~راوـــی~ مترجم آزمایشی ویراستار مشاور تیمتعیینسطح ناظر آزمایشی مقامدار آزمایشی نوشتهها نوشتهها 339 پسندها پسندها 349 امتیازها امتیازها 63 سکه 488 5/13/26 #21 یک نفر آمد که نور صبح مذاهب در وسط دگمههای پیرهنش بود. از علف خشک آیههای قدیمی پنجره میبافت.
شکوفـہ بـھـاری جادوگر سپید گرافیست تیمتعیینسطح گوینده حضور در فعالیت گروهی نوشتهها نوشتهها 1,301 پسندها پسندها 2,434 امتیازها امتیازها 273 سکه 2,594 5/14/26 #22 ~راوـــی~ گفت: یک نفر آمد که نور صبح مذاهب در وسط دگمههای پیرهنش بود. از علف خشک آیههای قدیمی پنجره میبافت. کلیک کنید تا گسترش یابد... تمام راه به یک چیز فکر می کردم و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد. خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود. چه درههای عجیبی!
~راوـــی~ گفت: یک نفر آمد که نور صبح مذاهب در وسط دگمههای پیرهنش بود. از علف خشک آیههای قدیمی پنجره میبافت. کلیک کنید تا گسترش یابد... تمام راه به یک چیز فکر می کردم و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد. خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود. چه درههای عجیبی!
~راوـــی~ مترجم آزمایشی ویراستار مشاور تیمتعیینسطح ناظر آزمایشی مقامدار آزمایشی نوشتهها نوشتهها 339 پسندها پسندها 349 امتیازها امتیازها 63 سکه 488 5/15/26 #23 یا شبیه هجومی لطیف قلعه ترسهای مرا میگرفت.
شکوفـہ بـھـاری جادوگر سپید گرافیست تیمتعیینسطح گوینده حضور در فعالیت گروهی نوشتهها نوشتهها 1,301 پسندها پسندها 2,434 امتیازها امتیازها 273 سکه 2,594 5/15/26 #24 ~راوـــی~ گفت: یا شبیه هجومی لطیف قلعه ترسهای مرا میگرفت. کلیک کنید تا گسترش یابد... ته شب، یک حشره قسمت خرم تنهایی را تجربه خواهد کرد.
~راوـــی~ گفت: یا شبیه هجومی لطیف قلعه ترسهای مرا میگرفت. کلیک کنید تا گسترش یابد... ته شب، یک حشره قسمت خرم تنهایی را تجربه خواهد کرد.