دفترچه خاطرات [ دفترچه خاطرات طوفان ]

خودِ عزیزم،
الان که به وضعیتی که توش گیر افتادی فکر می‌کنم.
دوست دارم دست دراز کنم و از این باتلاق بیرون بکشمت.
ولی نمیتونم. دستم نمیرسه. فقط میترسم خودمم گیر بیفتم.
 
آخرین ویرایش:
من فقط اذیتت کردم و گذاشتم بقیه‌م همین کارو کنن،
اما قول میدم دیگه این اتفاق نیفته.
تو برام مهم‌ترینی. دیگه نمیزارم دلتنگ هیچکس بشی.
نمیزارم گریه کنی. نمیزارم آزار ببینی.
 
آخرین ویرایش:
یادمه پارسال، وقتی تو روم نگاه کردی گفتی:
«تو مغروری و فکر میکنی هر چی خودت میگی درسته.»
فکر می‌کردم درست میگی. بعد اون خیلی خودمو سرزنش کردم.
صدات بارا و بارها تو سرم می‌پیچید و همون کلمات با همون لحن زننده
تکرار می‌شدن. اما میدونی چیه؟ اونا خودخواهی نبود. اونا غرور نبود.
من فقط میخواستم از خودم در برابر امثال تو محافظت کنم.
تو از اونروز ساده گذشتی اما من یادم نرفت چقدر با حرفات شکستم.
 
آخرین ویرایش:
می‌دونی همه اتفاقای ناگوار زندگی از اونجایی شروع میشه که
به یکی اعتماد می‌کنی. وقتی اعتماد می‌کنی اون می‌تونه با یه حرکت نابودت کنه.
باید بعضی موقع‌ها خوشحال بود که آدما رو زودتر از موعد از دست داده.
الان که دوباره دارم به اون روز فکر می‌کنم، میگم نکنه اشتباه دیدم؟
ولی الان با وجود شکی که دارم، مطمئنم اشتباه دیدم.
 
من خیلی زودتر از چیزی که باید بزرگ شدم.
زودتر اون تفکرات احمقانه رو تجربه کردم و
زودتر ازشون گذشتم. زودتر امتحانای زندگی رو تجربه کردم و
زود یاد گرفتم اعتماد چقدر خطرناکه.
زود یاد گرفتم تا طرفو نشناختم باهاش چیزیو شریک نشم، حتی افکارمو.
به همسن و سالام که نگاه میکنم واقعا از این حجم خامی تعجب میکنم.
یه کارایی میکنن که من سرمم برم تجربه‌شون نمیکنم.
اونا هنوز تو بچگی شون گیر کردن. ولی نازنین کوچولوی درون من،
همون روز پشت همون در مُرد.
 
از اولم می‌دونستم انقدر سست اراده‌ای که با شنیدن همچین حرفایی جا بزنی.
از اولم می‌شناختمت. می‌دونستم اگه از من چیشت یه همچین خبرایی بیارنم جا میزنی.
می‌خوای فاصله بگیری؟ می‌خوای دور شی؟ دیگه دلت نمی‌خواد پیش همچین آدمی باشی؟
فکر نکن وظیفه منه نگهت دارم. چون نیست. یادت باشه از اول تو چافشاری می‌کردی روی همه چی.
روی اینکه منو مال خودت بدونی. خب؟ ولی من متعلق به هیچکس نیستم حتی خودم.
توام یکی بدتر از منی. یکی بدتر. حتی اندازه بعضیا نبودی یه حرکتی بزنی.
 
پس نظرت چیه بری و راحتم بزاری؟ بری و دیگه نبینمت؟
بری و بزاری بفرستم اون ته‌مهای مغزم؟
بری و دیگه برای کسی مهم نباشم؟
بری و همه فکر کنن من باعثش بودم.
بری و پشت سر من حرف بزنن و از من متنفر بشن. هوم؟
 
بهت بگم؟
بگم چقدر ازت متنفرم؟
بگم به خاطر همون حاضر نبودم باهات یه جا باشم؟
بگم چقدر دلم ازت پره؟
یا بگم که هیچوقت درست حسابی به حرفات گوش ندادم؟
من هیچوقت واست ارزش قائل نبودم.
 
بگم چقدر اذیتم کردی؟ واسه چی بعدش پیام دادی؟
من همیشه صدمو واست گذاشته بودم. ولی یادته چجوری بهم بی اهمیتی کردی؟
من اون روز فهمیدم عاقبت اعتماد چیه. عاقبت اهمیت دادن به آدما.
تو با یه بی اهمیتی و محبت خرج کسی جز من کردن بهم یاد دادی
دیگه کسیو دوست نداشته باشم. تو باعث شدی شکاک بشم، بدبین بشم، زاویه دیدم منفی بشه، نیمه خالیه لیوانو ببینم.
تو هرچی داشتمو ازم گرفتی.
 
من با هیچ کس جز تو خوب نبودم با هیچکس جز تو نمی‌خندیدم.
با هیچکس اندازه تو بهم خوش نمی‌گذشت. تو اولین کسی بودی که تونسته بودم بهش اعتماد کنم.
تو اولین کسی بودی که دستتو دراز کردی تا از چالۀ گلآلود و کوچیک درونگراییم بیرون بیام.
لباس نو تنم کردی، بهم امید دادی و خوشحالم کردی که بعدش چی؟
پرتم کردی تو یه چاه بزرگتر. تو یه دنیای سیاه‌تر. تو یه چاله عمیق‌تر.
 
عقب
بالا پایین