مشاعره |مشاعره با اشعار سهراب سپهری|

شکوفـہ بـھـاری

جادوگر سپید
گرافیست
تیم‌تعیین‌سطح
گوینده
نوشته‌ها
نوشته‌ها
1,301
پسندها
پسندها
2,434
امتیازها
امتیازها
273
سکه
2,594
ای که با نامت جهان آغاز شد | دفتر ما هم به نامت باز شد

سهراب سپهری زادهٔ ۱۳۰۷ در کاشان، از کودکی به هنر و ادبیات علاقه داشت. او نخستین دفتر شعرهایش را در سال ۱۳۲۸ به چاپ رساند. در سال‌های متوالی او مجموعه اشعار «زندگی خواب‌ها»، «آوار کتاب»، «صدای پای آب»، «مسافر»، «حجم سبز»، «ما هیچ، ما نگاه»، را منتشر کرد و در نهایت در سال ۱۳۵۵ هشت دفتر و منظومهٔ خود را در «هشت کتاب» گرد آورد.

شعر اول:
نی‌ها، همهمه‌شان می‌آید.
مرغان، زمزمه‌شان می‌آید.
در باز و نگه کم و پیامی رفته به بی‌سویی دشت.
گاوی زیر صنوبرها،
ابدیت روی چپرها.
از بن هر برگی و هر آویزان
و کلامی نی،
نامی نی.
پایین جادهٔ بیرنگی. بالا خورشید هم آهنگی.

بخشی از اشعار سهراب سپهری را مطالعه کنید.
 
یک نفس است که تو با میل به جانت بکشی
زندگی منظره است، باران است
زندگی برف سپیدی است که بر روح تو بنشسته به شب
زندگی چرخش یک قاصدک است
زندگی یک رد پایی است که بر جاده خاکی فرو افتادست
زندگی بوی خوش نسترن است
بوی یاسی است که گل کرده به دیوار نگاه من و تو
زندگی خاطره است
زندگی دیروز است
زندگی امروز است
 
یک نفس است که تو با میل به جانت بکشی
زندگی منظره است، باران است
زندگی برف سپیدی است که بر روح تو بنشسته به شب
زندگی چرخش یک قاصدک است
زندگی یک رد پایی است که بر جاده خاکی فرو افتادست
زندگی بوی خوش نسترن است
بوی یاسی است که گل کرده به دیوار نگاه من و تو
زندگی خاطره است
زندگی دیروز است
زندگی امروز است

تکه نانی دارم، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی.
مادری دارم، بهتر از برگ درخت.
دوستانی، بهتر از آب روان.
و خدایی که در این نزدیکی است.
 
تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش‌بینی نمی‌کرد
و خاصیت عشق این است.
 
تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش‌بینی نمی‌کرد
و خاصیت عشق این است.

تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز رنگ لذت دارد، آویزم،
آنچه می‌ماند از این جهد به جای:
خندهٔ لحظهٔ پنهان شده در چشمانم.
و آنچه بر پیکر او می‌ماند:
نقش انگشتانم.
 
تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز رنگ لذت دارد، آویزم،
آنچه می‌ماند از این جهد به جای:
خندهٔ لحظهٔ پنهان شده در چشمانم.
و آنچه بر پیکر او می‌ماند:
نقش انگشتانم.
من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت
پرم از راه، از پل، از رود، از موج
پرم از سایه برگی در آب
چه درونم تنهاست
 
من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت
پرم از راه، از پل، از رود، از موج
پرم از سایه برگی در آب
چه درونم تنهاست

تنها و روی ساحل،
مردی به راه می‌گذرد.
نزدیک پای او
دریا، همه صدا.
شب، گیج در تلاطم.
 
مرا به وسعت اندوه زندگی‌ها برد،
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن.
ـ و نوشداری اندوه؟
ـ صدای خالص اکسیر می‌دهد این نوش.و حال، شب شده بود.
 
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک، غمی غمناک است
 
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک، غمی غمناک است

تنها صدای مرغک بی‌باک
گوش سکوت ساده می‌آراید
با گوشوارهٔ پژواک.
مرغ سیاه آمده از راه‌های دور
بنشسته روی بام بلند شهر شکست
چون سنگ، بی‌تکان.
 
عقب
بالا پایین