«میدانم اگر قضاوت نادرستی در مورد کسی بکنم، دنیا تمام تلاشش را میکند تا مرا در شرایط او قرار دهد تا به من ثابت کند در تاریکی، همهی ما شبیه یکدیگریم.»
_تسخیر شدگان
من چرا باید یک نفر را احتیاج داشته باشم که با او دو کلمه حرف بزنم؟
خودم با خودم میتوانم بیشتر از دو کلمه حرف بزنم و حرفهای خودم را راحت تر بفهمم!
و اگر کسی به اینجا برسد دیگر نه میگردد، نه انتظار میکشد...
_داستایفسکی
بادبادکباز اولین رمان افغانستانیه که به آمریکایی نوشته شده و اتفاقا جالبه.
ولی فوقالعاده بیرحمانه تراژدیه.
فقط میتونم بگم شخصیت اصلی زیادی بیرحمه، زیادی.
باکیفیت ترین شادی را در عکسهای بی کیفیت کودکی ام می بینم؛ روزهایی که هنوز جهان را ساده تر از آنچه هست تصور می کردم. اما حالا، اعتمادم به همه چیزاز دست رفته، چون همیشه به من ثابت شده که نامه ها می مانند، اما فرستندگانشان نه. انگار هر چیزی که زمانی محکم و همیشگی به نظر می رسید،در نهایت جایی در گذشته متوقف شده و مرا تنها گذاشته است.
_دژاوو
دارم در جست و جوی آبیها رو شروع میکنم.
تقریبا اواسط کتابم.
واقعا برام مهمه که بفهمم اسم کتابا چجوری انتخاب شدن و با توجه به کدوم رویداد داستان.
به نظرم این قشنگترین اسمیه که میشه واسه این کتاب گذاشت.
+ من در حال خرید همۀ کتابهایی که رنگ آبی دارن:
کتاب عقاید یک دلقک و آس و پاسها رو هم به این لیست باید اضافه کنم.
در ضمن دوست دارم جنایات و مکافات داستایوفسکیرو هم یه بار دیگه بخونم.
+ امیدوارم بتونم همه این کتابا و خیلی بیشتر از اینارو تو همین تابستون تموم کنم.