نه مال دارم که دیوان بخورد و نه دین دارم که شیطان ببرد، وانگهی چه چیزی روی زمین میتواند برایم کوچکترین ارزش را داشته باشد. آنچه که زندگی بوده است از دست دادهام، بعد از آنکه من رفتم، به درک، میخواهد کسی کاغذپارههای مرا بخواند، میخواهد هفتاد سال سیاه هم نخواند.
تقصیر کسی نیست. روزگار نکبتی شده، آنقدر که آدم دلش میخواهد مدام به خاطرههایش چنگ بیندازد و آن جاها دنبال چیزی بگردد؛ یاد بچگیها و سایه بعد از ظهر و توتهای کال روی آجرِ فرش، صدای نامفهوم دوره گردها، انگار خواب بوده و حسرتش حالا به بزرگی یک حشرهی چسبنده روی سینه آدم میماند.