از همان صبح بار غم عجیبی بر دلم افتاده بود، که آزارم میداد. ناگهان احساس کرده بودم که بسیار تنهایم. میدیدم که همه مرا وا میگذارند و از من دوری میجویند.
نه تو میمانی نه اندوه و نه هیچ یک از مردم این آبادی به حباب نگران لب یک رود قسم و به آن لحظهٔ شادی که گذشت، غصه هم میگذرد. بر تن لحظهی خود جامهٔ اندوه مپوشان هرگز...