مشاوره‌ پایان‌یافته مشاور رمان | Z A H R A

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع -Taraneh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
دقیقا بخاطر همین میخوام ببینم چه چطوری صحنه های جدید و جالب و بدون کلیشه خلق کنم دنیای ارکا دنیای منم هست پس قانون اون قانون منه توی دنیای ما ما هستیم که فرمانروایی میکنیم.
اینکه اینقدر با شخصیتتون احساسِ نزدیکی می‌کنین خیل خوبه و این باعث می‌شه بهتر بتونین حسش و به تصویر بکشین و توی داستان بیارین.
خب برای خلق صحنه...
چجوری چیزی مد نظر دارین؟ اینطوری که... چیزی یا ویژگی هست ک براتون مهم باشه حتما توی اون روند عاشق شدنِ و خلقِ اون صحنه حضور داشته باشه؟
یا هنوز چیزی تو ذهن ندارین و فقط تمرکزتان اینه ک یک صحنه جدید و جذاب خلق بشه و ایده آلتون هم توی همین حین به دست بیارین؟
 
ارکا یه شخص در ظاهر خونسرد و بیخیاله اما در باطن یه سیاست مردار و هکر فوق العاده باهوش میخوام وقتی که در بین مرگ و زندگی هست با توانایی و هوش و دو شخصیتی بودنش بتونه از مرگ برگرده و زندگیش رو ادامه بده درضمن اون آدمی نیست از ضعف هاش بترسه اون ضعف هاش یا حتی بیماری که داره رو تبدیل می‌کنه به یک قدرت پنهان
 
بنظرت این چطوره
وقتی که زخمی میشه و تا دوسال توی کما بوده البته همه اینطور فکر می‌کنند و دوران بیهوشی دوساله‌اش اون در دنیای خوای و بیداری با ملکه‌ رویا آشنا میشه آموزش های لازم رو میبینه
در همین موقع میفهمه که می‌تونه از بیماریش برای بهوش اومدنش استفاده کنه
برای اینکار اون اول با حالت عادیش که قدرت نور رو داره به خودش شوک میده و با حالت شیدایی که قدرت تاریکی داره این روند رو ادامه میده تا اینکه بعد از بار چهارم اون بیدار میشه و یه قاتل رو بالای سرش رو میبینه و برخلاف خستگی تنش با اون قاتل که انگار عضوی از پادشاهان عناصر بودا میجنگه و اونو به طرز بدی زخمی می‌کنه اون پادشاه فرار می‌کنه و میره سینا و پدرش و بقیه با شنیدن این صداها با تمام سرعت خودشون رو به اتاق ارکا میرسونن میبینن ارکا بهوش اومده و دوتا تتو روی قفسه سینش هک شده
 
اون تتو هم شبیه یکی از توی های یک پادشاه مرموز اصیل قدیمی هست که تا اون موقع برای خودش جانشینی نداشت و ارکا اولین و اصلی ترین جانشین پادشاه مرموز و قدرتمند خواهد بود
واای پسر همینطوری که دارم برات میگم بیشتر برای رمانم الهام میگیرم
 
ارکا یه شخص در ظاهر خونسرد و بیخیاله اما در باطن یه سیاست مردار و هکر فوق العاده باهوش میخوام وقتی که در بین مرگ و زندگی هست با توانایی و هوش و دو شخصیتی بودنش بتونه از مرگ برگرده و زندگیش رو ادامه بده درضمن اون آدمی نیست از ضعف هاش بترسه اون ضعف هاش یا حتی بیماری که داره رو تبدیل می‌کنه به یک قدرت پنهان
میدونین؟ این ایده که با توانایی و هوشِ خودش برگرده به نظر جالب و جذاب میاد؛ پس با این حساب توی یک صحنه ی هیجان انگیز باید یک جوری خودش رو نجات بده اما خب...
باید ببینیم که چطور بشه؟
این برگشتن با قدرتِ روحیِ بالاش باشه؟
یا با قدرتِ جسمی؟
تو حالتِ هوشیاری رخ بده یا مثلا کمایی چیزی باشه و خودش بتونه کاری کنه برگرده؟
یا اینکه کلا منظورتون روحی بوده باشه و بعد یک ضربه ی بسیار بد بتونه خودش و نجات بده.
یا توی یک صحنه ی اکشن که مخاطب میتونه شرط ببنده آرکا قراره اینجا بمیره! یا حتی همه شخصیت های توی داستان امیدی به آرکا نداشته باشن، با وجود توانایی فوق العاده اش همه رو شگفت زده میکنه و با یک کارِ یا ایده یا فکر یا توانایی خاص خودش و زنده نگه میداره یا زنده میکنه.
و چون این ایده خاصه باید بشینیم تک به تک لحظات داستان و خاص بچینیم.
 
