داشت در یک عصر پاییزی زمان میایستاد
داشت باران در مسیر ناودان میایستاد
در من عاشق، توان ذرهای پرهیز نیست
پرت کن ما را به دوزخ، امتحان بیفایدهست
دلبرت هرقدر زیباتر، غمت هم بیشتر
پشت عاشق را همین آزارها تا میکند
تلخی وصل ندارد کم از اندوه فراق
شادی بلبل از آنست که بو کرد و نچید
مقصد آنگونه که گفتند به ما، روشن نیست
دوستان نیمه راهید اگر، برگردید