و بی‌رمق، بر زمینِ خیس می‌لغزید؛ هر آنی وسوسه‌ی بازگشت، چون خاری در دلم فرو می‌رفت، اما نیرویی پنهان، با زوری درونی، مرا به پیش می‌راند. نگاه‌های مردمِ ده، که چون تیرهایِ نامرئی بر درونم فرود می‌آمد، هنوز سنگینی می‌کرد؛ نگاه‌هایی تهی از امید، شکسته، و غرق در سکوتی که هیچ از معنایش نمی‌فهمیدم. چرا مرضیه خانم، با آن لب‌هایِ بسته‌اش، حتی کلمه‌ای نگفت؟ چرا فاطمه خانم، با آن سکوتِ پرمعنایش، لب فرو بست؟ چرا این‌همه تغییر ناگهانی؟ آسمانِ خُرد شده، انگار او هم چیزی برای گفتن نداشت، گویی ابرهایِ تیره، تمامِ حرف‌هایش را در دلِ خود دفن کرده بودند.
در نیمه‌راه، ایستادم و نفس‌نفس زدم؛ هوا دیگر برای فهمیدن کافی نبود. باید دلیلِ این سکوتِ ناگهانی را می‌دانستم؛ این تغییرِ چهره‌یِ مردمی را که گویی از هر کدامشان، انتظاری دیگر داشتم. چرخی زدم و مسیرِ خانه‌یِ دلربا را در پیش گرفتم. قلبم، چون پرنده‌ای وحشت‌زده، در سینه‌ام بال می‌زد. نمی‌دانستم این راه، درست است یا اشتباهی دیگر که به پایِ ناآگاهی‌ام نوشته خواهد شد. نمی‌دانستم باپیر چه خواهد گفت، یا اصلاً چیزی خواهد گفت یا نه.
خانه‌یِ کوچکِ دلربا، در دلِ تاریکیِ شب، چون شمعی لرزان، نورِ اندکی می‌پراکند. واردِ حیاط شدم. ناگهان، گربه‌ای، چون شبحی خاکستری، از میانِ درختانِ قطور و سایه‌دار بیرون جهید. آهسته، محتاطانه، و با بدنی لرزان، خزِ تنش، از سرما سیخ شده بود و دمش را چون کمانی دورِ خود حلقه کرده بود؛ گویی او هم، چون من، در این سوزِ گزنده، پناهگاهی می‌جست. ناله‌ای کوتاه سر داد و چون تیری در تاریکی، از کنارِ دیوار گذشت، بی‌آنکه لحظه‌ای نگاهش را به من بدوزد. شاید او نیز، سنگینیِ این شبِ پر از سکوت و ترس را، چون من، حس کرده بود.
صدایِ همهمه‌ای از خانه‌یِ همسایه، چون موجی گنگ، به گوش رسید. در ابتدا، مبهم بود؛ گویی باد، کلمات را در گوشِ درختان نجوا می‌کرد. اما کم‌کم، واضح‌تر شد. صداهایی بلند و کوتاه، زنانه و مردانه؛ اما تشخیصِ میانِ دعوایی تلخ یا بازیِ پرهیجانی کودکانه، دشوار بود. گاه، خنده‌ای خفه، چون شراره‌ای در تاریکی می‌درخشید و گاه، صدایِ اعتراض، چون زخمی کهنه، فغان برمی‌آورد. این تردید و تضاد، مرا بیشتر در خود فرو برد؛ همان‌طور که مردمِ ده، میانِ ترس و امید، سکوت و فریاد، سرگردان بودند.
نگاهم لحظه‌ای بر پنجره‌یِ لرزانِ خانه‌یِ دلربا افتاد. نورِ ضعیفِ چراغ، سایه‌هایِ رقصان را بر دیوار می‌انداخت؛ گویی ارواحی در جستجویِ حقیقت، در رفت و آمد بودند. گربه، پشتِ سرم، باز هم ناله‌ای کرد و ناپدید شد. درونم هنوز از حرف‌هایِ مرضیه خانم، چون دریایی طوفانی، متلاطم بود؛ اما آن صداهایِ نامشخصِ همسایه، دوباره چیزی را در گوشم زمزمه می‌کردند. گویی این ده، پر بود از صداهایی پنهان، از حرف‌هایی که هیچ‌کس جرأتِ بیانِ معنایِ واقعی‌شان را نداشت.
