دفترچه خاطرات [ دفترچه خاطرات طوفان ]

وقتی نمیتونم به طرف مقابل بگم از دستش ناراحتم
وقتی نمیتونم بگم چقدر خوشحالم کرده
وقتی نمیتونم بگم برام خیلی عزیزه
وقتی نمیتونم بگم با این حرفش بهم برخورده
وقتی نمیتونم این چیزای ساده رو بگم
چطور میتونم یه روزی به کسی بگم دوسش دارم؟
 
هر وقت کارم گره میخوره با لپ‌تاپ میرم ولیعصر، مغازه داره یه جوری نگام میکنه انگاری من لپ تاپو از چهل متری پرت کردم پایین.
داداش من فقط اشتباهی اطلاعاتو حذف کردم! +37>}
 
چند وقت پیش یه روسری قواره بلند مشکی سر کردم با یه چادر مشکی.
فکر می‌کردم بهم نمیاد احتمالا. نه اینکه حجاب نیاد... اتفاقا بقیه میگفتن این شکلی روسری بستن بهت میاد.
فکر می‌کردم چادر بهم نیاد وقتی نشون مامانم دادم چه شکلی شدم اصلا نمیدونم یه ذوق خاصی تو چشماش بود.
هعی مرتب تکرار می‌کرد که بهت خیلی میاد و قربون صدقه‌م میرفت.
این چیزا تو برخورد با من خیلی عادی نیست چون خودم معمولا از این قربون صدقه رفتنا خوشم نمیاد ولی اون لحظه خودمم از ذوق مامانم ذوق کردم.
واقعا مامانا نعمتی‌ان برای خودشون:)
 
من حتی اگه تا ابد روزی صدبار بگم ازت متنفرم بازم یه جایی... اون منی که دوستت داره پیداش میشه.
از جفتتون متنفرم چون باعث میشید ضعیف به نظر بیام.
 
من میگم ازت متنفرم ولی هنوز وقتی یادت میفتم فکر میکنم دوست دارم.
میدونی من نمیتونم احساسات منی که تو رو دوست داره رو سرکوب کنم.
اما حداقل میتونم جلوی افشا شدنش و بگیرم.
این ماجرا عاقبت خوشی نداره... .
 
من تا قبل این ماجراها فکر می‌کردم تو جز معدود افرادی هستی که با من خوب تا کردی
اما این جور نبود. چون متوجه شدم تو از اذیت کردن من خوشت میاد.
تو استثنائی نبودی، من استثنائی دیدمت.
 
تو با اختلاف جالب‎‌ترین کاراکتر منفی زندگیم بودی.
همون کاراکترای منفی که دلم براشون میسوخت چون یه جایی یه روزی بهشون اهمیت ندادن و
از ته دل دوست داشتم بغلشون کنم.
 
عقب
بالا پایین