دفترچه خاطرات [ دفترچه خاطرات spideh26 ]

نوشته‌ها
نوشته‌ها
2,204
پسندها
پسندها
19,600
امتیازها
امتیازها
763
سکه
32,702
به نام یزدان پاک

320


ﻫﺮ ﺁﺩمی ﮐﻪ ﻣﯿﺮﻭﺩ...
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ، ﯾﮏ جایی و به ﯾﮏ ﻫﻮﺍﯾﯽ ﺑﺮمی‌گردد.
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﯾﮏ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﻫﺴﺖ؛
ﺣﺘﯽ ﯾﮏ ﺧﺎﻃﺮﻩ!


این تاپیک متعلق به @spideh26 می‌باشد؛ از ارسال اسپم در آن خودداری نمایید.

°• مدیریت تالار ادبیات •°
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: spideh26
وقتی بچه بودم فقط به بازی فکر می‌کردم یک دوستی سوم دبستان بودم داشتم که کوچیکتر از من بود به خونش می‌رفتم یا به خونمون می‌اومد باهاش صمیمی بودم اسمش فاطمه بود.
 
یک روز پشت بوم رفتم از پشت پنجره به مادرم که داخل خونه بود نگاه کردم حتی مادرم واسم جوجه خرید گربه بردتشون این‌قدر ناراحت بودم که خیابون بدون روسری نشستم ‌که یک موتوری اومد گشواره هام رو دزدید.
 
وقتی سوم دبستان به سن تکلیف رسیدم نماز می‌خوندم و روزه می‌گرفتم تا اینکه عموم کوچیکه برام پلی استیشن خرید باهاش بازی می‌کردم تا اینکه پسرعموم خرابش کرد.
 
وقتی پنجم رسیدم با خواهرم به بازی با دستگاه ها رفتیم چون معدلم ۱۹ شده بود خانعلی درس خوندم که عموم کوچیکه عروسی کرد تو جشن عروسیش تو خونه موندم.
 
اول راهنمایی مدرسم فرهانی بود پیاده می‌رفتم برمی گشتم درسم متوسط بود مادرم انگلیسی یادم داد. یک‌بار هم طراحی داشتم خواهرم یادم داد طراحی و نقاشی رو دوست ندارم.
 
خلاصه تا اینکه پدرم پیشمون برگشت و با خودش مرغ مینا آورد که حرف می‌زد اذیتش میکردم
 
تا اینکه مشهد رفتیم با هواپیما از ترس خشک شده بودم چون از ارتفاع می‌ترسیدم بانک بهمون هتل داد اونم تمیز.
 
صبحونه حلیم بود انواع پنیر و سوپ در کل خوشمزه بودن حتی آفریقای مسلمون هم بودن.
 
حتی خارجی هم مشهد اومده بود انگلیسی حرف می‌زد. شام هم پیتزا خوردیم من و خواهرم مادرم کباب کوبیده خورد صبحونشون شربت و تخم مرغ نیمه پز آوردن که نخوردم.
 
عقب
بالا پایین