مشاعره |مشاعره با اشعار سهراب سپهری|

نفس آدم‌ها
سر بسر افسرده است
روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است
 
نفس آدم‌ها
سر بسر افسرده است
روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است

تا کی می‌لغزی
در پست و بلند جادهٔ کف بر لب پرآهنگ؟
زمزمه‌های شب پژمرد.
رقص پریان پایان یافت.
کاش اینجا نچکیده بودم!
 
من در این آبادی،
پی چیزی می‌گشتم:
پی خوابی شاید،
پی نوری،
ریگی،
لبخندی
 
من در این آبادی،
پی چیزی می‌گشتم:
پی خوابی شاید،
پی نوری،
ریگی،
لبخندی

یاری کن و گره زن نگه ما و خودت با هم
باشد که تراود در ما، همه تو.
ما چنگیم: هر تار از ما دردی، سودایی.
زخمه کن از آرامش نامیرا، ما را بنواز
باشد که تهی گردیم، آکنده شویم از والا نت
 
تنهایی ، تنها بود.
نا پیدا، پیدا بود.
او آنجا، آنجا بود.
 
تنهایی ، تنها بود.
نا پیدا، پیدا بود.
او آنجا، آنجا بود.

در سرای ما زمزمه‌ای، در کوچهٔ ما آوازی نیست.
شب، گلدان پنجرهٔ ما را ربوده است.
پردهٔ ما، در وحشت نوسان خشکیده است.
 
نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من

نه، چه می گویم،
آب شد جسم سرد مخاطب در اشراق گرم دریچه.
سمت انگشت من با صفا شد.
 
دنگ دنگ
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ
زهر این فکر که این دم گذر است
می شود نقش به دیوار رگ هستی من
لحظه ها می گذرد
 
دنگ دنگ
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ
زهر این فکر که این دم گذر است
می شود نقش به دیوار رگ هستی من
لحظه ها می گذرد

دشت‌هایی چه فراخ!
کوه‌هایی چه بلند
در گلستانه چه بوی علفی می‌آمد!
من در این آبادی، پی چیزی می‌گشتم:
پی خوابی شاید،
پی نوری، ریگی، لبخندی.
 
عقب
بالا پایین