همگانی نگاه من

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع :)MAHAK
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
یک روز
به روی چینه ی دیوار باغ خواهم رفت .
به دوش شاخ سپیدارخواهم ایستاد .
قد خواهم کشید برای دیدن تو .
همراه شو با من
تو نیز به روی پنجه ی پاهای خویش بایست
تا نظاره کنی قامت خود را !
وآنگاه نزدیکتر بیا
بنشین برای دیدن جسم تکیده ی من .

بهرام_سالکی
 
سپر، از بیمِ مرگ خبر می‌دهد.
اکنون برهنه جنگیدن را بیازمایید!

نادر_ابراهیمی
 
آنقدر حقیقت داری
که رؤیای من از خواب می پرد
من از صبوری خاک عاشق ترم
بیا با هم جوانه کنیم
دلتنگی شاید زمستانی است
در انتظار یک لحظه بهار.

ماندانا_زندیان
 
مرگ همیشه با سکوت می‌آید، بی‌آنکه بپرسد آماده‌ای یا نه؛ و همین بی‌خبری، بزرگ‌ترین ترس زندگی ماست.👌
 
انسان در جست‌وجوی معناست، اما گاهی معنا همان چیزی‌ست که از دست داده.🌱
 
بعضی نبودن‌ها
نه با زمان حل می‌شوند
نه با اشک
فقط با سکوت
و سکوت...
و سکوتی دیگر.
 
بیایمت که ببینم، کدام زَهره و یارا
روم که بی‌ تو نشینم، کدام صبر و جلادت

سعدی
 
دلبسته بودم…
اما بندِ دل که پاره شود،
دیگر آمدنت
چیزی را به هم نمی‌دوزد.
 
باور کرده ام
که رفته ای،
اما دلم
نا امید نیست ،
همچون مادری که
در را نیمه باز می گذارد
تا همیشه .

آرش_ناجی
 
یکی از چاکران کسری همی خواست طعامی را نزد وی نهد. قطره‌ای از آن طعام بر دست کسری ریخت و وی ابرو در هم کشید.
مرد دانست که به قتل خواهد رسید. از آن رو تمام آن طعام را بر سفره ریخت. کسری گفت: با آنکه دانستی ریختن آن یک قطره خطا بود، این کار ز چه رو کردی؟
گفت: پادشاها شرمم آمد که ملک خدمتکاری را که عمری در خدمت وی بوده، به سبب چکیدن یک قطره طعام جزا دهد.
خواستم گناه خویش بزرگ گردانم تا پادشاه را در قتلم عذری بود، کسری گفت: بخشودمت و فرمود وی را جایزه دادند.

شیخبهایی
 
عقب
بالا پایین