شایعه هر گوهری؛ گوهر نیست! |شایعه نویس سِودا

نوشته‌ها
نوشته‌ها
3,963
پسندها
پسندها
4,633
امتیازها
امتیازها
378
سکه
2,272
«به نام خالق خلاقیت»

نامِ داستان:

- هر گوهری؛ گوهر نیست!

ژانر:
«طنز؛ روانشناختی‌طور!»

شایعه نویس:
@سِـــودا

سوژه:
@_الی.کا_

مقدمه:
ما همه‌مون تو زندگیمون یک سری چیزای با ارزشی داریم که بهش می‌گیم گوهرِ ناب!
البته به شخصه باید اعتراف کنم که گوهرِ نابِ من فقط خوردن و خوابیدنِ اما خب... مهم اینه که شخصِ این داستان گوهرِ نابش شبیه من نیست!
اگه میخوای بفهمی اون گوهرِ ناب چی بوده؟ برو تو دلِ داستان! روشن کن بریم کههههه.​
 
ببخشین یکم طول کشید تا موتورمون روشن بشه!
بگذریم و اما داستان؛ داستان از این قراره که...




باز خراب شد! مثلِ که واقعا این موتور لج کرده با من! بزار همون پیاده میریم تو دلِ داستان:
اون زمانِ نه چندان قدیم؛ حدودا همین یکی دو سال پیش بود به گمونم!
ما بچه‌های شرِ محل؛ بعد از اینکه حسابی خرابکاری کردیم و این‌بار زدیم دیوارِ تازه سفید شده‌ی خونه‌ی آقای‌همسایه؛ جمشید‌خان و صورتیِ جیغ کردیم، دور هم که چه عرض کنم! رویِ هم نشسته بودیم و حرف میزدیم و می‌خندیدیم.
آخه اینقدر جمشید آقا عصبانی شده بود که وقتی مارو دید؛ کمربندش و از تو شلوارش کشیدن همانا و زیرپوشِ راه‌راهش نمیان شدن همانا! ببشتر عصبانی شد و همینجوری که یک دستش به شلوارش بود تا نیفته و با یک دستش کمربند و به صورت شلاقی دورِ سرش می‌چرخوند افتاد دنبالِ ما و هی داد می‌زد:
- وایستین پدر‌سوخته‌های فلان فلان شده! وایستین تا حالیتون کنم بوووووووق! دِ میگم وایستااا بووووووق! (من جای جمشیدآقا شرمندم در محضرِ بزرگان.)
و بعد چه شد؟ طیِ یک حرکتِ کماندویی، شبیه حرکتِ نقی توی پایتخت، کمربند یک‌جایی اشتباه پیچ خورد و مستقیم خورد تو چشمِ جمشید آقا!
ما که دیگه از خنده و دویدن نفسمون بالا نمیومد؛ به سختی خودمون و رسوندیم به پاتوقمون و روی هم ولو شدیم؛ جوری که الان پایِ سامان تو دهنِ منه و دستِ حسین تو چشِ من!
 
  • fire
واکنش‌ها[ی پسندها]: Z A H R A
عقب
بالا پایین