منتظر پارتهای بعدیت هستم.باشه چشم
از رمان نصفش رو تقریبا خوندم
خیلی روم تاًثیر گذاشت
اوکیهه
سوال دیگهای بود بپرس
منتظر پارتهای بعدیت هستم.باشه چشم
از رمان نصفش رو تقریبا خوندم
خیلی روم تاًثیر گذاشت
اوکیهه
این پارت جدیدبخش دوم
5
***
آمریکا،سان فرانسیکو
۱۹ سپتامبر ۲۰۲۵
ساعت ۱۹ و ۲۹ دقیقه
کنجی برای مدتی به فکر فرو رفته بود و به دیوار خیره شده بود، تا اینکه روانشناس او را به خودش آورد.
«به چه چیزی فکر میکنی؟»
کنجی نمیتوانست جواب بدهد؛ خاطراتش کمی مبهم بودند...
«چیز خاصی نیست.»
روانشناس به عقب رفت و روی صندلیاش نشست.
«خب...تو داری ماجرا رو تعریف میکنی... ولی نه کل داستان. تو قسمت هاییش رو حذف کردی.»
کنجی آب دهانش را قورت داد و عرق از روی پیشانیاش ریخت. همان چیزی که میترسید اتفاق بیفتد، اتفاق افتاد.
روانشناس ادامه داد:«مثلا این وسط کلی سوال باقی میمونه، مثل اینکه تو چطور به زندان رفتی یا...»
کنجی سریع حرف روانشناس را قطع کرد و با اضطراب گفت:«توی ادامه قضیه میفهمی. فقط گوش کن.»
روانشناس با دست محکم بر روی میز زد.
«دروغگو! تو فقط داری الکی چرندیاتی برای خودت میسازی و میگی و فکر میکنی من نمیفهمم؟»
کنجی دستانش را جمع کرد و با پشت دست، عرق های روی صورتش را پاک کرد.
«م...من دارم را...راست میگم!»
روانشناس نزدیک شد و ادامه داد:«پس چرا داری با لکنت حرف میزنی؟ چرا با شک حرف میزنی؟ چرا عرق کردی؟ چرا هی آب دهنت رو قورت میدی؟»
کنجی فکر نمیکرد روانشناس اینقدر دقیق باشد.
«م...من میرم صو...صورتم رو بشورم.»
روانشناس چیزی نگفت و کنجی از اتاق بیرون رفت.
..........
به آینهی دستشویی خیره شد، صورتش را کامل شست و سعی کرد گریه هایی را که تمام میشدند را پاک کند.
تصمیمش را گرفته بود، ولی شک داشت. دوباره یاد آن خاطره افتاد.
بدنش انگار که جانی نداشته باشد، با اشک هایی که تمام نمیشدند روی زمین افتاد.
واقعا غوغا کردی انتظار نداشتم یهویی اینقدر خوب بنویسی. آفرییین بهت!این پارت جدید
شامل دیالوگ های مرموز، ایده ای که شما دادی
پارت بعدی قراره روانشناختی بیشتری داشته باشه
@malihe

پارت رو اصلاح زدمواقعا غوغا کردی انتظار نداشتم یهویی اینقدر خوب بنویسی. آفرییین بهت!
اووم فقط طاها جان با این که اولش رو واقعاً عالی شروع کردی، ولی پایانش شدیداً اغراق آمیز شد.
اون روانشناسه نه بازجو...
مگه این که توی اتاق یک نفر دیگه هم حضور داشته باشه. که سر کنجی داد بزنه و دکتر بخواد آرومش کنه یا از اتاق بیرونش کنه.
بعد یه چیزی بیشتر از ضمایر استفاده کن(او، آنها، ایشان، ما...)(یش یم ید و...) متوجه شدی؟
همین پارت رو یه اصلاح دوباره بزن.
اصلا از اصلاح رمانت نترس این که «بقیه میخونن وای راه برگشتی نیست» رو اصلا بهش فکر نکن. پارتهایی که تا الان نوشتی حتی ممکنه بخوای یکیشون رو حذف یا تغییر بدی، پس بدون ترس این کارو بکن.
بعد کنجی وقتی سرش داد میکشن باید لکنت بگیره و بترسه. نتونه حرف بزنه حالش بد بشه.
بنظرم اینجای داستان دیگه پیرنگ لازم نداری. تو حافظه تصویری و تخیل قوی داری. از حالا باید روی شخصیتپردازی کرکترهات کار کنی.
یه دفتر فیزیکی بردار و هر کاری که کنجی میکنه به صورت مدام. خصوصیاتش رو هم ظاهری هم اخلاقی بنویسشون تا از اون خط خارج نشی. مثل همین لکنت که باید مختص کنجی باشه و یهو نبری روی سارا امتحانش کنی.
ببین وقتی عصبانی میشه چه شکلی میشه یا وقتی آرومه. و سعی کن همهاشون باور پذیر باشن.
خیلی خوب شد آفرین.پارت رو اصلاح زدم
یک دیالوگ مرموز که معمای بیشتری اضافه میکنه رو گذاشتم
«...تو اونو کشتی؟!»
و مردی که وارد اتاق میشه
نه فعلاخیلی خوب شد آفرین.
حالا خودت حس میکنی که تغییر کردی؟
سوال دیگهای نداری؟
پس پایان گفت و گو بزنم؟نه فعلا
ممنون