چند وقت پیش دختری به نام آزیتا، در حالی که اضطراب تمام وجودش را فرا گرفته بود، به اداره پلیس رفت... او با صدایی لرزان، شرح داد که چگونه خواهر و برادرش، با استفاده از دستگاهی ناشناس، امواجی به سر پدرشان منتقل کرده و در نهایت، او را به قتل رساندهاند. مهسا مدعی بود که خواهر و برادرش، برای تصاحب ارثیه، پدرشان را کشته و حالا قصد جان او را دارند. او از ترس جانش، از خانه گریخته بود و از مأموران پلیس، طلب یاری داشت.