اخبار معمای مردی که موسیقی را برای بقا نوشت، نه برای سرگرمی!

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع HIIIS
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
اما این ازدواج که در ۱۸ ژوئیه ۱۸۷۷ سر گرفت، از همان روز اول به یک کابوس بدل شد. چایکوفسکی که همسرش را از نظر فکری میان‌مایه و از نظر فیزیکی «منزجرکننده» می‌یافت، دچار فروپاشی عصبی شد. او تنها نُه هفته پس از ازدواج، همسرش را رها کرد و به خارج از کشور گریخت.
 
داستانی نمادین و تلخ از این دوران وجود دارد: چایکوفسکی در شبی سرد خود را به رودخانه مسکوا انداخت، نه به قصد غرق شدن فوری، بلکه به امید این که بر اثر سرمای شدید دچار ذات‌الریه شده و به مرگ طبیعی از این بن‌بست رها شود.
 
او زنده ماند، اما برای همیشه از آنتونینا جدا شد، اگرچه به دلیل قوانین دشوار کلیسا هرگز نتوانست طلاق بگیرد. آنتونینا که بعدها توسط اطرافیان چایکوفسکی به عنوان زنی «دیوانه» و «نیمه‌مجنون» معرفی شد، در واقع قربانی جامعه‌ای بود که با شایعه‌های بزرگ زندگی چایکوفسکی را احاطه کرده بودند.
 
او ۲۰ سال پایانی عمرش را در آسایشگاه‌های روانی سپری کرد و در سال ۱۹۱۷ در گمنامی درگذشت. این تروما، ردپای عمیقی در سمفونی شماره ۴ و اپرای «یوگنی آنگین» بر جای گذاشت؛ آثاری که در آن‌ها تم «سرنوشت» مانند پتکی بر سر قهرمانان فرود می‌آید.
 
درست در میانه طوفان‌های روحی پس از ازدواج، فرشته نجاتی در زندگی چایکوفسکی ظهور کرد: نادژدا فون مک. نادژدا، بیوه ثروتمند یک غول راه‌آهن، عاشق موسیقی چایکوفسکی بود و تصمیم گرفت حامی مالی او شود. او سالانه ۶۰۰۰ روبل (مبلغی کلان در آن زمان) به آهنگساز پرداخت می‌کرد تا او بتواند از تدریس در کنسرواتوار استعفا داده و تمام وقت به خلق آثارش بپردازد.
 
اما رابطه آن‌ها با یک شرط عجیب و منحصربه‌فرد همراه بود: آن‌ها هرگز نباید یکدیگر را ملاقات می‌کردند. در طول ۱۳ سال، آن‌ها بیش از ۱۲۰۰ نامه مبادله کردند؛ نامه‌هایی که در آن‌ها چایکوفسکی درونی‌ترین افکار، ترس‌ها و جزییات فرآیند خلاقیتش را فاش می‌کرد. نادژدا برای او «بهترین دوست» و سنگ صبور شد.
 
آن‌ها حتی زمانی که به صورت تصادفی در یک تالار کنسرت یا در ملک نادژدا (در زمان غیبت او) با هم روبرو می‌شدند، از دور کلاهی تکان می‌دادند و بدون کلمه‌ای حرف، از هم می‌گذشتند.
 
پایان ناگهانی این رابطه در سال ۱۸۹۰، زمانی که نادژدا به بهانه ورشکستگی (که بعدها مشخص شد چندان واقعی نبوده) حمایتش را قطع کرد، چایکوفسکی را در شوکی عظیم فرو برد. او که اکنون آهنگسازی مشهور و ثروتمند بود، دیگر نیازی به پول نداشت، اما از دست دادن تکیه‌گاه عاطفی‌اش او را تا لحظه مرگ رها نکرد.
 
یکی از عجیب‌ترین و کمتر پرداخته شده‌ترین جنبه‌های زندگی چایکوفسکی، ترس مرضی (فوبیا) او در هنگام رهبری ارکستر بود. در جوانی، او به شدت از این می‌ترسید که هنگام تکان دادن دست‌هایش بر روی سکوی رهبری، سرش از بدنش جدا شود و روی زمین بیفتد.
 
به همین دلیل، در اولین کنسرت‌هایش در سال ۱۸۶۸، او با دست چپش چانه‌اش را محکم می‌گرفت تا از "پایداری" سرش مطمئن شود و تنها با دست راست ارکستر را هدایت می‌کرد. این اضطراب چنان فلج‌کننده بود که او فراموش می‌کرد نتها را بخواند یا به نوازندگان اشاره بدهد. او ۲۰ سال از رهبری کناره‌گیری کرد و تنها در سال ۱۸۸۷ بود که با تشویق دوستانش دوباره چوب رهبری را به دست گرفت و در کمال تعجب دریافت که دیگر سرش نمی‌افتد!.
 
کی این تاپیک رو خونده (کل خوانندگان: 5)
عقب
بالا پایین