نفس آدمها
سر بسر افسرده است
روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است
من در این آبادی،
پی چیزی میگشتم:
پی خوابی شاید،
پی نوری،
ریگی،
لبخندی
تنهایی ، تنها بود.
نا پیدا، پیدا بود.
او آنجا، آنجا بود.
نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من
دنگ دنگ
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ
زهر این فکر که این دم گذر است
می شود نقش به دیوار رگ هستی من
لحظه ها می گذرد