در دل آیینه دریابد چه با ما میکند
نه تبسم، نه اشاره، نه سوالی، هیچ چیز
عاشقی چون من فقط او را تماشا میکند
درد یک پنجره را پنجرهها میفهمند
معنی کور شدن را گرهها میفهمند
یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدندر پشت دیوار حیاطی شعر خواندی؟
دل کندن از یک خانه را دشوار دیدی؟
یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشم.ها بیشتر از حنجرهها میفهمند
آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا
مردم از خواندن این تذکرهها میفهمند
ادامهی همین بیت:دیدم از پنجره خانه هوا طوفانیست
بار دیگر نکند بال تو ساییده به شهر
ادامهی همین بیت:
رود اروند خبر داده به کارون که نترس
دلبر ماست گمانم که خرامیده به شهر
و ادامهی همین بیت:روی زرد و لرزشت را از که پنهان میکنی؟
نقطه ضعف برگها را باد پیدا میکند
و ادامهی همین بیت:
دلبرت هرقدر زیباتر غمت هم بیشتر
پشت عاشق را همین آزارها تا میکند