HIIIS
مدیر تالار علوم+مدیرآز ادبیات+مترجم آز+مقالهنویس
پرسنل مدیریت
مدیر رسـمی تالار
مدیر آزمایـشی تالار
ژورنالیست
مشاور
تیمتعیینسطح
مقامدار آزمایشی
نویسنده نوقلـم
برترین ارسال کننده ماه
چند وقت پیش دختری به نام آزیتا، در حالی که اضطراب تمام وجودش را فرا گرفته بود، به اداره پلیس رفت... او با صدایی لرزان، شرح داد که چگونه خواهر و برادرش، با استفاده از دستگاهی ناشناس، امواجی به سر پدرشان منتقل کرده و در نهایت، او را به قتل رساندهاند. مهسا مدعی بود که خواهر و برادرش، برای تصاحب ارثیه، پدرشان را کشته و حالا قصد جان او را دارند. او از ترس جانش، از خانه گریخته بود و از مأموران پلیس، طلب یاری داشت.