بنظرت این چطوره
وقتی که زخمی میشه و تا دوسال توی کما بوده البته همه اینطور فکر می‌کنند و دوران بیهوشی دوساله‌اش اون در دنیای خوای و بیداری با ملکه‌ رویا آشنا میشه آموزش های لازم رو میبینه
در همین موقع میفهمه که می‌تونه از بیماریش برای بهوش اومدنش استفاده کنه
برای اینکار اون اول با حالت عادیش که قدرت نور رو داره به خودش شوک میده و با حالت شیدایی که قدرت تاریکی داره این روند رو ادامه میده تا اینکه بعد از بار چهارم اون بیدار میشه و یه قاتل رو بالای سرش رو میبینه و برخلاف خستگی تنش با اون قاتل که انگار عضوی از پادشاهان عناصر بودا میجنگه و اونو به طرز بدی زخمی می‌کنه اون پادشاه فرار می‌کنه و میره سینا و پدرش و بقیه با شنیدن این صداها با تمام سرعت خودشون رو به اتاق ارکا میرسونن میبینن ارکا بهوش اومده و دوتا تتو روی قفسه سینش هک شده
اوه لعنتی!
واقعا خیلی جالب میشه میدونی؟
اینجا میشه یکی از اوج های فانتزیِ داستانت.
چون که بیشتر اوقات...
اینجور شخصیت های توی داستان های اجتماعی اومدن، وقتی تو توی داستانت هم فانتزی و هم واقعیت و داری قاطی میکنی هم ایده های بیشتری داری و دستت بازه هم مخاطب و جذب میکنی و یک جورایی رمانت از کلیشه ای شدن نجات پیدا میکنه.
واییییی این خودِ خودِ اوجهههههه؛ خیلی خفن میشه به نظرم! یک جورایی هیجان و فانتزی خاصی و وارد داستانت کردی که با شخصیت داستانت میخونه.
این پیرنگ! تازه بری توی دل داستان کلی ایده های خفن تر هی میاد توی ذهنت.
 
اون تتو هم شبیه یکی از توی های یک پادشاه مرموز اصیل قدیمی هست که تا اون موقع برای خودش جانشینی نداشت و ارکا اولین و اصلی ترین جانشین پادشاه مرموز و قدرتمند خواهد بود
واای پسر همینطوری که دارم برات میگم بیشتر برای رمانم الهام میگیرم
اوه!
و بعد این جانشین قدرت خارق العاده اش و کشف می‌کنه و با این هوش فوق العاده اش مثل بمب صدا می‌کنه.
آرکا قوی تر از همیشه و محکم تر از همیشه برمیگرده!
چ جالب شددددد؛ کشکمش توی داستانت و ریتمِ هیجانی ک به داستانت داری میدی با این ایده کلی مخاطب میاره برات و داستانت و جذاب می‌کنه.
همینطوره! چون صحبت کردن درموردش و بیشتر فکر کردن بهش باعث می‌شه ایده ها و الهام ها سرازیر شن توی ذهنت چون اون لحظه ببشتر توی دل داستانتی!
ببینم دیگه چ ایده های خفنی میاد به ذهنت پسر!
 
پارت اول و دوم رو برات میفرستم تا یه نظر بهم بدی چون تو پارتهای اول رمان ارکا داره زندگیشو می‌کنه
[ پارت اول ]


با صدای زنگ الارام گوشیم از خواب بیدار شدم به ساعت نگاه کردم ساعت پنج صبح بود از تخت بلند شدم و به سمت حموم حرکت کردم تا یه دوش بگیرم.
لباسام دراوردم یه نگاه به بدنم کردم تنم پر از زخم های بزرگ و کوچیک بود، زخم هایی که هرکدومشون برام یه درس و خاطره بود. بیخیال فکر کردن بهش شدم، بعد از دوش اتاقم رو مرتب کردم نمخواستم هیچ خدمتکاری وارد اتاقم بشه.
هرچند وقت یبار خاتون میومد و یه دستمال و تی به اتاقم میکشید، بعد مرتب کردن اتاقم به سمت کمد اتاقم رفتم و یه هودی مشکی با شلوار ستش پوشیدم کتونی های سفیدم رو پوشیدم.
بعدش به سمت کشوی وزنه هام رفتم از اونجا پا بند و مچ بندهام رو برداشتم همشون وزنه های بیست کیلویی بودن درواقعه همشون باهم هشتاد کیلویی میشدن البته این برام مهم نبود چون سنگین تر از این مچ بند ها رو هم داشتم بیخیال بابا
(
وجی : ماشالله چقدر از خودتت و اتاقت تعریف میکنی ارکا
-خفه باو اتاق خودمه دوست دارم
وجی : باشه باو تعریف کن ولی مرد با این هیکل داره مثل دخترا از خودش و اتاقش تعریف میکنه
- الان به خواننده های دخترمون توهین کردی ولی در جوابت بگم که امروز رو دور حوصل‌ام و اخلاق خوبم دیگه
وجی با صورت پوکر فیسش بهم نگاه کرد و سری از تاسف تکون داد و بیصدا صحنه رو ترک کرد
)
خخخ میدونم حرفم ربطی نداشت ولی فقط میشه با این حرفای چرت و پرت این مزاحم و رد کرد.
بیخیال از وسایل اتاقم شدم از اتاقم خارج شدم به سمت پله ها رفتم اتاق من طبقه چهارم عمارت بود که بالاترین طبقه عمارت هست درحالی که از پله ها پایین میومدم بزارید از ساختار عمارت بهتون بگم
این عمارت رو من خودم طراحی کردم و ساختمش برای همین تمام ریز و درشتش رو میدونم توی طبقه چهارم اتاق شخصی و اتاق کارم هست
طبقه سوم اتاق مهمان هست، طبقه دوم چند قسمتیه شامل سالن غذا خوری و آشپزخونه و سالن پذیرایی بود
طبقه اول هم برای خدمتکارا و محافظا بود یه سالن همکف هم بود که اونجا هم هرکسی حق ورود بهش رو نداشت، اونجا باشگاه خصوصی و استخر بود که بصورت کاملا تخصصی ساخته بودمش.
وارد هر طبقه که میشدم همه تعظیم های بلند بالایی میکردند و سلام میکردند، منم فقط سری تکون میدادم.
بیخیال از همشون به سمت باشگاه رفتم تا ورزش رو شروع کنم.