پله‌ها را یکی پس از دیگری، با قدم‌هایی لرزان، بالا رفتم. هر پله، گویی مرا به سویِ حقیقتی ناخوشایندتر سوق می‌داد. انگشتانم، از سرما و ترس، می‌لرزیدند. با تردید، به در کوبیدم.
در، نیمه‌باز شد. دلربا مقابلم ایستاد. چشمانش، چون کاسه‌یِ آبی پر از بغض، سرشار از حرف‌هایی بود که نمی‌دانستم قرار است گفته شوند یا در همان‌جا، در عمقِ نگاهش، بلعیده شوند.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: HIIIS
بازنویسیش کردم، ۴۰ خط اینجوری میشه دیالوگ کلا حذف شد
خوبه جایگزین کنم؟
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: HIIIS
بازنویسیش کردم، ۴۰ خط اینجوری میشه دیالوگ کلا حذف شد
خوبه جایگزین کنم؟
نه
واردِ حیاط شدم. ناگهان، گربه‌ای، چون شبحی خاکستری، از میانِ درختانِ قطور و سایه‌دار بیرون جهید. آهسته، محتاطانه، و با بدنی لرزان، خزِ تنش، از سرما سیخ شده بود و دمش را چون کمانی دورِ خود حلقه کرده بود؛ گویی او هم، چون من، در این سوزِ گزنده، پناهگاهی می‌جست. ناله‌ای کوتاه سر داد و چون تیری در تاریکی، از کنارِ دیوار گذشت، بی‌آنکه لحظه‌ای نگاهش را به من بدوزد. شاید او نیز، سنگینیِ این شبِ پر از سکوت و ترس را، چون من، حس کرده بود.
صدایِ همهمه‌ای از خانه‌یِ همسایه، چون موجی گنگ، به گوش رسید. در ابتدا، مبهم بود؛ گویی باد، کلمات را در گوشِ درختان نجوا می‌کرد. اما کم‌کم، واضح‌تر شد. صداهایی بلند و کوتاه، زنانه و مردانه؛ اما تشخیصِ میانِ دعوایی تلخ یا بازیِ پرهیجانی کودکانه، دشوار بود. گاه، خنده‌ای خفه، چون شراره‌ای در تاریکی می‌درخشید و گاه، صدایِ اعتراض، چون زخمی کهنه، فغان برمی‌آورد. این تردید و تضاد، مرا بیشتر در خود فرو برد؛ همان‌طور که مردمِ ده، میانِ ترس و امید، سکوت و فریاد، سرگردان بودند.
نگاهم لحظه‌ای بر پنجره‌یِ لرزانِ خانه‌یِ دلربا افتاد. نورِ ضعیفِ چراغ، سایه‌هایِ رقصان را بر دیوار می‌انداخت؛ گویی ارواحی در جستجویِ حقیقت، در رفت و آمد بودند. گربه، پشتِ سرم، باز هم ناله‌ای کرد و ناپدید شد. درونم هنوز از حرف‌هایِ مرضیه خانم، چون دریایی طوفانی، متلاطم بود؛ اما آن صداهایِ نامشخصِ همسایه، دوباره چیزی را در گوشم زمزمه می‌کردند. گویی این ده، پر بود از صداهایی پنهان، از حرف‌هایی که هیچ‌کس جرأتِ بیانِ معنایِ واقعی‌شان را نداشت.
پله‌ها را یکی پس از دیگری، با قدم‌هایی لرزان، بالا رفتم. هر پله، گویی مرا به سویِ حقیقتی ناخوشایندتر سوق می‌داد. انگشتانم، از سرما و ترس، می‌لرزیدند. با تردید، به در کوبیدم.
در، نیمه‌باز شد. دلربا مقابلم ایستاد. چشمانش، چون کاسه‌یِ آبی پر از بغض، سرشار از حرف‌هایی بود که نمی‌دانستم قرار است گفته شوند یا در همان‌جا، در عمقِ نگاهش، بلعیده شوند.

اینا دیگه اضافی هستن و روند داستان رو کند کردن.
من گفتم همراه دیالوگ‌ها این چیزا رو قرار بده
الان این بخشی که ریپلای زدم رو حذف کن.
