تو این تاپیک نمیتونین اسپم بدین مهربونسلام خدا قوت وقتتون بخیر، اگه میشه بنده درخواست مشاوره داشتم ممنونم میشم
لطفاً پیامتون رو پاک کنین.
تو این تاپیک نمیتونین اسپم بدین مهربونسلام خدا قوت وقتتون بخیر، اگه میشه بنده درخواست مشاوره داشتم ممنونم میشم
من نظرمه یک هفته روی دیالوگنویسی و آزادنویسی کار کنیم.باشه هرچی تو بگی^^
آره اوکیهمن نظرمه یک هفته روی دیالوگنویسی و آزادنویسی کار کنیم.
لابهلاش سناریوسازی.
حالا اگه وقتت کمتر باشه این فشردهتر میشه برای راحتی خودت![]()
اول با آزادنویسی شروع میکنیم.آره اوکیه
ببخشید من تازه وصل شدم^^ چشم امروز مینویسم میفرستمعزیزم؟
دشمنت شرمنده عزیزمببخشید من تازه وصل شدم^^ چشم امروز مینویسم میفرستم
روزی روزگاری در یک منطقهی خوش آب و هوااول با آزادنویسی شروع میکنیم.
۱۵دقیقه تایمر بذار و هرچی که تو دهنته بنویس.
انتظار عالی بودن یا نکات نگارشی یا حتی پایان و داستان خوب نیستیم و صرفاً میخوایم به چالش کشیده شه ذهنت.
وقتی که شروع کردی به نوشتن و تایم حتما اینجا بگو و بعد متنت رو برام بفرست.
چطوره؟ میتونم یکی دو پارت دیگه براش بنویسمروزی روزگاری در یک منطقهی خوش آب و هوا
و پشت یک کوه بلند روستایی پنهان شده بود
در آن شهر خرگوشهای سفید زندگی میکردند
آنها روزها خواب و شبها مشغول به کشت و کار در مزارع میشدند
همه در روستا به رنگ سفید بودند جز یک نفر!
یک خرگوش سیاه...
خرگوش سیاه تازه بهدنیا آمده و در روستای سپیدها چشم به جهان گشود
با ورودش همه او را با تعجب نگاه میکردند
با قد کشیدنش مردم روستا بیشتر از او فاصله میگرفتند.
هنگامی که پسر خرگوشهی سیاه دست دوستی به سمت کودکان آنها دراز میکرد مادرانشان دست کودکان خود را گرفته و با صورت های اخمو آنها را از پسر خرگوشه دور میکردند.
تنها، غمگین و افسرده شده بود.
کمکم به گوشه نشینی عادت کرد و از اتاق خود بیرون نمیآمد.
مادرش نگران او بود.
خرگوش سیاه روزی جلوی مادر سپیدش ایستاد و با چشمانی طوفانی فریاد زد:
[ چرا من سیاهم؟ چرا تو سفیدی؟ چرا من با بقیه فرق دارم که اونا ازم بترسن؟]
مادر او را در آغوش گرفت.
دستی بر سر گوشهای خوشگل پسرش کشید.
ناگهان متوجهی چیز خاصی شد.
دست پسرش را گرفته و به سمت خانهی مادرش رفت.
زن مادرش را از درون حیاط صدازد:
[ مامان! ]
پیرزن با کمر خمیده و چشمانی عینکی بیرون آمد.
[ چیشده مادر؟]
[ مامان باید خصوصی حرف بزنیم! تو بیرون باش پسرم]
تقریبا پنج دقیقه از مکالمهی خصوصی مادر و مادربزرگ در خانه گذشته بود.
پسر در حیاط بازی و سنگها را به دور دستها پرتاب میکرد
مادرش بالاخره بیرون آمد.
دست پسرش را گرفت و او را به سمت جنگل برد.
پارت۱
ایدهی جالبی بود و حقیقتاً انتظارشو نداشتم چون حس کردم یک رمان با فضای ایرانی یا خارجی قراره بنویسی و یک پوئن مثبت میگیریچطوره؟ میتونم یکی دو پارت دیگه براش بنویسم