[ پارت دوم ]

( نیم ساعت بعد )

با حوله صورتم رو خشک کردم و به ساعت نگاه کردم ساعت پنج و چهل و پنج بود.
اوو زمان چقدر دیر میگذره رفتم سمت کیسه بوکسم بدون دستکش شروع به ضربه زدن و کوبیدن مشت های محکمم مشغول شدم. اونقدر بهش مشت زدم که مثل همیشه مشتم پر از خون شد، همینجوری بیخیال ولی با قدرت داشتم به کیسه مشت میزدم که گوشیم زنگ خورد.
با حوله در حالی که صورتم رو پاک میکردم به صفحه گوشیم نگاه کردم شهریار بود با تعجب یه ابرومو بالا انداختم حالا میپرسین چرا چون شهریار هیچ وقت الکی بهم صبح زود زنگ نمیزد روی مبل نشستم و با صدای جدی و سرد جوابشو دادم
-بگو
-سلام رئیس صبحتون بخیر
-همچنین چیشده که این موقع بهم زنگ زدی
-رئیس محموله ی شما رو که بچه ها داشتند به سمت المان میبردند اون شمس و کیانمهر لعنتی از دستمون گاپیدن قربان
با خونسردی تمام از پرسیدم
-کی این اتفاق افتاد شماها چطور نتونستین جلوی این اتفاقا رو بگیرین ها
شهریار با صدای کمی ترسیده گفت
-رئیس تقصیر ما نیست اونها با تعداد زیاد و اسلحه های زیاد سرمون ریختن از اینور هم بچه های مرتضی بودند که پلیس رو خبر کرده بودن.
پلیس ها ریختن سرمون ولی ما با موفقیت تونستیم از اون موقعیت فرار کنیم ولی افراد کیانمهر و شمس تقریبا بیشترشون گیر افتادن.
نفس عمیقی کشیدم با خونسردی از شهریار پرسیدم:
-همون محموله شاران بود.
-بله قربان همون بودش ولی شما از کجا میدونستید که وقت کدوم محموله هست.
-شهریار من اگه از وضعیت باند خودم خبر نداشته باشم که باید برم بمیرم.
-خدانکنه قربان شما بزرگ مایید.
-خوبه خوبه زبون درازی نکن.
با شنیدن وضعیت این محموله نیشخندی به این رودستی که اون دوتا احمق خوردند زدم، من خودم به مرتضی گفته بودم تا به موقعش به پلیسا زنگ بزنه.
محموله شاران رو الکی بزرگ کرده بودیم درواقع اون محموله جزوء محموله های اشغال ما به حساب میومد.
خرده ها و اشغال هامون رو میخواستیم بفرستیم اونور تا مواد جدید دریافت کنیم و اصلا برام مهم نبود که سر اون محموله چی میاد ولی نباید مدرکی از ما دست پلیسا باشه
-منو ببین شهریار بیا به عمارت باهات کار دارم
-بله قربان
گوشی رو قطع کردم به سمت اسانسور رفتم تا مستقیم به اتاقم برم
به طبقه چهار رسیدم و به سمت اتاقم رفتم وارد اتاقم شدم دوباره یه دوش گرفتم و دستامو با باند پانسمان کردم.
اوه اوه اینبار زیادروی کرده بودم دستام بدجور زخمی شده بودن اما اصلا مهم نیست.

ببین چطوره؟؟؟
 
نظرت چیه درمورد شروعش هرچند خودم فکر میکنم می‌تونه بهتر بشه ولی از یه طرف هم که فکر میکنم میبینم تازه اولای رمانه
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا پایین