وقتی بچه بودم فقط به بازی فکر میکردم یک دوستی سوم دبستان بودم داشتم که کوچیکتر از من بود به خونش میرفتم یا به خونمون میاومد باهاش صمیمی بودم اسمش فاطمه بود.
یک روز پشت بوم رفتم از پشت پنجره به مادرم که داخل خونه بود نگاه کردم حتی مادرم واسم جوجه خرید گربه بردتشون اینقدر ناراحت بودم که خیابون بدون روسری نشستم که یک موتوری اومد گشواره هام رو دزدید.
وقتی سوم دبستان به سن تکلیف رسیدم نماز میخوندم و روزه میگرفتم تا اینکه عموم کوچیکه برام پلی استیشن خرید باهاش بازی میکردم تا اینکه پسرعموم خرابش کرد.