منصوره، با موهای قهوهای مایل به مشکی که تا زیر شانههایش میرسید و
پوستی به رنگ گچ، در خانهاش که بوی کتابهای کهنه و گل رز میداد،
نشسته بود. بیرون، باران بیامان میبارید و هوا بوی نم و خاک میداد؛
همان هوای مهآلودی که عاشقش بود. او که موسیقی سمفونیک متال را با صدایی نسبتاً بلند گوش میداد، همزمان مشغول تراشیدن یک سنگ عقیق سیاه بود. این عقیق، برخلاف همیشه، نقشی عجیب و غریب داشت؛ شبیه چشم گربه!