من از این سرزمین چه خواستم
جدا از تکهای نان
گوشهای سرشار از اطمینان
جیبی سیر و مُشتی آفتابِ آرام...
بارانی از دوست داشتن و
پنجرهای باز به سوی آزادی و عشق.
من بیش از این چه خواستم که هرگز نبود.
تا که نیمه شبی، دروازهای را شکستم
رفتم...
برای همیشه رفتم.
به من میگوید “بس کن، بدتر میشود” و نمیفهمد وقتی میگویم چه چیزی عزیزم؟ نه پیامکی ارسال میشود و نه میتوانم از دوستانم خبری بگیرم، اینترنت و فضای مجازیِ جهانی و آزاد پیشکش، نمیفهمد یا نمیخواهد بفهمد که در قرن بیست و یکم، نباید دغدغهی بشر چیزی چون اینترنت و دسترسیِ جهانی باشد؟
شاید لازم باشد مفهوم جمهوری را به شما یادآوری کنیم، جمهوری یعنی «برتری نداشتنِ فرد یا خاندان بر مردم»
جمهوری میگوید حاکم صاحب کشور نیست و دولت از مردم مشروعیت میگیرد.
وقتی مردمی نباشد، دولت مشروعیتی ندارد.
مشروعیتی. ندارد.