تا تیکه قبل از اون عالیه، فضای فکری کژال به مخاطب منتقل شده و همین کافیه
وارد خونه دلربا میشه در حد دو خط از فضای خونه دلربا تعریف کن بعدش دیگه وارد فضای دیالوگ بشه
 
هوا، چون پتویی زمخت و سرد، تنِ مرا در بر گرفته بود. قدم‌هایم، سست و بی‌رمق، بر زمینِ خیس می‌لغزید؛ هر آنی وسوسه‌ی بازگشت، چون خاری در دلم فرو می‌رفت، اما نیرویی پنهان، با زوری درونی، مرا به پیش می‌راند. نگاه‌های مردمِ ده، که چون تیرهایِ نامرئی بر درونم فرود می‌آمد، هنوز سنگینی می‌کرد؛ نگاه‌هایی تهی از امید، شکسته، و غرق در سکوتی که هیچ از معنایش نمی‌فهمیدم. چرا مرضیه خانم، با آن لب‌هایِ بسته‌اش، حتی کلمه‌ای نگفت؟ چرا فاطمه خانم، با آن سکوتِ پرمعنایش، لب فرو بست؟ چرا این‌همه تغییر ناگهانی؟ آسمانِ خُرد شده، انگار او هم چیزی برای گفتن نداشت، گویی ابرهایِ تیره، تمامِ حرف‌هایش را در دلِ خود دفن کرده بودند.
در نیمه‌راه، ایستادم و نفس‌نفس زدم؛ هوا دیگر برای فهمیدن کافی نبود. باید دلیلِ این سکوتِ ناگهانی را می‌دانستم؛ این تغییرِ چهره‌یِ مردمی را که گویی از هر کدامشان، انتظاری دیگر داشتم. چرخی زدم و مسیرِ خانه‌یِ دلربا را در پیش گرفتم. قلبم، چون پرنده‌ای وحشت‌زده، در سینه‌ام بال می‌زد. نمی‌دانستم این راه، درست است یا اشتباهی دیگر که به پایِ ناآگاهی‌ام نوشته خواهد شد. نمی‌دانستم باپیر چه خواهد گفت، یا اصلاً چیزی خواهد گفت یا نه.
خانه‌یِ کوچکِ دلربا، در دلِ تاریکیِ شب، چون شمعی لرزان، نورِ اندکی می‌پراکند. واردِ حیاط شدم.
پله‌ها را یکی پس از دیگری، با قدم‌هایی لرزان، بالا رفتم. هر پله، گویی مرا به سویِ حقیقتی ناخوشایندتر سوق می‌داد. انگشتانم، از سرما و ترس، می‌لرزیدند. با تردید، به در کوبیدم.
در، نیمه‌باز شد. دلربا مقابلم ایستاد. چشمانش، چون کاسه‌یِ آبی پر از بغض، سرشار از حرف‌هایی بود که نمی‌دانستم قرار است گفته شوند یا در همان‌جا، در عمقِ نگاهش، بلعیده شوند.
« از این‌جا ادامه بده»
دیالوگ‌ها رو وارد صحنه کن
و برای این که یهویی نباشه توی دو پارت جاشون بده
لازم هم نیست توصیف‌های حسی رو خیلی شدید گسترش بدی که فضای داستان کند بشه، در حدی که فقط رفتار و واکنش شخصیت‌ها برای مخاطب مفهموم باشه کافیه
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: HIIIS
« اون مردی هم که وارد داستان شد، قبل از اینکه بخواد کژال رو تهدید کنه، یکم تیکه و کنایه به لحنش اضافه کن، کژال هم. یکم با بلبل زبونی جوابش رو میده که مرد عصبی میشه و میگه دیگه حق نداری اینجا باشی و این‌چیزا
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: HIIIS
نمیشه hvlk_82
خیلی سعی کردم
اگه بخوام از جایی که گفتی ادامه بدم باز خیلی بیشتر از ۴۰ خط میشه بعد گفتی یهو دیالوگ نیاد اینجوری نمیشه اصلا
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: HIIIS
نمیشه hvlk_82
خیلی سعی کردم
اگه بخوام از جایی که گفتی ادامه بدم باز خیلی بیشتر از ۴۰ خط میشه بعد گفتی یهو دیالوگ نیاد اینجوری نمیشه اصلا
گفتم یهو دیالوگ نیاد نگفتم دیالوگ نباشه کلا
چرا نشه، وا؟
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: HIIIS
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا پایین