نهبازنویسیش کردم، ۴۰ خط اینجوری میشه دیالوگ کلا حذف شد
خوبه جایگزین کنم؟
واردِ حیاط شدم. ناگهان، گربهای، چون شبحی خاکستری، از میانِ درختانِ قطور و سایهدار بیرون جهید. آهسته، محتاطانه، و با بدنی لرزان، خزِ تنش، از سرما سیخ شده بود و دمش را چون کمانی دورِ خود حلقه کرده بود؛ گویی او هم، چون من، در این سوزِ گزنده، پناهگاهی میجست. نالهای کوتاه سر داد و چون تیری در تاریکی، از کنارِ دیوار گذشت، بیآنکه لحظهای نگاهش را به من بدوزد. شاید او نیز، سنگینیِ این شبِ پر از سکوت و ترس را، چون من، حس کرده بود.
صدایِ همهمهای از خانهیِ همسایه، چون موجی گنگ، به گوش رسید. در ابتدا، مبهم بود؛ گویی باد، کلمات را در گوشِ درختان نجوا میکرد. اما کمکم، واضحتر شد. صداهایی بلند و کوتاه، زنانه و مردانه؛ اما تشخیصِ میانِ دعوایی تلخ یا بازیِ پرهیجانی کودکانه، دشوار بود. گاه، خندهای خفه، چون شرارهای در تاریکی میدرخشید و گاه، صدایِ اعتراض، چون زخمی کهنه، فغان برمیآورد. این تردید و تضاد، مرا بیشتر در خود فرو برد؛ همانطور که مردمِ ده، میانِ ترس و امید، سکوت و فریاد، سرگردان بودند.
نگاهم لحظهای بر پنجرهیِ لرزانِ خانهیِ دلربا افتاد. نورِ ضعیفِ چراغ، سایههایِ رقصان را بر دیوار میانداخت؛ گویی ارواحی در جستجویِ حقیقت، در رفت و آمد بودند. گربه، پشتِ سرم، باز هم نالهای کرد و ناپدید شد. درونم هنوز از حرفهایِ مرضیه خانم، چون دریایی طوفانی، متلاطم بود؛ اما آن صداهایِ نامشخصِ همسایه، دوباره چیزی را در گوشم زمزمه میکردند. گویی این ده، پر بود از صداهایی پنهان، از حرفهایی که هیچکس جرأتِ بیانِ معنایِ واقعیشان را نداشت.
پلهها را یکی پس از دیگری، با قدمهایی لرزان، بالا رفتم. هر پله، گویی مرا به سویِ حقیقتی ناخوشایندتر سوق میداد. انگشتانم، از سرما و ترس، میلرزیدند. با تردید، به در کوبیدم.
در، نیمهباز شد. دلربا مقابلم ایستاد. چشمانش، چون کاسهیِ آبی پر از بغض، سرشار از حرفهایی بود که نمیدانستم قرار است گفته شوند یا در همانجا، در عمقِ نگاهش، بلعیده شوند.
« از اینجا ادامه بده»هوا، چون پتویی زمخت و سرد، تنِ مرا در بر گرفته بود. قدمهایم، سست و بیرمق، بر زمینِ خیس میلغزید؛ هر آنی وسوسهی بازگشت، چون خاری در دلم فرو میرفت، اما نیرویی پنهان، با زوری درونی، مرا به پیش میراند. نگاههای مردمِ ده، که چون تیرهایِ نامرئی بر درونم فرود میآمد، هنوز سنگینی میکرد؛ نگاههایی تهی از امید، شکسته، و غرق در سکوتی که هیچ از معنایش نمیفهمیدم. چرا مرضیه خانم، با آن لبهایِ بستهاش، حتی کلمهای نگفت؟ چرا فاطمه خانم، با آن سکوتِ پرمعنایش، لب فرو بست؟ چرا اینهمه تغییر ناگهانی؟ آسمانِ خُرد شده، انگار او هم چیزی برای گفتن نداشت، گویی ابرهایِ تیره، تمامِ حرفهایش را در دلِ خود دفن کرده بودند.
در نیمهراه، ایستادم و نفسنفس زدم؛ هوا دیگر برای فهمیدن کافی نبود. باید دلیلِ این سکوتِ ناگهانی را میدانستم؛ این تغییرِ چهرهیِ مردمی را که گویی از هر کدامشان، انتظاری دیگر داشتم. چرخی زدم و مسیرِ خانهیِ دلربا را در پیش گرفتم. قلبم، چون پرندهای وحشتزده، در سینهام بال میزد. نمیدانستم این راه، درست است یا اشتباهی دیگر که به پایِ ناآگاهیام نوشته خواهد شد. نمیدانستم باپیر چه خواهد گفت، یا اصلاً چیزی خواهد گفت یا نه.
خانهیِ کوچکِ دلربا، در دلِ تاریکیِ شب، چون شمعی لرزان، نورِ اندکی میپراکند. واردِ حیاط شدم.
پلهها را یکی پس از دیگری، با قدمهایی لرزان، بالا رفتم. هر پله، گویی مرا به سویِ حقیقتی ناخوشایندتر سوق میداد. انگشتانم، از سرما و ترس، میلرزیدند. با تردید، به در کوبیدم.
در، نیمهباز شد. دلربا مقابلم ایستاد. چشمانش، چون کاسهیِ آبی پر از بغض، سرشار از حرفهایی بود که نمیدانستم قرار است گفته شوند یا در همانجا، در عمقِ نگاهش، بلعیده شوند.
گفتم یهو دیالوگ نیاد نگفتم دیالوگ نباشه کلانمیشه
خیلی سعی کردم
اگه بخوام از جایی که گفتی ادامه بدم باز خیلی بیشتر از ۴۰ خط میشه بعد گفتی یهو دیالوگ نیاد اینجوری نمیشه اصلا
خب ببین خیلی طولانی میشهگفتم یهو دیالوگ نیاد نگفتم دیالوگ نباشه کلا
چرا نشه، وا؟